چرا باید وقایع صِرف یک روز را نوشت؟ نمی دانم. چرا باید دیگران بخوانند؟ نمی دانم. چرا باید چیزی را که نمی دانی برای چه باید نوشت بگذاری دیگرانی بخوانند که نمی دانی چرا باید بخوانند؟ نمی دانم. خواننده خودش تصمیم می گیرد که بخواند یا نخواند، نویسنده هم، که بنویسد یا ننویسد. به من چه دخلی دارد؟
تشابه نام ها با شخصیت های حقیقی اتفاقی است. تا اگر خواستند تکذیب اش کنند.
مثل همیشه شب بیدار بودم و حوالی سحر خوابیدم. بر خاستن از خواب سخت است. قرار است بروم سرِ کار. ده و نیم تلفن زنگ می زند و استاد پی جویی کار و بار می کند. چرا فلان روز نیامدی و آن کار چه شد و با آن دیگری چه کردی. می گویم دانشگاه اید؟ یک ساعت دیگر آن جا م. تست را از یک نفر دیگر هم می گیرد منشی. آنالیز و نمودارها را برای تست های اضافه شده تکرار می کنم و می برم پیش استاد. می نشینیم به تفسیر. یک ساعتی بالا و پایین اش می کنیم. می کوشم تا می شود به حرف های اش گوش کنم و بحث را دنبال کنم، تا به صدای کسی که می پرسد برای چی. به ترین راه برای ساکت کردن اش این است که تو هم حرف بزنی. به تر است فعالانه بحث را دنبال کنی، تا در سکوت خیره بشوی در چهره و قلم و کاغذ استاد، و فقط سر تکان بدهی. بیرون که می آیم به عادت مألوف پای ام می کشد طرفِ روزنامه فروشی که تیتر دید بزنم و احیاناً روزنامه ای مجله ای بخرم. بر عادت بیهوده غلبه می کنم و مسیر کج می کنم به سمت تاکسی های آن طرفِ خیابان.
تا پنج که دفاع محمدعلی است مانده. زنگ می زنم به امین برای احوال پرسی و صحبت در باره ی آنالیز و گرفتن اس پی اس اس. بیمارستان کشیک است و بیمارستان اش نزدیک ونک. سر راه می روم آن جا. انترن نفرولوژی است. بیمارستان تمیزی است. از واگذاری نیمی از بیمارستان به بخش خصوصی و تجهیز باقی بیمارستان با پول آن می گوید. قدری هم در باره ی بدن و کلیه و داروین و بخش بزرگ دیالیز بیمارستان و مونوپولی دستگاه های دیالیز و علم و نامجو و این ها حرف می زنیم. موقع رفتن، سر کوچه ی بیمارستان، آبمیوه فروشی را که می بینم یادم می افتد ناهار نخورده ام. و به همراه اش یاد این گفته ی حکیمانه که مشکلات بشری از به هنگام غذا نخوردن است. شیرموز و کیک، سرپایی. مجری رادیوی تاکسی ونک-ولی عصر «دردهای من جامه نیستند...» امین پور را می خواند. شعر خوبی است و خوب و با حس می خوانَدَش. از آن جور خواندن هایی که معمولاً از آنِ خود شاعرِ شعر است و دیگری فقط وقتی زیاد با آن هم حس باشد آن طور می خوانَد.
دم درِ شانزده آذر دانشگاه که پیاده می شوم انتهای مسیرِ دیدم حبیب نشسته و سیگار می کشد. از روی نرده و شمشادها می پرم، می روم به سمت اش. راه می افتیم به سمت اتاق دفاع. دم انجمن حقوق می ایستیم به سلام و علیک با آشناها. از میان سر و بدن ها نگاه ام می افتد به کاغذ تسلیت ای روی بُرد انجمن. کلمات ابتدایی اش معلوم است و کامل نمی شود خواندش. سر می کشم آن طرف تر و عکس امین پور را می بینم و چند مقوا در اطراف اش که چند شعری از او روی اش نوشته اند. مُرد؟ آره. چرا؟ کلیه ها گویا. می رویم طبقه ی بالا. اتاق دفاع را نشان ام می دهد و می رود توی اتاق و می روم طبقه ی آخر نماز. توی جلسه به حبیب می گویم باید گرفتن ایرادهای املایی و انشایی از پایان نامه ها را توسط اساتید ممنوع کنند. حال ام بد است. دنبال علت فیزیکی اش می گردم. بعد از جلسه نوبت دید و بازدیدها می رسد. چه طوری و کجایی و تز و دفاع و ای میل ات را بده و خوش حال شدم و بیش تر ببینیم ات. تمام می شود.
عبد زودتر رفته و دم دانشکده منتظر نشسته. می رویم سمت ادبیات. توی راه از کسی یاد می شود که مدرس فارسی آن سال های فنّی بود. لاغر بود و قامتی میانه داشت و خمیده بود. کت اش همیشه به تن زار می زد. راه که می افتاد سر به جلو می انداخت و تلو تلو خوران گویی، تند، می رفت. کم سواد بود و بد اخلاق. از این خشکه مقدس های متعصب و ایدئولوژیک و سطحی. عشق اش نقد شعر نو. چند باری سر کلاس بحث و دعوا شد. مدیر کل امور نمی دانم چیِ دانشگاه شده گویا. به هیچ کدام این ها فکر نمی کنم اما. سبکی و محوی آن خاطره ی بدِ کلاس و منش و نمره دادن اش است که مشغول ام می کند تا خود خاطرات. محو و سبک و دور، چنان که گویی در نشئه ای پیشین یا از آنِ خوابی دور یا پیش از مرگی که از جسم و وزنِ خاطرات رهانده ات. همین حقوق، همان فنی. این دانشکده ی ادبیات و فلسفه ای که برای من فلسفه و ادبیات بود. _مُردم که از گذشته و خاطرات جدا شدم یا گذشته آن قدر سنگین بود که جان را وا داشت به ترک جسم.
میزی گذاشته اند و در را سیاه پوش کرده اند و چیزهایی نوشته اند. شعر یکی از اعلان های تسلیت از شاملو است. یک عمر شعر بگویی و آخر سر از شاعر دیگری در مرگ ات بنویسند. می گویم دیدی مُرد؟ سن اش را حساب می کنم و می گویم از جلال بیش تر عمر کرد. فکر می کنم این مرگ نا به هنگام هم، که روی همه ی این نوشته ها تسلیت اش می گویند، چیزی است از آن دست که جوان ناکام. انگار مرگ هنگامی مشخص و معین دارد. پیش از آن اگر بیاید و رعایت بی انتظاری ات را نکند نابه هنگام است. همان طور که «کام» جوانی لذتی مشخص است و اگر پیش از ستاندن اش ترک زندگی کنی به کام نبوده ای. مرگ قرار نیست هر لحظه بیاید، لذت های مختلف زندگی هم در عرض و اندازه ی هم نیستند، یکی آن قدر بالاتر ایستاده که بدون درک اش مطلقِ ناکام ای.
حال ام بد است. دنبال علت فیزیکی اش می گردم. باید بروم چکاپ کامل. این دستگاه های مختلف بدن این قدر به هم پیچیده و وابسته اند که نمی دانی دل ات که درد می کند تقصیر قلب ات است یا سینه ات که می سوزد تقصیر معده ات. سرت که درد می کند گناه دندان یا خون است، یا مشکل دندان ات از سر و خون ات. جدا جدا باید می ساختندش که عیب یابی اش این قدر سخت نباشد. می رویم طرف ماشین عبد. تصادف کرده و درِ شاگرد شوفر باز نمی شود. باز هم تلقی افسانه ای از مهندس به کار می افتد و می پرسد یک نگاهی بکن ببین درست نمی شود. از طرف راننده می نشینم. از نگاه نو و سعدی و حافظ و گناهان کبیره ی دستغیب و مراسم عروسی و برخورد خورده فرهنگ ها و درس و کار و قیصر امین پور و برنامه های انتخاباتی می گوییم تا خانه. دم خانه گزینه ی شعرهای امین پور نشر مروارید را از عبد می گیرم تا «جرئت دیوانگی» اش را این جا بنویسم.
"انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آن که در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!
انگار
این سال ها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نام ام کمی کج است
و نام خانوادگی ام نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دو باره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دو باره ببینم
آن جا که ناگهان
یک روز نام کوچک ام از دست ام
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آن جا
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است!
آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرئت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو بر گردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم
بگذار...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دل ام تنگ است!"