عضو هیئت علمی است. استخدام پیمانی. دکتر فلانی را که می بیند یادش می آید و می گوید فلانی گفته بیا برو فلان جا پیش فلانی پی اچ دی ات را بگیر برگرد. برای فلان درس کسی که بلد باشد درس بدهد ندارند، و تازه قرار است دوره ی دکتری هم راه بیاندازند با این وضع بی استادی
_نگران نباشید، اتفاق خاصی نمی افتد: به آمار دکترهای بی سواد اضافه می شود، و رشته هایی که قبل تر می گفتیم وضع مان در آن ها بد است حالا، دیگر، "خوب" می شود_ .
می گویم خوب برو دیگر. هم برای دانشگاه خوب است وقتی برگردی هم برای خودت و موقعیت ات. می گوید نه، خوبی ایران این است که پیدا کردن کار توی اش آسان است اما بدی اش این است که نگه داشتن اش سخت است. ما هم که عضو پیمانی هستیم باید دو سه سالی بمانیم تا رسمی شویم و آن وقت فرصت مطالعاتی بدهند. و گر نه می شوی مثل آقای فلانی، که بعد چند سال در رشته ی فلان دکترا گرفته و از کانادا برگشته اما دیگر هیئت علمی نیست. اگر نمی رفت الان جا و وضع اش به تر بود. تازه توبیخ هم شده که چرا ول کرده و رفته برای تحصیل.
آن صندلی بازی های دوران کودکی یادتان هست؟ همیشه یک صندلی کم تر از تعداد می گذاشتند، و با پایان آهنگ باید صندلی پیدا می کردی و می نشستی، و یکی از بازی بیرون می شد. یادتان هست بعضی می چسبیدند به صندلی و ادای راه رفتن در می آوردند تا به محض پایان آهنگ همان جا که بودند بنشینند؟