تبليغاتX
نما -

حالا که یک بحران دیگر را هم از سر گذراندی و هنوز زنده ماندی، بگذار این خواب چند روز پیش را هم که برای این کاغذِ توی جیب ام گفتم، برای تو هم بگویم.

 

بخشی از جریان بی ربط و سیال خواب بود. رنگی­تر از قبل و بعدش:

وارد حسینیه ای می­شدم که در نگاه اول تنها محراب و دیوار ضریح مانندِ طلا رنگِ بالای محراب از باقی قسمت­های تاریک حسینیه پیدا بود. همین طور که سر می­چرخاندم به تماشای قسمت طلایی و نورانی محل، داشتم غرق می­شدم در جذبه­ی خردستیز و رازآمیز ضریح مطلا، و هم زمان در دل ام به بت پرستی بد و بیراه می­گفتم (شاید نشانه ای، نوشته ای، چیزی هم آن جا بود که این حس توامان جذب و ستیز را بیش­تر می­کرد)، و مقاومت عقلانی می­کردم تا رازآمیزی بدوی و نابخردانه اش کار دستِ عقاید سنجیده­ی بخش خودآگاه و بخرد وجودم ندهد.

در این احوال بودم که سر چرخاندم به سمت گنبد و دیدم، با کاشی­کاری نمی­دانم یا مثلن روی پنجره ای چیزی، قاعده­ی طلایی اخلاق را نوشته اند در حالی که به جای قائل اش نام دو نفر را نوشته اند: علی و "ایمانوئل" (دقیقن همین طوری) کانت؛ بعد از نام هر دو هم «ع» گذاشته بودند.

 

پ.ن.

1. حالا تعبیر این خواب عجب ای صبح خیزان چون کنید؟

2. حالا آدم با گارد تحلیلی بره سراغ روان کاو/شناس/پزشک یه چیزی، ولی آدم تو خواب خودش هم با تحلیل به ناخودآگاه اش اجازه ی بروز می­ده؟

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت 18:25 |