اكابر يك مفهوم است. مركّب از مفاهيمي خُردتر: رها كردن تمام سوابق و از نو آغاز كردن؛ بر پندار پيري و ديري غلبه كردن، وقتي ميانگاري از تو گذشته است، و صبورانه و متواضع با نوآموزاني كه گمان ميكني از آنها گذشتهاي و بالاتري، بودن و آموختن را شروع كردن.
درك اين كه هر كه باشي، و در هر چه كه تك باشي، هميشه جايي هست كه بايد در آن، برابرِ آموزندگان ابتدايي زانو بزني و از نو آغاز كني؛ اين كه هر جور كه باشد، و هر چه قدر كه دير باشد، هميشه ميتواني بر يأس و رخوت، و تشأن و تكبرت، غلبه كني و از ابتدا شروع كني: چه پيرزني باشي كه با تمامِ بارِ تجربه و بصيرت پيرانهات، با كودكان الفبا ميآموزي؛ چه آن شرقپژوهي باشي كه كرسي استاديت را رها ميكني تا بيايي كنار سادهترين طلبهها فقه بياموزي؛ چه آن غربپژوهي باشي كه درجهي اجتهادت را رها ميكني و ميروي تا از ابتدا با دانشجويان كارشناسي، فلسفهي غرب بخواني؛ چه پس از گذرِ سالهاي جواني و دانشجويي، به هر دليل، دو باره رشتهاي را آغاز كني و با دانشجويان نسل جديد همشاگردي شوي؛ چه حرفهاي، فني، پيشهاي، هنري را از ابتدا بياغازي؛ …
آن گفتهي منسوب به عيساي ناصري (3:John 3) براي من بازگوييِ اكابري دارد: به ملكوت اخلاق وارد نميشود مگر آن كه (دستِ كم) دو باره در آغازيدن و آموختن زاده شود؛
__در مسيري جز آن كه زهدانِ طبیعت و اجتماع، جسمِ جبريش را در آغاز زاييده و پرورده است.