تبليغاتX
نما - اعترافات

دلیل شروع به نوشتن این وبلاگ، و قبلی اش، هر چند نه قبلی ترهای اش، علاوه بر نیاز به نوشتن و خوانده شدن (دومی کم تر از اولی)، قصدی ضمنی، و شاید نه چندان آگاهانه در ابتدای کار، بود برای مبارزه با وسواس. گفتن و نوشتن، مثل هر کار دیگر، برای یک کمال گرا هیچ وقت آن طور که می خواهد کامل و باب طبع نمی شود، اما با نگفتن و ننوشتن و نکردن هم هیچ چیزی به تر نمی شود. "کار نیکو کردن از پر کردن است"، پر کردنی که یعنی مشق و تمرین و تکرار و ممارست. برای من بخش عمده ای از وبلاگ نویسی مشق نوشتن بوده؛ و البته مشق چیزهای دیگری: مشق مکتوب و کلامی و تصریحی کردن افکار و احساسات شفاهی و ذهنی و تلویحی؛ به همراه چیزهای مشابه دیگری مثل امکان و توان توصیف و ابراز و بیان و جز آن.

دومی، ادامه ی همین نکته ی اول است: وسواسی که غرض، مبارزه ی با آن بوده هیچ وقت نویسنده را رها نمی کند: هیچ وقت از آن چه می نویسم، چه مضمونی و چه نگارشی، راضی نیستم؛ همیشه به آن چه می نویسم بر می گردم، و فکر می کنم قسمتی اش یا کل اش بی معنا یا ضعیف یا قابل تشکیک و اعتراض است؛ و همیشه با خواننده ی خیالی یا منتقد و خرده گیر ذهنی (که شخصیت های مختلف اش چهره های مختلف دارد) در گیر م و به نحوه ی خواندن و واکنش ها و اعتراضات احتمالی اش فکر می کنم؛ و با نوساناتی، تقریبا همیشه، وسوسه ی پاک کردن پستی یا حذف وبلاگ را دارم. (گاهی وسوسه ی اول خودش را به شکل میل به گریز از آخرین پست و جای گزین کردن اش با دیگریِ شاید به تر نشان می دهد؛ دیگری ای که به نوبه ی خود آمدن اش و ماندن اش، و میل به نبودن اش و نماندن اش، موتور محرکی می شود برای آمدنِ سلبیِ نوشته ی بعدی.)

سومی یک جور نتیجه گیری است: مشق مبارزه با وسواس به کاری آمده؟ به نظرم تاثیری داشته است، در نوشتن بیش از درمان وسواس؛ هر چند قضاوت این که این تاثیر مثبت بوده یا منفی مسئله ای دیگر است. چیز دیگری هم، هم در نوشتن و هم در وسواس، موثر بوده است: خرده گیری های دوستانی که، چه شفاهی و حضوری و چه مجازی و مکتوب، به نوشتن و نوشته ها انتقاد کرده اند. هر چند شاید در ابتدای کار به نظرشان، یا حتی به نظر خودم، رسیده باشد که نقدهای شان اهمیتی نداشته، اما، خودآگاه یا ناخودآگاه، در دراز مدت نقدها و پیش نهادهای شان مسیر نوشتن ام را عوض کرده است؛ هر چند اندک، و هر چند از منظر منتقد هنوز تغییر و به شدنی در کار نباشد. (*) در هر صورت، علی رغم کلفت تر شدن پوست ام، هنوز، کامنت ها و اظهارنظرها و بازخوردهایی که فکر کنم وزنی دارد را (شاید زیادی) جدی گرفته ام، می گیرم و تا اطلاع ثانوی خواهم گرفت.

آخری به قاعده ی طلایی راجع است، و در باره ی یک صفت شخصیتی است: چیزی که شاید بتوان خودخواهی/خودبینی/خودمحوری/... نامیدش؛ صفتی که در حوزه های مختلف، و در پندار و گفتار و رفتار، تجلیات متفاوتی دارد، اما این جا خودش را در نوشتن و خواندن نشان می دهد: آن طور که دوست دارم دیگران، با توجه و تامل، نوشته های ام را بخوانند، نوشته های شان را نمی خوانم. (پیدا است که در باره ی آن نوشته ها که لایق یا نیازمند توجه و تامل نیستند احساس گناه نمی کنم؛ نیز بخشی از این ماجرا معلول گستردگی اینترنت و زیادی نوشته ها و کمبود وقت برای آن نوع خواندنی است که پیش تر بیش تر ممکن بود، که این هم آن را سبک تر می کند.)

 

(*) اگر بشود با یک دستگاه کنترلی یا یک شبکه ی عصبیِ آموزنده، حرکت و آموختن ام و تغییر مسیرش در اثر reward یا punishment را مدل کنم، می شود گفت که به تمام این ورودی هایی که مسیر را کنترل می کنند و تعادل سیستم را پیش می برند وزن زیادی می دهم و در باره شان مبالغه (exaggerate) می کنم: به عبارتی دیگر حساسیت (sensitivity) سیستم بالا است؛ و طبیعی است که چنین سیستمی نسبت به بازخوردها، همان طور که نسبت به اختلال، و خوب نسبت به نویز، حساس باشد. نتیجه این می شود که سیستم تغییرات را سریع پی می گیرد و زود تطبیق می کند، اما به قیمت از دست رفتن ثبات و اطمینان، و مقاوم نبودن در برابر نویز و اختلال.

+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 15 دی1386 و ساعت 13:41 |