به نقش و نوشته روی اش نمی آید جمله ی تبریک اش چیزی جز کلیشه و تکرار باشد.
جا می خوری وقتی از این جماعت صنعتی، لحنی آشنا می شنوی و نا-ماشین-وار می خوانی:
«ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند
مبارک شمایید»
به نقش و نوشته روی اش نمی آید جمله ی تبریک اش چیزی جز کلیشه و تکرار باشد.
جا می خوری وقتی از این جماعت صنعتی، لحنی آشنا می شنوی و نا-ماشین-وار می خوانی:
«ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند
مبارک شمایید»
. چی میخوای؟
: باتریِ اینو دارید؟
. آره، بیا.
]براندازش میکنم، بالا و پایین اش میکنم که مثلا کلاه سرم نرود[
: کجایی ه؟
. چینی.] مکث؛ با صدایی که آرام آرام بلندتر میشود:[ گوشی ات چینی ه، این کفشی که پات ه چینی ه، کاپشنی که تن ات ه چینیه، این عینکی که چشم ات ه، چینی ه...
]رحم میکند و به "خودت..." نمیرسد. با عصبانیتی که انگار تا حالا فروخورده بود و حالا فقط آشکار شده، رو میکند به صاحبِ بحثِ اصلی، حاجی:[
. حاجی گفتم که لامصب جنسا رو نیاورده، یه کامیون جنس ه، چک ام دست اش ه، حالا نمیشه شما...
تقریباً می توانی مطمئن باشی که هر بار سراغ اخبار روزنامهها و خبرگزاریها میروی دست خالی بر نمیگردی:
دیگر هنری نیست در این سرایی که اخبار روزانه اش سرشار از طنز است، طنز پردازی. کافی است نقل قول کنی، بدون شرح. حتا از این هم گذشته، که بگویی کار از خشم و تناقض و فریاد گذشته، و تنها راه بیان، طنز است. طنازی کردن هم دیگر توهین به شعور مخاطب است. در فراسوهای مرزهای حماقت و وقاحت، تنها باید سکوت کرد.
پ.ن.
هنوز نمی داند پایبندی "به" چیزی است نه "بر" چیزی، و آن پایداری است که "بر" چیزی است یا "در" چیزی؛ و ادعای صلاحیت برای نظارت میکند.
1. بله، کاملا ممکن است که انتخابات بعدی برویم به ده نمکی رای بدهیم که الله کرم رای نیاورد. اما جهانهای ممکن بدتری هم وجود دارد اگر امروز همین اقلیت بی یال و دم و اشکم را حفظ نکنیم. همان طور که جهانهای ممکن بدتری وجود داشت، وقتی سرخورده از آرمانهای کمال خواهانه، دنیا را تمام شده دانستیم و خلایق هر چه لایق گفتیم، اما فردای اش مجبور شدیم تا جزئی ترین تبعات و آثار همین دنیای تمام شده و لیاقت خلایق اش را زندگی کنیم: روز بعد از انتخاب رئیس جمهور فعلی فکر میکردم همه چیز تمام شد، اما همین رئیس جمهور به من آموخت از هر بدی بدتری وجود دارد، به همین خاطر بین ده نمکی و الله کرم، یا کس دیگری و مصباح، هم انتخاب خواهم کرد.
با این پیش فرض میتوانند مهندسی ام کنند تا با آفریدن هر بدتری، بدِ مطلوب شان را نجات دهند (کاری که امسال در تطهیر شورای نگهبان کردند)؟ قبول، اما من هم چارهی دیگری ندارم. تو با هوشتری، تو مهندسی اش کن. زور و توان نداری یا هوش و حوصله، به من حق بده که مسئله ام را با همین قیدهای فعلی بهینه کنم.
2. من مشکل زیادی با این ایدهی تخصص گرایی در رأی دادن و اعتماد به ائتلاف ندارم(*)، فقط ترجیح میدهم این تعدادی که آخر اضافه شدند تا سی تا پر شود، را قدری تعدیل کنم. (چرا مثلا میرمحمد صادقی و خادم جایگزین، مثلا، رحیمی و مینایی نشوند؟)
3. حدس ام از میزان شرکت در انتخابات و ترکیب و تقسیم کرسیها، چیزی شبیه انتخابات پیشین شورای شهر تهران است.
4. بگذار قدری زیاده روی کنم: حضور و ادامه دادن با وجود همهی این مشکلات (از مشکلات پیش از ثبت نام، تا رد صلاحیتهای غیر قانونی بعد از موعد، و نابرابری و مشکلات رسانهای و تبلیغاتی و جز آن)، و صبر و حزم، و دور اندیشی در نگاه به انتخابات ریاست جمهوری بعدی، و در نظر گرفتن شرایط بین المللی و جز آن، را نشان تجربه و بلوغ سیاسی ای بیشتر از دوم خرداد میدانم. گر چه وضع عینی به مراتب بدتر است و شاید در حضیض، اما به نظرم از نظر ذهنی رشد و فایده ای همراه داشته. هگل فقید اگر زنده بود شاید میگفت روح/ذهن جمعی مان از شور و هیجان کودکی و نوجوانی گذشته، و بالغتر و رشیدتر شده. حتا شاید از منظر وبری، سیاست ورزی مان هم عقلانیتر (و البته ابزاریتر) شده باشد.
(*) میشود حزب را بنگاه ای سیاسی بدانی که برای کسب قدرت -به جای ثروت- رقابت و مبارزه میکند، و به طور تخصصی به تو مشاوره و پیشنهاد کاندیدا میدهد: او رای تو را -به جای پول- میگیرد و به جای سود پول یا خدمات اقتصادی، در یک بازار رقابتی عرضه و تقاضای کالای سیاسی، به توی مشتری، خدمات سیاسی میدهد. مشاوره اش کار نکرد یا بعد از عمل به مشاوره اش از سوددهی سیاسی عاجز بود، سرمایه ات را بیرون میکشی و دفعهی دیگر سراغ بنگاه های دیگر میروی.
گوبلز عزیزِ علیک ما علیک، نمیدانم اکنون کجایی و در چه احوال ای، اما این قدر میدانم که اگر این روزها بودی و میدیدی چه طور اخلافِ بی استعدادت، پیشهی پر ارج و قدرِ تزویر و تبلیغ را لوث و بیمایه کرده اند، شرمسارانه و به رغبت، همان حال و مکان پیشین را باز میجستی، حتا اگر کتم عدم بود، و بالاخره،"بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"
*
پرچم زده سر در دانشگاه، با خط معوج و صد رنگ اش نوشته:
"شور و شوق انتخابات همه جا را فرا گرفته و همه احساس میکنند در این امر مهم سهیم اند."
برادرم، خواهرم، استعدادی، زحمت ای، رندی ای، پیچش ای، فریفتن ای! نمیخواهی نان فرزندت حلال باشد مگر؟!
پی نوشت بی ربط:
کاش جناب ضرغامی، که این همه زحمت میکشد و از بودجهی متورم سیما و صدا، خرج برنامههای گوناگون میکند، یک دورهی آموزشی تبلیغات-چی-گری هم برای روابط عمومیها میگذاشت، تا یاد بگیرند اضافه کردن چاشنی ذوق و ملاحت و زیرکی، هیچ نافی سبقت گرفتن در رقابت مدح و مداهنه نیست (حتا شاید به استباق در خیرات کمک ای هم بکند)؛
تا بل که بیاموزند سخنان قائد عظیم الشأن، گرچه از مقام رفیع ولایت و زعامت است و از چشمه سار لایزال عصمت و حکمت، اما به هر حال ایشان هم مجبورند مقتضیات قالب سخنرانی و شعور محدود و انسانی مخاطبین شان را رعایت کنند، و لذا نمیشود طابق النعل بالنعل قسمت قسمتِ فرمایشات معظم له را بُلد کرد و بیلبُرد کرد.
(کاش یکی زحمت ای میکشید و مجموعه ای گرد میآورد از این شاهکارهای تبلیغاتی این عزیزان در انتخاب و نمایش گفتههای ایشان، در پوسترها و پرچمها و تابلوهای سطح شهر و ادارات و جز آن، از "زیباسازی باید جزو معیارهای اصلی باشد" و "علم گرایی باید عرف ذهنی جامعه باشد" تا "همان طور که امام فرمود آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند" (مقام معظم رهبری) و ...)
***
آقای کروبی، که کمتر از قبل نگران هستند، هم به نیوزویکیها گفته اند:
گاهي اوقات از رويكردي متعصبانه رنج بردهايم، اما آنها آنقدر كه برخي فكر ميكنند، متعصب نيستند و با گفتوگو ميتوان بسياري از مشكلات را حل كرد.
هر چند نگفتهاند آنها چه قدر متعصب هستند یا آن قدر که چه کسانی فکر میکنند متعصب هستند؟
جملهی حکیمانهی دیگری را هم افزوده اند، که شاید به مردم در رفع آن تعجب اول کمک کند، و توجیه ای برای تفاوت نوع تبلیغات در جوامع متفاوت به دست دهد:
دموكراسي به معناي چيزهاي متفاوت در جوامع متفاوت است. ما همان موقعيتي را كه آلمانيها دارند، نداريم...
حالا که یک بحران دیگر را هم از سر گذراندی و هنوز زنده ماندی، بگذار این خواب چند روز پیش را هم که برای این کاغذِ توی جیب ام گفتم، برای تو هم بگویم.
بخشی از جریان بی ربط و سیال خواب بود. رنگیتر از قبل و بعدش:
وارد حسینیه ای میشدم که در نگاه اول تنها محراب و دیوار ضریح مانندِ طلا رنگِ بالای محراب از باقی قسمتهای تاریک حسینیه پیدا بود. همین طور که سر میچرخاندم به تماشای قسمت طلایی و نورانی محل، داشتم غرق میشدم در جذبهی خردستیز و رازآمیز ضریح مطلا، و هم زمان در دل ام به بت پرستی بد و بیراه میگفتم (شاید نشانه ای، نوشته ای، چیزی هم آن جا بود که این حس توامان جذب و ستیز را بیشتر میکرد)، و مقاومت عقلانی میکردم تا رازآمیزی بدوی و نابخردانه اش کار دستِ عقاید سنجیدهی بخش خودآگاه و بخرد وجودم ندهد.
در این احوال بودم که سر چرخاندم به سمت گنبد و دیدم، با کاشیکاری نمیدانم یا مثلن روی پنجره ای چیزی، قاعدهی طلایی اخلاق را نوشته اند در حالی که به جای قائل اش نام دو نفر را نوشته اند: علی و "ایمانوئل" (دقیقن همین طوری) کانت؛ بعد از نام هر دو هم «ع» گذاشته بودند.
پ.ن.
1. حالا تعبیر این خواب عجب ای صبح خیزان چون کنید؟
2. حالا آدم با گارد تحلیلی بره سراغ روان کاو/شناس/پزشک یه چیزی، ولی آدم تو خواب خودش هم با تحلیل به ناخودآگاه اش اجازه ی بروز میده؟
باید ملت خوشبختی باشی که در یک سال هم No Country… داشته باشی هم Ratatouille؛
به جای سنتوری.
و در هر دو، هر چه بیزارتر، مشتاقتر، چشم انتظار گشایش ام.
تحول ای که، میدانی، با مشق و تمرین نمیآید: ممارست و تکرار تنها نطفه و جوانهی دگرگونی را میبرَد و میپرورَد.
و حاملیِ جوانهی آغاز و دگر-شدن ای را، که در نورِ حضورش بتوان شائقِ تکرار بود، تنها باید چشمِ امید داشت.
و البته که بخت و اقبال در خدمت ذهنهای آماده است: ذهنهای آماده و دستهای پینه بسته از کار؛ در زمینی آماده و نگرانِ میزبانیِ دم به دمِ باران و آسمان.
سماجت اش بر تردید اخلاقی بودن گداپروری غلبه میکند.
به عادت مالوف (و دیگر مهجور) روزنامه برداری شاید، فال اولِ در دست اش را کنار میزنم تا دومی یا چندمی را بر دارم که، _چه فرقی میکند_ دست ام بر میگردد به برداشتن همان اولی.
فال من نبوده گویا. میخوانم اش.
[اگر هنوز میهمان بلاگِر بودم، به جای این طوری لینک دادن در این بلاگفای بی همه چیز، تصویر فال را این جا می گذاشتم!]
دیگر فالها هم طبقاتی می آیند و در خدمت مطامع و منافع اغنیا و حاکمان! :
شاید اگر چیزی مربوط شود همان توصیه ی آخر باشد، اگر متوسلانه در دامن هرمنوتیک بیاویزی و رندانه «مسافرت» اش را چیزی شبیه هجرت و مهاجرت بخوانی.
بحثهای از هر دری سخنیِ پیرایشگاهی که میرسد به رئیس جمهور و انرژی هسته ای و،
با همان دهانِ پوست چروکیده ی تنها دو دندانِ باقیمانده اش پیدا، میگوید:
آدم اول میشینه سر سفره، قشنگ میخوره، بعد که تموم شد میگه الحمد لله.
نه این که ...
وقتی امیدت را از نفی نومیدی بگیری و بر لج بازی با آن بنا نهی؛
هر ناکامی تنها امیدوارترَت می کند.
میدانکِ دمِ دانشکده را که میخواست دور بزند تا ماشینش را پارک کند هم، راهنما میزد. میخندیدیم.
مشق اول را که میداد، دستی میکشید به ریش سفید بلندش، و با صدای محکمِ نافذ و تو پُر و سیاهش، به جای همهی توضیحاتِ به زعم ما مهمتر محتوایی، از رعایت فاصله بعد از کاما و نقطه میگفت؛ و کمککارانش را وامیداشت به زمانِ تحویل و جای صحیح منگنه، بیش از درستی جوابها بها دهند. میخندیدیم.
هر بار موقع خواندن نوشتهای، شلختگی فاصلهها و کاماها و نقطهها حالم را بد میکند و از ادامهی خواندن ناتوانم، یادم میافتد که اگر او هم آنروز چونآن نمیکرد شاید من هم امروز چوناین میکردم. و دیگر نمیخندم.
«چه باک اگر کلمه،
جای درد را نگرفت؛
مگر
پيشتر
اشك جاي تو را گرفت؟»
و فراموش ميكند كه: "اوّل من قاس ابليس".
ــ هر چند: از اين كه اين نيز خود قياس اي است كه بگذري؛
هنوز، شايد ابليس هم از غم فراق به وادي قياس افتاده بوده.
پ.ن.
"خبرت هست كه بي روي تو آرام ام نيست؟
طاقت بارِ فَراق اين همه ايام ام نيست؟"