پ.ن.
قابل انتقال نبودن تجربه را شاید بتوان صورت ضعیفی از (آنتی)تز سوم گورگیاس (در نفی امکان آموزش و ارتباط) به حساب آورد (پیداست که این جا، دست کم فعلاً، دو تای اول را نادیده گرفته ام):
i. Nothing exists
ii. Even if existence exists, it cannot be known
iii. Even if it could be known, it cannot be communicated.
باز هم پ.ن.
گورگیاس میان لوگوس یا کلامی که عالم واقع را بازنمایی می کند با واقعیت های موجود جهان خارج تفاوت می گذارد. و چون در ارتباط و انتقالِ دانش و فهم، کلام و لوگوس است که منتقل می شود طبیعی است که نمی توان دانشی حقیقی از عالم واقع را منتقل کرد یا آموخت.
در این چارچوب نظری گورگیاسی «قابل انتقال نبودن تجربه» یعنی این که: کلام و لوگوس تنها بازنمایی ای از واقعیت تجربه است و نه حاقّ واقع و هسته ی گوهرین آن؛ پس وقتی در ارتباط و آموزش می کوشیم به کمک الفاظ غیرجوهری (*) از چیستی و واقعیت تجارب صحبت کنیم هیچ گاه راه نخواهیم برد به فهم کامل از آن چیزی که جز با تجربه به دست نمی آید. (و البته پیداست که با این تفسیر از گورگیاس بسیار فاصله گرفته ایم، چون دانش تجربیِ غیر قابل بیان را، دست کم برای فرد تجربه کننده، ممکن دانسته ایم، و این نفی (آنتی)تز دوم است.)
* جوهری و غیرجوهری، واژگان گورگیاس است؛ واژگانی که شاید دیگر به مذاق خیلی خوش نیاید. به هر حال این بحث زمینی تر و غیر فلسفی تر از این حرف ها است، و توسل به واژگانی نظیر دانش تلویحی _implicit_ (در باره ی سیستم های خبره مثلاً) در برابر دانش مصرّح _explicit_ (تلاش برای مصرّح و صوری کردن مهارت ها و خبرگی ها)، یا تمیز میان know what و know how، برای آن کافی است.
