تبليغاتX
نما

آدم واقعاً خوش­حال می شه وقتی می­بینه جِفری سَکز در ابتدای سخنرانی­ش در لکچرهای 2007 ریثِ بی­بی­سی، وقتی می­خواد بگه مشکل ما امروز مشکلی "در برابر" دیگران نیست بل­که مشکلی است که باید همه "با هم" حل کنیم، هر سه تا مثالی که برای "در برابرِ" می­زنه، یه ربطی به­ش (یا دین­ش، یا تصویرش، یا کشورش) داره:

 

The way of solving problems requires one fundamental change, a big one, and that is learning that the challenges of our generation are not us versus them, they are not us versus Islam, us versus the terrorists, us versus Iran, they are us, all of us together on this planet against a set of shared and increasingly urgent problems

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 30 بهمن1386 و ساعت 8:34 |

 

«چراغ­ی که سبز نمی­شه رو باید ازش گذشت!»

 

برچسب: ضرب المثل، فرهنگ عامه، قانون، حق، سیاست، آنارشیسم، نافرمانی (نا؟)مدنی، و غیره

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 0:36 |

اكابر يك مفهوم است. مركّب از مفاهيمي خُردتر: رها كردن تمام سوابق و از نو آغاز كردن؛ بر پندار پيري و ديري غلبه كردن، وقتي مي­انگاري از تو گذشته است، و صبورانه و متواضع با نوآموزاني كه گمان مي­كني از آن­ها گذشته­اي و بالاتري، بودن و آموختن را شروع كردن.

درك اين كه هر كه باشي، و در هر چه كه تك باشي، هميشه جايي هست كه بايد در آن، برابرِ آموزندگان ابتدايي زانو بزني و از نو آغاز كني؛ اين كه هر جور كه باشد، و هر چه قدر كه دير باشد، هميشه مي­تواني بر يأس و رخوت، و تشأن و تكبرت، غلبه كني و از ابتدا شروع كني: چه پيرزني باشي كه با تمامِ بارِ تجربه و بصيرت پيرانه­ات، با كودكان الفبا مي­آموزي؛ چه آن شرق­پژوه­ي باشي كه كرسي استادي­ت را رها مي­كني تا بيايي كنار ساده­ترين طلبه­ها فقه بياموزي؛ چه آن غرب­پژوه­ي باشي كه درجه­ي اجتهادت را رها مي­كني و مي­روي تا از ابتدا با دانشجويان كارشناسي، فلسفه­ي غرب بخواني؛ چه پس از گذرِ سال­هاي جواني و دانش­جويي، به هر دليل، دو باره رشته­اي را آغاز كني و با دانش­جويان نسل جديد هم­شاگردي شوي؛ چه حرفه­اي، فن­ي، پيشه­اي، هنري را از ابتدا بياغازي؛ …

 

 

آن گفته­ي منسوب به عيساي ناصري (3:John 3) براي من بازگوييِ اكابري دارد: به ملكوت اخلاق وارد نمي­شود مگر آن كه (دستِ كم) دو باره در آغازيدن و آموختن زاده شود؛

__در مسيري جز آن كه زهدانِ طبیعت و اجتماع، جسمِ جبري­ش را در آغاز زاييده و پرورده­ است.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 28 بهمن1386 و ساعت 12:46 |

 با تأخیر:

دو شبی که محمد هاشمی را آورده بودند در «محرمانه» ،

می­گفت: امروز به برکت انقلاب اسلامی و خون شهدا و رهبری امام، ایران اسلامی تنها نقطه­ای است روی این کره­ی خاکی که می­شود در آن کشور زندگی سالم داشت... و لاغیر... زندگی در مکتب اهل بیت، آموزش، تحقیق، کار، توسعه، عبادت، رفتار، هر کار... برای هر کسی در هر نقطه­ی دنیا که بخواهد سالم زندگی کند، در مکتب اهل بیت... برای یک مسلمان موحدِ پی­روی اهل بیت... البته آن­ها که می­خواهند سالم زندگی کنند.

در خاطره گویی از اوایل انقلاب از تذکر آقای خمینی در باره­ی موسیقی­ها و صحنه­ها، می­گفت امام در باره­ی برنامه­ای که در آن دختران نوجوان ترکمن صحرا با روسری­های رنگارنگ و چهره­های _به هر حال_ بشّاش می­خواندند و خب، چهره­های نسبتا زیبایی هم داشتند، با یک مقداری حرکات، تذکر دادند که پخش این برنامه مناسبِ شخصیت شما نیست. نگفتند حرام است، گفتند مناسب شخصیت شما نیست، یعنی شخصیت نظام.

در جواب این که اگر امروز هم رئیس سازمان صدا و سیما بودید جلوی پخش کدام برنامه را می­گرفتید، می­گفت بسیاری از برنامه­ها... تو همه­ی برنامه­ها عشق و عاشقی و خواستگاری است، زد و خورد و خشونت و دعوا است، ما اصلاً این گونه مسائل را در جامعه­ی اسلامی نداریم... مثلاً بعضی از طنزها... این­ها طنز نیست، لودگی است.

از خاطرات دانشجویی­ش در آمریکا که می­گفت و از بَر کی وارد شدنِ دانشجوها هنگام ورود، جاهای نامناسب برای ورود را این طور معرفی می­کرد: "ممکن بود بر یک بچه مارکسیست وارد شوند، یا یک بچه­ی علاف و عیاش، یا بچه کمونیست، یا بچه ملّی". از کنفدراسیونی­ها این طور حرف می زد: "ملّی و چپ، معدودی مسلمان".

از این دست باز هم داشت، اگر خواستید ببینید: بخش دوم مصاحبه با محمد هاشمی.

 

اگر انتخاب فرد و گزینش قسمت­ها و کنار هم گذاشتن­شان برای این بوده که آقای ضرغامی نشان دهد سیما چه بوده تا این شده، انتخاب هوش­مندانه­ای بود.

 

***

پ.ن.

1. مجری­های سیما روز­به­روز مهوع­تر می­شوند.

2. گفت­و­گو با هادی غفاری، در «محرمانه»

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 25 بهمن1386 و ساعت 16:31 |

وجه شبهِ ویندوز ویستا و ترافیک تهران این است که هر دو

_جدای از آن که از آخرین مظاهر تمدن اند و تولیدات سرمایه­داری_

آزمون صبر و مدارا اند و، تمرین شکیبایی.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 24 بهمن1386 و ساعت 13:15 |

فرو  رفتن در لحظات یأس و تن دادن به آن­ها،

_هیچی نیستم، هیچی نمی­شوم، هیچی نیست، هیچی نمی­شود، معنایی ندارد_

همان سان فریبنده و جذاب است که زبان زدنِ مدام به دندانِ لق­ی که درد می­کند و چاره­ای ندارد.

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 24 بهمن1386 و ساعت 0:16 |
همین که خیلِ نایقینی های تصمیم گیری را به تردید میان رفتن و ماندن تقلیل دهی،

خود پیش رفت ای است!

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 21 بهمن1386 و ساعت 20:40 |

مدت ها است به حضور پر جلوه ی نظامیان، پاسداران اصلی انقلاب، در عرصه های مختلف عادت کرده ایم؛ از نفت و اقتصاد و خصوصی سازی و عِمران و سازندگی بگیر تا دولت و شوراها و انتخابات و رسانه و اجتماع و فرهنگ. بالاخره نظامی «باید وسط میدان باشد، تا ارزش های انقلاب حفظ شود». کم اگر مانده بود همین بود که ایشان در باره ی علوم انسانی در دانشگاه ها نظری بدهد؛ که این هم، بخت یارانه، حاصل شد:

فرمانده سپاه پاسداران در بخش دیگری از سخنانش در جمع مسئولان بسیج دانشجویی خواستار تغییر محتوای دروس علوم انسانی در دانشگاهها شد و گفت: "در علوم انسانی باید مبانی اسلامی و متناسب با فرهنگ بومی ایران تدریس شود، این محتوایی است که امروز در علوم انسانی در دانشگا‌ههای کشور وجود ندارد، از این رو وظیفه شماست که در این راستا گامهای مؤثری بردارید و این نیاز انقلاب را برطرف کنید".

وی ادامه داد: "در سال ۵۸ هنگامی که دانشگاه تهران بسته شد، هدف ما از بستن دانشگاه همین بحث علوم انسانی بود اما متأسفانه از آن موقع تا کنون کار اندکی در این رابطه انجام شده است، البته در چند سال اخیر وزارت علوم نیز به دنبال این بحث هست و وزیر نیز تأکیدات بسیاری در این رابطه انجام داده است اما تغییر محتوای دروس زمانبر است ولی هیچگاه نباید فراموش شود که یکی از مشکلات اصلی است"

 

حالا آن خطیب دست نشانده، برود برای حفظ و توجیه و اختصاصی نمودن منصب و منبرش، مزوّرانه فریاد کند که: "دنیا، دنیای تخصص است"!

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 20 بهمن1386 و ساعت 17:55 |

چه حسی دارند این سرودهای انقلاب. (از تداعی و نوستالژی عجین شان غافل نیستم.)

اغلب نه شعرشان خیلی خوب است، نه ضبط و صدابرداری و خوانندگی های درست و حسابی دارند؛ اما عجیب حس دارند.

 

آدم، با تمام ضد انقلاب بودن اش، هوس می کند انقلاب کند.

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 18 بهمن1386 و ساعت 0:0 |

آقای ناطق نوری _که گویا یمن و برکت انتخابات، رشته ی گسسته ی دوستی های شان را با یاران قدیم دو باره پیوسته است_ در خاطره های شان در روزنامه ی فخیمه ی اعتماد ملی نوشته اند:


"در نوفل‌لوشاتو برنامه‌ريزي كرده بودند كه اداره‌ مراسم به دست مجاهدين خلق باشد و آنها تريبون‌دار باشند و مادر رضايي و پدر ناصر صادق و حنيف‌نژاد نيز به امام خيرمقدم بگويند و صحبت كنند. وقتي از اين برنامه خبردار شديم در تلفنخانه مدرسه رفاه، آقاي مطهري و كروبي و انواري و معاديخواه و بنده جمع شديم. همه عصباني بوديم كه اگر فردا اينها بهشت‌زهرا بيايند و تريبون دست اينها بيفتد چه مي‌شود؟ آقاي كروبي به احمد آقا در پاريس تلفن زد و با احمد‌آقا با عصبانيت صحبت نمود و نسبت به اين كار اعتراض كرد و تلفن را با عصبانيت پرت و قهر كرد. سپس آقاي معاديخواه گوشي تلفن را برداشت و با حاج احمدآقا صحبت كرد. ايشان هم عصباني شد و گوشي را زمين زد. توي اينها تنها كسي كه عصباني نمي‌شد، بنده بودم. گوشي را برداشتم و يك خرده صحبت كردم كه اگر اينها بخواهند با آن سوابق و اعلا‌ن مواضع داخل زندانشان، اداره‌امور را در دست بگيرند، ديگر نمي‌شود جلوي آنها را گرفت. در همين لحظه، آقاي مطهري فرمود: «تلفن را به من بده» ايشان تلفن را گرفت و با عصبانيت (علا‌مت عصبانيت مرحوم مطهري حركت زياد سر ايشان بود) به حاج احمد آقا گفت: «آقاي حاج احمد آقا اينكه من مي‌گويم ضبط كن و ببر به آقا بده» احمد آقا گويا به ايشان گفته بود ما داريم حركت مي‌كنيم. امام هم راه افتاده و سوار ماشين شده است. مرحوم مطهري گفت: «نمي‌دانم، اين جمله‌اي را كه من مي‌گويم را به امام بگو.»احمد آقا گفت: «چيست؟» گفت:«به امام بگو مطهري مي‌گويد اگر فردا شما بياييد و تريبون بهشت زهرا دست مجاهدين خلق باشد، من ديگر با شما كاري نخواهم داشت.» تا اين جملا‌ت را شهيد مطهري گفت، حاج احمد آقا جا خورد و ايشان خطاب به مرحوم مطهري گفت: «آقا هر كاري شما كرديد قبول است. فردا تريبون را خود شما اداره كنيد.» بعد از اين ماجرا تمام بساط مجاهدين خلق را به هم ريختيم و تريبون را از دست آنان گرفتيم و آقاي بادامچيان و معاديخواه جزو گردانندگان تريبون شدند و‌آقاي مرتضايي فر هم قرار شد شعار بدهد. من جزو برنامه آنجا نبودم و بعدا در آنجا قرار گرفت"


که نشان می دهد علاقه ی آقای خمینی به آقای مطهری چه قدر زیاد بوده که حتی احمد آقا نیازی به گفتن مطلب نمی بیند؛ تغیّر را که می شنود خودش اجتهاد می کند (با این که هنوز تا سال 67 ده سالی مانده) و فرمان را می دهد.

بعدترش نوشته اند:


"توزيع كارت استقبال بيشتر دست بچه‌هاي نهضت آزادي بود كه با روحانيت خوب نبودند... در عكس‌هاي مربوط به استقبال، آقاي صباغيان ديده مي‌شود. اين آقايان همه جا را قبضه كرده بودند، لذا پريدم و تريبون را گرفتم و با بلندگو مردم را هدايت كردم تا امام بتواند صحبت كند...بعد از پايان مراسم، وقتي امام خواست تا سوار بليزر شود، ديد يكي از اين آقايان، نمي‌دانم يزدي يا صباغيان، داخل ماشين نشسته است. امام خطاب به او فرمودند كه بفرماييد پايين. هوشياري و دقت امام در مسائل، خيلي عجيب و غريب بود. آدم احساس مي‌كرد كه امام قبلا‌ يك دوره در عالم، رهبري كرده بودند و اين دومين باري است كه رهبري مي‌كنند. امام به عنوان كسي كه چندين سال در خارج كشور در تبعيد بودند، حالا‌ به عنوان فاتح وارد كشور شده بودند و همه‌هم و غم ايشان اين بود كه چطور اوضاع را جمع و جور كنند. اين آقا به امام گفت: «ما بايد مراسم را اداره كنيم.» امام فرمودند: «تشريف بياوريد پايين.» لذا امام جلوي بليزر نشست و احمد آقا هم عقب و آقاي رفيق‌دوست هم به عنوان راننده در كنار ايشان قرار گرفت تا عده‌اي نتوانند از قرار گرفتن كنار امام استفاده ‌ابزاري و بهره‌برداري كنند."


که خوش بختانه و به لطف الاهی عده ای نتوانستند.

در فرازی دیگر، با بهره ی مناسب از طنز در گفتار، می گویند:


"امام داخل ماشين با دست تكان دادن به مردم اظهار محبت مي‌كرد و به دنبال آن مردم بيشتر تحريك مي‌شدند. آقاي رفيق‌دوست مي‌گفت كه در آن هنگام امام مي‌خواست از ماشين پياده شود. ولي من قفل مركزي ماشين را زده بودم هر چه امام تلا‌ش مي‌كرد در ماشين را باز كند، نمي‌توانست. هجوم جمعيت باعث نگراني من شده بود تا اينكه شما را روي كاپوت ماشين ديدم و پس از آن مقداري خيالم راحت شد"


که تداعی کننده ی تصویری کارتونی است: مردمی که با تکان دادنِ دست در حال تحریک شدن اند (هنوز سردار رادان ای در کاری نبوده)؛ آقای رفیق دوست دست اش روی قفل مرکزی است و لبخندی شیطنت آمیز بر لب دارد در حالی که آقای خمینی برای پیاده شدن این در و آن در می زند؛ و ناگاه، در انتها، آقای ناطق نوری بر روی کاپوت _از منظر داخل ماشین_ هویدا می شود.

باز، با تداوم لحن طنز و تصویرسازی های بدیع شان، ادامه می دهند:


"پهلوانان زيادي آنجا بودند، هر كدامشان عباي امام را مي‌گرفتند و به سمت خودشان مي‌كشيدند. عمامه ‌امام از سرش افتاد. يك عكس قشنگي از امام از اينجا گرفته شد كه چشم‌هاي امام به طرف آسمان است و بنده مي‌فهمم كه امام ديگر تسليم حق و تن به قضاي الهي داده بود."


دست آخر با عباراتی که خواننده را در تعلیقِ طنز یا تعجب می گذارد، از حافظه ای تمجید می کنند که حتی "پس از چند سال تبعید می دانست چه کسی با کی ازدواج کرده است"! :


"در موقع غذا خوردن امام برگشت به احمد آقا گفت: «اين آقاي ناطق فاميل ماست.» احمد آقا گفت: «چه فاميلي؟» امام گفت: «ايشان داماد آقاي رسولي است.» حواسش خيلي جمع بود كه پس از چند سال تبعيد مي‌دانست چه كسي با كي ازدواج كرده است"


اگر می خواهید بیش تر لذت ببرید، خب کل نوشته را بخوانید.

اما در کل پیش نهاد می دهم وقت این خاطره گویی ها را آقای ناطق بیش تر کند.


 

+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 16 بهمن1386 و ساعت 23:24 |

میان این همه تصویر، در سوگ، _مسخره است_، تنها تصویر صورت خندان اش پیش روی ام است، که انگشتان چاق اش را بر لبان اش می کشید تا صدای تعجب در آورَد، وقتی خاطره ی بازدیدش از دبستانی در نیویورک و تجهیزات اش را می گفت، که می خواسته فرزندش را آن جا ثبت نام کند.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 22:2 |

با تأخیر:

من نه تنها تبرج خرچنگ ها را قبیح می دانم، و با آن چه شبکه ی محترم و متعهد چهار در پوشاندن آن صوَر قبیحه به هنگام پخش کرد موافق ام، بل، بیش تر و بالاتر از آن، می پندارم که حصر و تحدید تبرج به انسان و حیوان _و عدم توسیع دایره ی شمول آن به نبات و جماد_ از حربه ها و فریب های استعماری است، که می کوشد با این مکر و شیوه، با تخفیف قبح آن در منظر و مرئای جوامع مسلمان و مبارز، ابتدا چشم و ذهن و ضمیرشان را به این قبل اباحی گری ها عادت دهد (حیوان است دیگر!)، و بعد، وقتی نشئه ی افیونِ لیبرال مسلکی در جان و فکر شان نشست، نرم نرمک باقی ساحات روح و اندیشه شان را هم عرصه ی تاخت و تاز تبرج و اباحه کند (چرا انسان نه؟!).


فی المثل، نگارنده ی حقیر این سطور خود مدت ها در این اندیشه بود که چرا جناب رادان برنامه ی تأمین اجتماعی شان را به خودروها هم تسری و تعمیم نمی دهند؟ اگر مسئله، مسئله ی دل بَری و چشم ربایی است که این زیباچراغان و زیبا سپران و زیبا رینگان و زیبا بدنِگان از زیبا چشمان و کمان ابروان و متبرَّج چکمِگان و گل اندامان بیش تر دل می بَرند و چَشم می ربایند. آیا نباید کاری کرد تا این طور بدنه های پر انحنای شان را، که به دست خبیث ترین ایادی استکبار جهانی یعنی طراحان صنعتی به قصد ترویج و اشاعه ی میل و اباحه ساخته و پرداخته شده، و اینک به دست شیاطین وطنی و مزدوران داخلی شان این طور به هزار غمزه و غازه اسپرت و آراسته می شود، در معرض دید جوانان مشتاقی که از حداقلِ نعمت سواری محروم اند نگذارند؟ آیا تردیدی هست که نتایج تحقیقات نشان خواهد داد نگاه های حرامی که به این قبیل خودروهای هر روز به روز می شود بسیار بیش تر و مضرتر از آن قبیل نگاه های آلوده است؟ تازه آن هم تحقیقاتی که تنها ظاهر و مشهود را می بیند و چرخیدن چشم ها و سرها را هنگام عبور انواع تبرج ها می شمارد؛ و به دل و جان آدمیان راهی نمی بَرَد.


یا، مثلاً، همین برج ای که تبرج ریشه از آن می گیرد: جناب رادان و مقامات مافوق نمی دانند هر روز چه چشم و دل چرانی ها که در واقع یا خیال، هنگام گذر از کنار این برج های سر به فلک کشیده و شانه به شانه ی آسمان و خدایان سائیده یا به وقت تصور و آرزوی شان، از جانب پیر و جوان و مسلمان و نامسلمان، سر نمی زند؟ آیا چون این نیست که حتی نام این برج ها هم موهِمِ خراشیدنِ آسمانِ الوهیت و معنویت است؟ یا مثلاً همین برج میلاد، که نماد جای گزینی خدا و اخلاق با انسان و جاه و اهوای اش است، و جای بلندترین مناره ی مرکزی شهر را گرفته، و بخواهی یا نخواهی، از هر کجای شهر مجبوری ببینی اش تا راست در چشم و دل ات تبرج کند…


انصاف دهید، ستر و پوشش کدامین یک را سزاوارتر است؟!


+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 14:43 |

 دردی است،

این که بیانِ بیهوده ی درد تسکینی است.

 

 

یا تسکینی؟

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 13 بهمن1386 و ساعت 3:56 |

چند برابر شدن قیمت مسکن فقط به پر شدن جیب بعضی کمک نمی کند؛

گاهی نیز به پر شدن شکاف میان نسل ها و تألیف قلوب یاری می رساند.

 

پ.ن.

 ۱. و خوب، در هر دو، برای بعضی معکوس کار می کند: فقط وقتی به صرفه است (یا ناچار می شوی) از اختلاف در باورها و سلایق چشم بپوشی که اولی خلأ دومی را پر کند.

۲. برای تقریب به ذهن و پرورش قوای دِماغی، می توان به این مسئله فکر کرد: تخمین بزنید با حقوقی متوسط در طبقه ی متوسط اقتصادی-اجتماعی چند سال باید در مخارج فردی یا مشترک امساک پیشه کرد تا بتوان خانه ای متوسط در تهران خرید. اگر مسئله جواب معقول ندارد می توان مسئله را ساده تر کرد، و به مورد اجاره یا رهن محدود: ابتدا روند رشد احتمالی حقوق کذا را و سپس روند رشد احتمالی قیمت مسکن را (بی در نظر گرفتن احتمال وارد شدن شوکی دیگر) تخمین بزنید؛ و سپس روند تنزل احتمالی متراژ مسکن و محل سکونت مستاجر را در سال های آتی عمرش بیابید.

۳. باز برای قرابت بیش تر با موضوع و ورزش ذهن می شود به یک آزمایش فکری دست زد: فرض کنید وضعیت مسکن در زمانه ی جناب باروخ اسپینوزا چیزی (فقط) شبیه زماننا الهذا می شد و هم کیشان ایشان هم از طرد و تکفیر و تبعید دست می کشیدند و به تماشا می نشستند: اولا ساعات عدسی تراشی (پیشه ی زاهدانه جناب اسپینوزا) که برای تامین اجاره بها لازم است را تخمین بزنید (هزینه ی خوراک و پوشاک و نوشاک و ایضا کتاب ها را ناچیز فرض کنید)؛ پس از حل قسمت اول مسئله حدس بزنید در جهان ممکن مفروض، پس از چند سال جناب اسپینوزا از عقاید بدعت گزارانه ی خویش به آغوش گرم یهودیت باز می گردد؛ نیز تحقیق کنید در آن جهان ممکن قول رایج در باب بخشیدن ارثیه ی پدری به خواهر معزز چه قدر امکان و صحت احتمالی خواهد داشت.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 11 بهمن1386 و ساعت 7:35 |

وقتی اعصاب راننده در ترافیک ای که هیچ از جای اش تکان نمی خورد خورد است و فریاد می زند: الله اکبر از این ترافیک، احتمالن منظورش چیزی شبیه این است که عجب ترافیکی، یا مثلن لعنت به این ترافیک. اما اگر به معنای تحت اللفظی اش _"خدا بزرگ تر از این ترافیک است"_ هم توجه کنی به چیزی شبیه این می رسی که ترافیک، مطلق یا نسبی (در مقایسه با باقی پدیده های زندگی)، به آن حدی از عظمت و کبریا رسیده که شایسته ی تکبیر خداوندی شده.

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 10 بهمن1386 و ساعت 22:30 |

۱. بیرون سرد بود؛ و در باز مانده بود یا باد زده بود و بازش کرده بود، که کبوتر و گنجشکی آمدند توی اتاق.

گنجشک تند و تیزتر بود و از اتاق اول گذشت و رسید به اتاق دومی که در آن بودم. گیجِ اتفاق بودم که کبوتر، با سعی و خطای آرام و محتاط اش، خروجی را یافت و رفت. گنجشک اما، از برابر دیدگان من در اتاق دوم، شروع کرد و سرعت گرفت و، در اوج تندی اش به شیشه ی کنار در خروجی خورد. و افتاد زمین.

 

 

۲. روی زمین می جُستم و نمی یافتم اش که چشم ام افتاد به بخاری کنار شیشه. به پشت روی اش افتاده بود. دهان اش باز بود و زبان اش، مثل بدن اش، تکان نمی خورد و پاهای اش را توی شکم جمع کرده بود. چشمان اش اما باز بود و نگاه می کرد.

 

 

۳. گذاشتم اش روی زمین. اول به پشت می افتاد و نمی ایستاد. بعد که نشست تلو تلو می خورد. وقتی خواست بایستد یا قدمی بردارد به چپ مایل شد و افتاد. بعد، دیگر نشست و سر در پرهای اش کرد و با نوک هایی باز، رو به رو را فقط نگاه می کرد. حدس ام فلج شدن بود یا خون ریزی مغزی. تنها احتمال خوشایند اما دور، گیجی موقت بود؛ که بدبینی من دورترش هم می برد.

 

 

۴. دست و سرم به کار نمی رفت. تشویش این که چه شده و چه بر سرش می رود با هول این که نکند با این وضع نزار طعمه ی گربه ای در حیاط شود بیش تر می شد. چند دقیقه یک بار می رفتم و جا به جای اش می کردم، تکان اش می دادم، نوازش اش می کردم، می ترساندم اش، آب و دان و سرما و گرما می دادم اش. فایده ای نداشت. گیج و منگ فقط می نشست، و گاهی که جَستی می زد عدم تعادل و ناتوانی در کنترل پاها و بال های اش، تنها وضع اش را بدتر نشان می داد.

به خلاص کردن اش فکر کردم.  

 

 

۵. فاصله های سر زدن به حیاط بیش تر می شد، و امیدم کم تر. برای هم دردی یا هم فکری _نمی دانم_ هم کاری را بردم به دیدن اش. داستان را می گفتم و در را باز کردم و آمدم بردارم اش که جَستی زد و بعد، پر کشید روی دیوار و، رفت.

نفسی راحت کشیدیم.

 

 

۶. در را سفت بستم، و سر کارم نشستم.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت 20:3 |

این ترجمه ی بخش فلسفه ی دین از مدخل شلایرماخر در دایرة المعارف فلسفی استنفورد است. (که سرنوشت جالب ای داشت: حدود یک سال پیش یکی از دوستان در روزنامه ی ایران برای چاپ خواست اش، اما "ایرانی" ها گفته بودند بوی «پلورالیزم دینی» از آن می آید؛ تا امروز که همشهری چاپ اش کرد.)

به تجربه در می یابی که در چاپ یک مطلب در روزنامه بلاهای مختلفی بر سرش می آید: حذف پانوشت ها و ارجاعات و توضیحات، حذف برخی پاراگراف ها برای این که کل متن جا شود بدون در نظر گرفتن اهمیت آن در کل مطلب، حذف یا تغییر علائم نگارشی که برای درک معنای درست و خوانایی ضروری است، حذف یا تغییر قسمت هایی که باب طبع ویراستار یا روزنامه نیست،... این ها همه در صورتی است که مطلب را به صورت نهایی و تایپ شده بدهی. اگر دست نویس باشد باید اقسام اغلاط املایی و نگارشی و مضمونی را هم اضافه کنی. تنها راه حل هم این است که خودت موقع نمونه خوانی و صفحه بندی حاضر باشی. با تمام این احوال، هنوز تغییر نام را تجربه نکرده بودم، که آن هم، از الطاف الاهی و یاری بندگان اش، حاصل شد.

متن اصلی را اگر خواستید در ادامه بخوانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 23:8 |

 

بهمن است و به جای دیو، برق های مان می رود؛

تا به جای فرشته چه در آید.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 1 بهمن1386 و ساعت 23:3 |

]متصدی نسبتن جوانی است؛ با این ویژگی بارز که مدام حین کار این ور و آن ور را نگاه می کند[

. یه فیش نقدی لطفن.

....

...

..

.

 

: این فلسفه ی تحلیلی چی ه ؟

. تو قسمت "بابت..." نوشتم، رسید برای آزمون ورودی ش ه. اصل حساب اون یکی ه.

: می دونم، می گم چی ه ؟

. آها. یه جور فلسفه.

: مولوی و اینا هم توش می خونین؟

. نه، اون بیش تر به عرفان و اینا مربوط می شه.

: یعنی فلسفه ی سیاسی و اینا؟

. بیش تر به علوم طبیعی مربوط ه.

: یعنی باید فیزیک و شیمی تون هم خوب باشه پس.

. اِی، تقریبن. بیش تر ریاضی و فیزیک.

: آهان، آهان... ]نصف پایینی رسید را پاره می کند؛ از روی عینک نگاه می کند؛ می گیردش طرف ام، و می گوید[: موفق باشی.

. ممنون.

 

پ.ن.

نتیجه گیری اخلاقی-معرفت شناختی: ارتباط مولوی و فلسفه ی تحلیلی و فلسفه ی سیاسی این قدرها هم غریب نیست که بعضی به بعضی دیگر خرده می گیرند.

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 1 بهمن1386 و ساعت 22:44 |