۱. بیرون سرد بود؛ و در باز مانده بود یا باد زده بود و بازش کرده بود، که کبوتر و گنجشکی آمدند توی اتاق.
گنجشک تند و تیزتر بود و از اتاق اول گذشت و رسید به اتاق دومی که در آن بودم. گیجِ اتفاق بودم که کبوتر، با سعی و خطای آرام و محتاط اش، خروجی را یافت و رفت. گنجشک اما، از برابر دیدگان من در اتاق دوم، شروع کرد و سرعت گرفت و، در اوج تندی اش به شیشه ی کنار در خروجی خورد. و افتاد زمین.
۲. روی زمین می جُستم و نمی یافتم اش که چشم ام افتاد به بخاری کنار شیشه. به پشت روی اش افتاده بود. دهان اش باز بود و زبان اش، مثل بدن اش، تکان نمی خورد و پاهای اش را توی شکم جمع کرده بود. چشمان اش اما باز بود و نگاه می کرد.
۳. گذاشتم اش روی زمین. اول به پشت می افتاد و نمی ایستاد. بعد که نشست تلو تلو می خورد. وقتی خواست بایستد یا قدمی بردارد به چپ مایل شد و افتاد. بعد، دیگر نشست و سر در پرهای اش کرد و با نوک هایی باز، رو به رو را فقط نگاه می کرد. حدس ام فلج شدن بود یا خون ریزی مغزی. تنها احتمال خوشایند اما دور، گیجی موقت بود؛ که بدبینی من دورترش هم می برد.
۴. دست و سرم به کار نمی رفت. تشویش این که چه شده و چه بر سرش می رود با هول این که نکند با این وضع نزار طعمه ی گربه ای در حیاط شود بیش تر می شد. چند دقیقه یک بار می رفتم و جا به جای اش می کردم، تکان اش می دادم، نوازش اش می کردم، می ترساندم اش، آب و دان و سرما و گرما می دادم اش. فایده ای نداشت. گیج و منگ فقط می نشست، و گاهی که جَستی می زد عدم تعادل و ناتوانی در کنترل پاها و بال های اش، تنها وضع اش را بدتر نشان می داد.
به خلاص کردن اش فکر کردم.
۵. فاصله های سر زدن به حیاط بیش تر می شد، و امیدم کم تر. برای هم دردی یا هم فکری _نمی دانم_ هم کاری را بردم به دیدن اش. داستان را می گفتم و در را باز کردم و آمدم بردارم اش که جَستی زد و بعد، پر کشید روی دیوار و، رفت.
نفسی راحت کشیدیم.
۶. در را سفت بستم، و سر کارم نشستم.
+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت
20:3 |