مجسمه می ساخت. بی کار افتاده بود گوشه آسایش گاه، و فقط مجسمه می ساخت. از چشم ها و لب ها، از دست ها و دل ها. از صدای پرنده ها و خنده ها، از گذر ناگزیر لحظه ها، از گریه ها. مجسمه می ساخت.
بس که روح هر چیز را می گرفت و می کردش جسم، واژه، جسد، تصویر، بس که عکس می گرفت، بس که بیرون می ایستاد، بیرون اش کردند. درونِ مجنون سرا. که دیگر می نشیند درش و فقط عکس می گیرد، مجسمه می سازد، واژه می زند.
این اواخر دیگر از مجسمه سازی اش، از عکس گرفتن اش، از واژه بازی اش.
+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 28 تیر1386 و ساعت
4:36 |
