میدانکِ دمِ دانشکده را که میخواست دور بزند تا ماشینش را پارک کند هم، راهنما میزد. میخندیدیم.
مشق اول را که میداد، دستی میکشید به ریش سفید بلندش، و با صدای محکمِ نافذ و تو پُر و سیاهش، به جای همهی توضیحاتِ به زعم ما مهمتر محتوایی، از رعایت فاصله بعد از کاما و نقطه میگفت؛ و کمککارانش را وامیداشت به زمانِ تحویل و جای صحیح منگنه، بیش از درستی جوابها بها دهند. میخندیدیم.
هر بار موقع خواندن نوشتهای، شلختگی فاصلهها و کاماها و نقطهها حالم را بد میکند و از ادامهی خواندن ناتوانم، یادم میافتد که اگر او هم آنروز چونآن نمیکرد شاید من هم امروز چوناین میکردم. و دیگر نمیخندم.
+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت
2:28 |
