باید برگردم و تاریخ این پست را ببینم تا حساب کنم چه قدر طول کشیده. درست هفت ماه . امروز همسرش زنگ زد که زودتر بیایید که نمی خواهم حامل خبر بد باشم. یک راست از بیمارستان بردندش برای تغسیل و تدفین.
راه که می افتد می گوید اگر آدمی می دانست چه رنجی در دل بریدن و فراق است هرگز دل نمی بست. یاد یک سال و اندی پیش می افتم که به دوستی گفتم نظیر این حرف را.
امیدوار بود. آخرین باری که به دیدن اش رفتیم –سعی می کردیم دو سه ماه یک بار، بعد از پایان دوره های شیمی درمانی دیدن اش برویم- فکر نمی کردم این قدر پر امید باشد. از دور تصویر رنج دردناک تر است، و تصور ناامیدی یأس آورتر. و من که مدام به فکرشان بودم -حتی پیش از آن که همسرش ببیندم و بگوید شما را به خدا دعا کنید، دعاهای ما گویا دیگر اثری ندارد- تصویر و تصور رنج و یأس شان مدام برای ام سیاه تر و عذاب آورتر می شد. اما وقتی می دیدیم اش حرف زدن ها، خنده ها، نقل خاطرات، دهشت واقعه را می شکست. چیزی نمانده بود ازش. پوستی بود کشیده بر استخوان. دوز شیمی درمانی اش هم بالا بود. با این همه اما از بهبود می گفت و از این که کبدش به تر شده و دکتر چه گفته و ترشح سوندش چه تغییری کرده؛ از بازگشت به کار می گفت و از وضع خانه و آهن و مصالح و کنکور و دخترش که پیش دانشگاهی است و کم درس می خواند؛ و از مشهدی که باید وقتی برخواست با دوستان بروند. –هیچ وقت تظاهر به این امید دادن ها و گرفتن ها را، وقتی هر دو طرف می دانند امیدی نیست و خبری، و فقط از مواجهه ی با حقیقت تلخ سر باز می زنند، یاد نگرفتم- در راه بازگشت من از روحیه اش روحیه گرفته بودم، و احساس کرده بودم من به تجربه ی پایان نزدیک ترم تا اویی که به آن، به ظاهر، نزدیک تر است.
حتما در تمام این ایام رغباً و رهباً دعا می کرده اند. من هم دعا می کردم برای شان، هیچ وقت از یادم نمی رفتند. هر چند نمی توانستم مثل آن ها امیدوار باشم: این که بدانی تقلای ات بی ثمر است، این که با وادادگی بازی ای را پی بگیری، بدتر و دردناک تر است یا این که با خوف و رجا تا انتهای بازی از قبول نتیجه ی ناگزیر سر باز بزنی و دست آخر وا بدهی؟
و آمار، آمار، آمار. این مقوّم نهیلیسم، این سنگ گور امید و خوش باوری. هر چند هیچ وقت شایدها و خداکندها برای آن که در مواجهه ی تناهی و تنهایی، رودرروی مرگ و پایان، است نمی میرد. حتی اگر بدانی نرخ نجات و میانگین بقا، حَسَب کتب پزشکی، چه قدر است.
شب آخر اما امیدوار نبوده دیگر. می ترسیده، برای اولین بار. نزدیکان اش می گویند. یاد یکی از نزدیکان می افتم –چند هفته ای است او هم بیمار شده، بیماری ای مشابه، شاید به این خاطر یادش می افتم- که همان یک سال و اندی پیش می گفت به نظر من سکرات موت پیش از مرگ است، مواجهه ی با مرگ است. می گفت تلقین را باید به محتضر آن زمان گفت، که هر ایمان و امیدی اش در معرض شک و شکست است. نه وقتی تمام شد و رفت. باید وقتی کنارش بود که ترسان و لرزان است.
(و کیست که نیست؟ در تجربه ی مواجهه با خلأ، با بی آیندگی. بی آیندگی ای که مثل سقوط وا می داردت به هر چه در گذشته می یابی چنگ بزنی و بیاویزی، بل که پناهی باشد و دست گیری. و تمام خاطرات، تمام لحظه های پررنگ زندگی، تمام مِهرها و بستگی ها، تمام باورها و پندارها، تمام کرده ها و گفته ها-شنیده ها، تمام آن چه آویختنی می دانی شان، خودآگاه یا ناخودآگاه، ردیف می شوند پیش چشمان ات. و وقتی نجات ات نمی دهند از پایان و سقوط و بی آیندگی، یک به یک فرو می ریزند. و بی خاطره می شوی، بی گذشته می شوی، بی بستگی می شوی. و می شوی یک لحظه، یک مکان. زمان و فضا و آدم ها دیگر هیچ نمی گسترندت.
کیست که نیست؟ می گویند شلایرماخر در الاهیات متقدم اش قائل به بقای نفس نبود. میل به بقا و جاودانگی را از عوارض اخلاق بورژوایی می دانست که خود را در تفکر الاهیاتی متجلی کرده. پسرش مُرد، واقعه ای که آن را میخ آخر بر تابوت خویش خواند. الاهیات اش جاودانگی را پذیرفت، از قضا جاودانگی خیلی هم مهم شد. تاریخ اندیشه ها را ولی این طور نمی نویسند. اندیشمند خدایی است نشسته در برج عاج معرفت خویش، و بی تأثر از زندگی و مرگ، از وقایع فردی و اجتماعی، از شرایط سیاسی و اقتصادی، در باره ی کنه حقایق عالم امکان -و عالم ضروت البته- نظر می دهد. روان شناسی را با فلسفه نباید خَلط کرد. اما چه کسی می داند که عدم عدالت در این جهان بود که انگیزه ی کانت شد برای استدلال به نفع وجود جهان دیگر و بقای نفس، یا چیزی دیگر؟ -باورتان می شود کانت با آن همه نقادی انواع و اقسام خردها این جا که می رسد استدلال های اش این قدر آبکی بشود؟-
و این یونانی ها! چرا باید مثال اعلای ات در منطق این باشد که "همه ی انسان ها فانی اند؛ سقراط انسان است؛ پس: سقراط فانی است"؟ در منطق هم آدم مثال اگزیستانس می زند؟ و آن هم کی، سقراط. اسوه ی خرد و حکمت و اخلاق. او هم می میرد. او هم تمام می شود. و منِ ارسطو هنوز یادم نرفته، شما هم هیچ وقت یادتان نرود. ولی خوب تاریخ اندیشه ها را این طور نمی نویسند. و گرنه می فهمیدیم هراکلیتوس و پارمنیدس چرا این قدر دغدغه ی ثبات و تغییر، پایداری و گذر، داشته اند. چرا سوال سوال ها که از هر سو دورش می زنی باز فلسفه ی نخستینِ فیلسوفان به آن می رسد و دور آن می چرخد این است. ــ کاش یکی تاریخ فلسفه را با محوریت اندیشه ی (به هر دو معنی فکر کردن به و ترسیدن از) زوال و ناپایداری و نیستی باز می خواند.)
می گفت همسرش نابود بود. می گفت مرگ بدی است. و برای آن که می مانَد بدتر از آن که می رود. که بر تمام خاطرات رنج آلود این چند ماه، تجربه ی خرد کننده ی سکوت و بی پاسخی آن که خوانده ای اش هم اضافه می شود. اگر فراموشی، خودفریبی، سرگرمی، آن قدر قوی نباشد که آرام ات کند. اگر نتوانی دست به دامن حربه های ابطال ناپذیر کننده ی بازی شک و ایمان و امید و رنج شوی. واقعا “all is Grace” یا "ما رأیت الا جمیلا"، این که سکوت را خود پاسخی تلقی کنی و رنج را جز خوبی و خوشی نینگاری و زشتی را زیبایی ببینی، جواب هایی قبول آور هستند یا پاک کردن صورت مساله و دادن جواب هایی بدیهی به آن؟
چه طور می توانند جواب هایی حقیقی باشند؟
***
بعد التحریر: این اشاره ی به هراکلیتوس و پارمنیدس سببِ خیر شد. رفتم سراغ «نخستین فیلسوفان یونان» مرحوم "شرف" و قسمت مربوط به آن دو را دو باره تورقی کردم. مایه ی انبساط خاطر بسیار است.