مدتی است که کارشناسانی که به رادیو و تلویزیون دعوت می شوند تا در باره ی بدحجابی، مزاحمت های خیابانی، اشرار و مسائل دیگری از این دست صحبت کنند، در تحلیل های شان از واژگان روان شناسی و روان شناسی اجتماعی استفاده می کنند؛ و با ارجاع به گفتاری "علمی"، که گویا محک عینی و متقنی برای تمام ناهنجارها و هنجارها در دست دارد، مشروعیت تحلیل ها و تجویزهای خود را نتیجه می گیرند.
نظام سیاسی حاکم برای تثبیت هنجارهای خود و التزام به آن ها دو چهره ی متفاوت از خود نشان داده است. گاهی نیازی به آرایش ریایی افعال و سیاست های خود ندیده است و به شکلی صریح با وارد کردن نیروهای نظامی و امنیتی و استفاده از قدرت مطلق رسانه ای آن ها را لازم الاجرا کرده و لزوم تبعیت از آن ها را تبلیغ و "فرهنگ سازی" کرده است. اما در اغلب موارد، زیر فشار افکار عمومی داخلی و خارجی، کوشیده است سیمایی موجه و قابل قبول از اعمال خود ارائه دهد و توجیهاتی برای مشروعیت (legitimacy) قوانین و مقررات خود بجوید. و در این راه از هر ابزار دارای قبول عامه ای که به نحوی حکم دل خواه را نتیجه دهد استفاده کرده است. تمسک ناشیانه و بدون درک و تعهد به علم را در موارد این چنینی زیاد دیده ایم.
روان شناسی و روان پزشکی _ چه برسد به روان شناسی اجتماعی و جامعه شناسی و رفتار شناسی و غیره _ آن قدر قطعی و دارای گزاره هایی چنان یقینی نیستند که بتوانند مبنای چنین سنجش و ارزیابی و صدور حکمی باشند. تمام آن چه که می تواند مبنای مقید و محدود کردن رفتار قرار بگیرد قوانین کیفری است، نه تحلیل و تجویز فلان دکتر و دانشمند. اتفاقا آن جا که مسائل علمی و حرفه ای این صنف به حوزه ی حقوقی و سیاسی مربوط شود و با امور عامه گره بخورد جایی است که با سخت گیرانه ترین معیارها باید به نقد ادعاها و احکام، و استدلالات عرضه شده پرداخت. گزاره های علمی، فاقد آن شأن و اعتباری هستند که بشود به آن ایمان آورد و در باره اش چند و چون نکرد و به اعتبار "اجماع" دانشمندان آن ها را پذیرفت. وحی منزلی در پزشکی و علم وجود ندارد، و جعل واژه های عجیب و غریب برای دانشمند یا پزشک اتوریته نمی آورد؛ بل که این منطق آزمون و خطا، و نقد و گفتگو است که دلایلی برای باورمند یا بی باور شدن به یک گزاره، یافته، تبیین یا تجویز علمی می دهد. اتوریته ی گم شده ی مراجع سنتیِ ارزش ها را در دل یک فرآیند انتقادی و مرجع گریز جستن عین خطاست.
من آن قدر در این باره نمی دانم که متخصصانه بنویسم، اما در باره ی روان شناسی و روان پزشکی به عنوان رشته های علمی، و میزان اعتبار و یقینی بودن شان این قدر _ عوامانه _ می توان گفت که:
از میان روان شناسی و روان پزشکی اولی در رده علوم قرار می گیرد و دومی در قلمروی پزشکی. (روان شناس پی اچ دی می گیرد، روان پزشک ام دی) اولی به علائم رفتاری توجه می کند و درمان اش هم با حرف و توصیه و مشاوره است، دومی دارو تجویز می کند و به علائمی در مغز و خون و هورمون ها نگاه می کند. (کلیپی در باره ی تفاوت این دو)
از اولی شروع کنیم. شاید بتوان روان شناسی را به این دو دسته کلی تقسیم کرد: روان شناسی عامیانه، و قسمت های علمی تر روان شناسی نظیر روان شناسی شناختی. اولی در حد حرف زدن و تجربه داشتن در باره ی رفتار دیگران است و نه یک دانش عینی، آزمایشی و مدون و به اصطلاح علمی. دسته ی دوم هم ضمن تمام مشکلات متودولوژیکی که هنوز با آن دست و پنجه نرم می کند تا به قطعیت قابل قبولی دست پیدا کند بیش تر رشته ای در حوزه ی علم محض است تا پزشکی. (گر چه برخی انواع روان درمانی از این شیوه استفاده می کنند _ همان طور که ممکن است از روان کاوی ای استفاده کنند که آن هم قطعیت پزشکی ندارد _، اما آن استفاده ها هم در حد گمانه و امتحان روش است.) در کل چند و چون ها در باره ی علم بودن یا نبودن روان شناسی زیاد است.
در مورد این قسمت از پزشکی هم، که تنها قسمتی است که شاید بتوان سرش قسم خورد، هزار چند و چون هست و کمپین های زیادی هستند که با تشخیص ها و تجویزهای پزشکی متداول در آن مقابله می کنند و با اتوریته ی روان پزشکی، که روی هر رفتار خلاف قاعده ای اسمی می گذارد _و این اسم ها هم روز به روز بیش تر می شود_ و بعد سعی می کند آن را جوری کنترل و درمان کند که به "نرمال" شدن بینجامد، می ستیزند.
این کلیپ را هم ببینید.
***
قصد من تایید بی چون و چرای حرف های ضد روان پزشکی نیست. برای مثال این ادعای آن ها که بسیاری از کسانی که مبادرت به کشتار در مدارس می کنند مصرف کننده ی آنتی دپرسنت و پروزاک و ریتالین و غیره بوده اند یا این که هم بستگی مثبتی میان مصرف این داروها و خودکشی وجود دارد می تواند مصداق مغالطه ی علت مشترک باشد: علت آن مبادرت و این مصرف هر دو "وجود واقعی بیماری" است.
