مافیا بازی می کردیم. من پلیس بودم. در پایان معلوم شد دو نفری که کنار من نشسته بودند و با هم بازی را به عنوان پلیس دست گرفته بودیم و مافیا جویی می کردیم هر دو مافیا بودند.
نظریه ای که از رفتار دیگر بازیگران ساخته بودیم و بر مبنای آن پیش می رفتیم خوب جواب می داد. تا اواسط بازی که اتفاقی پیش افتاد و در نظریه شک کردم. و تمام بازی، به سختی، برگشت. سخت بود به نظریه ای که فکر می کردم شواهد بسیاری مویدش است شک کنم، و به روابط مطمئنانه و محکمی که با دو دوست کنارم داشتم و بر مبنای آن بازی و رفتار باقی را تحلیل می کردم. خاصه آن که تحلیل ها بد جواب نمی داد.
شک کار کرد، و با کش و قوس فراوان بردیم.
حس شکی که کار کرده بود و شکسته شدن اطمینان به نزدیک ترین هایی که –ذهنی و فیزیکی- در برم گرفته بودند، حال و رنگ و مزه ای داشت. مزمزه اش که کردم دیدم آشناست. دیدم حال و مزه ای است که در بسیاری مواقع این روزهای زندگی در جان و کام ام است.
حس مدام "نکند" ها.
گمان کنم پارانویا از همین جا شروع می شود _اگر این جا تمام نشود.
