تبليغاتX
نما

سال اول بود. درس فیزیک یک، که دو سه جلسه بیش تر نرفتم. آن قدر که یادم می آید از معلم اش، نسبتاً جوان بود و میانه قامت و کم مو، با خنده ای خشک شده بر لبان اش و عینکی بر چشم. از آن ها که دانشجو، خاصه دانشجوی سال اولی، اگر به شان نمی خندید، جدی شان هم نمی توانست بگیرد. یکی از همان معدود جلسات درک محضرش، چیزی شد که میان درس کُند و کسل کننده اش به تنگ آمد از همه چیز و افتاد به ملامت و نصیحت. مضمون نصیحت اش برای دانشجوهای تنبلی که به درس های مهم استاد توجه نمی کردند این بود که اگر من الان سرم را بگذارم زمین و بمیرم، روی سنگ قبرم می نویسند "دکتر" فلانی، اما...، پس ...

_ تصویرهایی که از این لحظه ثبت شده، تصویر مبهمی از یک چهره را نشان می دهد که خنده و عینک اش، گچ و کتابی که دست اش است، و محوی سبزی تخته ای به کشیدگی کل تصویر پشت سرش، در آن ها مشخص است. باقی تصویر تیره است، مثل همهمه ی صداهای مبهمی که فقط صدای زنگ دار «...می نویسند "دکتر" فلانی...» در آن ها واضح و متمایز است. بعد، تمام صدا و تصویرِ فیلم فرو می رود در منظر بیننده و شنونده و راوی، و راوی در پس زمینه ی بی صدا و تصویر، ساکت و سیاه، با خودش تک گویی می کند (شاید حتی می نویسد؛ اگر گذر از تصویر به ادبیات مجاز باشد) که: معنای آن چه شنیدم چه بود؟ یعنی می خواست بگوید ببینید چه قدر زندگی و درس و این بازی ها بی اهمیت است و آخرش چه؟ و اگر منظورش این بود، چه طور قرار است نتیجه ی وعظی و تنبیهی بگیرد از این همه، و حاضرینِ شلوغ و سر به هوا را به سکوت و پی گیری فرا خواند؟ ووو (متاسفانه راوی هنوز آن قدر خنگ بوده که حتی گمان نمی برده معلم، ثبت لقب اش را بر سنگ گورش فخر جاودانه و معنای زندگی در حساب آورده.)_

 

 

گاه گاهی مثل امروز که لوح یادبودی، تقدیری، به دست ام می رسد یا در مرتب کردن یا کاوش کمدی، گنجه ای، قفسه ای، به آن ها بر می خورم، و سبکی شان، یاد "دکتر" فلانی می افتم، و ساده لوحی ای که، خوب که فکر می کنم می بینم، نقش خنده ای که تا امروز در تصویر ذهنی راوی بر لبان اش مانده، نماد و یادگار آن بوده.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 14:34 |

همین طور بی خود و بی جهت، از تذکرة الاولیا، ذکر بایزید، محض خاطرِ دلی تنگ که امیدِ گشادی اش نمی رود و چشمانی که امید روشنی اش: 

"...پس چون برفت و مدینه را زیارت کرد، امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن. با جماعتی روی به بسطام نهاد... پس صبر کرد تا شب در آمد، نیم شب به بسطام رفت، فرا درِ خانه ی مادر آمد، گوش داشت، بانگ شنید که مادرش طهارت می کرد و می گفت: «بار خدایا! غریب مرا نیکو دار، و دل مشایخ را با وی خوش گردان، و احوال نیکو او را کرامت کن!» بایزید آن می شنود، گریه بر وی افتاد. پس در بزد. مادر گفت: «کیست؟» گفت: «غریب توست.» مادر گریان آمد، و در بگشاد، ـ و چشمش خلل کرده بود ـ و گفت: «یا طیفور! دانی به چه چشمم خلل کرد؟ از بس که در فراق تو می گریستم؛ و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم». "

 

پ.ن. 

«۱۲:۸۴»

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 28 آذر1386 و ساعت 3:27 |

سعید فرج پوری در سه شنبه های رادیو پیام، «شب مضراب و حنجره»، از نشان ندادن ساز در سیما گله می کند و از مضرات اش برای فرهنگ ملی و موسیقایی می گوید.

 واقعاً صدا وسیما پس از تغییر مدیر عجیب شده.

 

پ.ن.

به قول دوستی ـ او در باره ی تعجب از پخش تصاویری از بازرگان در برنامه ای می گفت ـ ببین به چه چیزها راضی شده ایم!

+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 27 آذر1386 و ساعت 23:30 |

جری فودور کلاً فیلسوف شوخ طبعی است. داستان و طنز و تمسخر و کنایه کم ندارد نوشته های اش. از اقوام اش _ننه جون و عمه جون و غیره- هم کم مایه نمی گذارد، برای مسخره کردن دیگران و آرای شان.

در ابتدای کتاب «مفاهیم»، وقتی قصد دارد نظریه های رایج معاصر در باره ی مفاهیم را نقد کند (نظریه هایی که متاثر از روان شناسی و پراگماتیسم کیفیت اکتساب و دارا بودن مفاهیم را مقدم بر چگونگی خود مفهوم ها می دانند و به نحوه ی به دست آوردن مفاهیم بهای بیش تری می دهند) با این داستان و افزوده های مطابق با موضوع و غرض اش شروع می کند:

 

Old joke: Once upon a time a disciple went to his guru and said: ‘Guru, what is life?’ To which the Guru replies, after much thinking, ‘My son, life is like a fountain.’ The disciple is outraged. ‘Is this the best that you can do? Is that what you call wisdom?’ ‘All right,’ says the guru; ‘don’t get excited. So maybe it’s not like a fountain.'1

That’s the end of joke, but it’s not the end of story. The guru noticed that taking this line was losing him clients, and gurus have to eat. So the next time a disciple asked him: ‘Guru, what is life?’ his answer was: ‘My Son, I cannot tell you.’ ‘Why can’t you?’ the disciple wanted to know. ‘Because,’ the guru said, ‘the question “What is having a life?” is logically prior.’ ‘Gee,’ said the disciple, ‘that’s pretty interesting’; and he signed on for the whole term.

 

 

پ.ن.

 نوع طنز و سراغ گورو رفتن اش، نا به خود یاد «کیل بیل» می اندازدم. آن جا که بیل کنار آتش نشسته و دارد داستان «پای می» را برای بئاتریکس تعریف می کند. شباهت تارانتینو با فودور چیست؟

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 25 آذر1386 و ساعت 8:1 |

کتاب ها (آدم ها/ تجربه ها/...) خیلی که بزرگ باشند مفهومی یا ایده ای، جمله ای یا کلمه ای، صدایی یا تصویری در ذهن ات باقی می گذارند؛ که در گوش ات زنگ می زند و خود را تکرار می کند. و می ماند.

از «درد جاودانگی» اونامونو، با آن همه توصیف و تفصیل و تحلیل و درد و شور ـ که وقتی می خواندم می پنداشتم شورمندانه ترین نوشته ها است ـ یک ترکیب، به مدد ترجمه ی خرمشاهی، رهای ام نمی کند:

"هستی های عاریتی".

 

پ.ن.

هر چند اونامونو این اصطلاح را سلبی به کار می برد: در توصیف های فصل های اول کتاب از این که اوضاع از چه قرار خواهد بود اگر جاودانگی در کار نباشد و آگاهیِ متشخصِ من پس از مرگ نپاید، و هستیِ من حقیقی و اصیل نباشد؛ آنتی تزی که قرار است در ادامه سنتزش را برنهد.

+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 24 آذر1386 و ساعت 23:30 |

 آن كه آينده اش به گشودگي ابديت است، آن قدر وقت و امکان دارد تا كاري نكند؛ و آن كه دیری است در پایان است و مرده، دلیلی ندارد و امیدی تا کاری کند.

میان دو جانبِ یله گی و یأس، گویا تنها آن کس زنده ی حقيقي است كه بر آستانه و در مواجهه ي مرگ است.

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 23 آذر1386 و ساعت 23:30 |

به نظر شما این که رئیس جمهور یک مملکت از گفتگوی شخصی خود با مادری یا کشاورزی یا استقبال کننده ای در یک کشور آمریکای لاتین برای توجیه و تبیین و تایید تصمیم های کلان اش فاکت می آورد، یا یک وزیر در کارخانه ی لبنیات جلوی دوربین ها مدیر کارخانه را برای افزایش قیمت ها توبیخ و تحقیر می کند و برای عتاب و خطاب اش از صحبت های صبحانه اش با بقالی سر کوچه قرینه و اماره می آورد، یا فلان مسئول فرهنگی یا اجتماعی یا انتظامی برای توجیه رفتارها و تصمیم های خود از تاثر همسایه ها یا آشنایان اش سند می آورد (و مثال های بسیارِ دیگر: به نظرم یک تحلیل محتوای ساده، غلبه ی این نگاه و نحوه ی استدلال را نشان دهد) عجیب نیست؟

 

و، باز به نظرتان، تفاوت ماهوی وجود دارد میان آن نگاه (که اهمیت آمار در تصمیم گیری های کلان، و فرق آن با مشاهدات جزئی شخصی، را نمی فهمد؛ همان طور که نگاه سیستمی را در نمی یابد، و این نکته را که انتخاب ها و تصمیم های ما مقید به قیودی از عالم واقع هستند و اعمال ما تاثیری عینی روی موجود خارجی می گذارد و نمی توان با دستور و حکم حکومتی آن موجود را ملزم به تبعیت از خواسته های مان کرد) با این ذهنیتی که برای انتخابات تحلیل و برنامه ریزی می کند بی آن که هنوز داده های آماری و تخمینی از وضعیت ذهنی ساکنان روستا و شهر نسبت به اتفاق های دو سه سال اخیر، پس از این همه خاصه خرجی های درآمدهای نفتی در اثنای ایران گردی، داشته باشد (بالاتر، حتی به این فکر هم نمی افتد که برای موفقیت در این رقابت نیاز به آن آمار عینی مستقل از ذهنیات و تمایلات و ترجیحات، و تحلیل های  فردی خود، دارد) ؟

 

در نهایت، به نظرتان، درک فاصله ی میان ذهن و عین (و وانهادن این تصور و انتظار که در جایگاه خدایی نشسته باشی و از پس هر "کن"ات، فی الفور، "فیکونی" بیاید؛ یا این که هر چه می پنداری، بی شک و درنگ، دنیا مطابق آن شود) چیزی است از سنخ تدریس و خطابه که به کارِ سخن رانی و اظهار فضل در گفتار بیاید یا از جنس نگاه و فرهنگ، که ظهورش در پندار و کردار نشانِ باور و تعهد مدعی به آن باشد؟ 

***

پ.ن.

۱. پیدا است که ابتنا و اتکای به آمار به معنای بی نیازی از تکمیل اطلاعات آماری و عددی به کمک مشاهدات شخصی و حضور محلی و مصاحبه ی رو در رو و تحلیل کیفی، برای درک پذیر و معنادار شدن داده ها، نیست؛ اما این کجا و تعمیم دادن بر پایه ی مشاهدات صِرفاً شخصی و محدود کجا.

۲. از آن جا که همه چیز را از ته شروع می کنیم، همان طور که از مدرنیسم پل زده ایم به پست مدرنیسم، در جامعه شناسی هم از روش های پوزیتیویستی گذر کرده ایم به نقدهای هرمنوتیکی، بی آن که حتی ضروری ترین و ابتدایی ترین داده ها و آمار را داشته باشیم.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 1:4 |

گمان توان برد که سده ای، هزاره ای بعد، اگر تاریخی بماند از این دوران پر نشیب و آشوب این مردم، خوانندگان آن تاریخ در وجد و شگفت شوند از ربط معکوس شعارها و گفته های زمام داران زمانه با واقعیت های جامعه و کردارهای شان ـــ وقتی از اوضاع اقتصادی و سیاسی و اجتماعی آن دوران بدانند و "سند چشم انداز" را ببینند؛ وقتی از وضع علم و صنعت آن زمان چیزی در یابند و از "تولید علم" بشنوند؛ وقتی از طرح امنیت اجتماعی در آن سامان بخوانند و آن را با شعارهای "مهرورزی" بسنجند؛ و وقتی در احوال فرهنگ و متولیان اش بنگرند و از این ابداع آخری ـ"مهندسی فرهنگی"ـ آگاه شوند.

+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 20 آذر1386 و ساعت 18:17 |

شهروند امروز در شماره ی 11 آذر خود مصاحبه ای کرده با محمد باقر خرمشاد، معاون وزیر علوم. و در آن از بسته شدن فضای دانشگاه ها و فعالیت های سیاسی دانشجویی و مجوز ندادن ها و غیره پرسیده. نحوه ی جواب دادن های خرمشاد خواندنی است، و نمونه ای است از نحوه ی بحث و توجیه های نوعی از مسئولان حکومت. کسانی که نقدهای مقابل و کاری را که می کنند و جایی را که در آن ایستاده اند خوب می فهمند؛ اما بی آن که عصبی شوند یا های و هویی کنند در آرامش کارشان را می کنند و عمل شان را با نمایش توسل به قانون و حوزه های مسئولیت و مدیریت، توجیه می کنند و در برابر بی تابی های معترضین، حق به جانب و آرام، لبخندی ملیح می زنند و با نگاهی عاقل اندر سفیه و سرشار از طمأنینه استدلال هایی می کنند که خودشان هم از قوت و صدق و صحت شان با خبرند.

خرمشاد، به تبع سوالات خجسته رحیمی، وارد مباحث مختلفی می شود؛ از طیف بندی های انجمن های اسلامی و تحکیم و سیاست های وزارت علوم در آن باره گرفته تا شایعات در باره ی برخوردهای متفاوت وزارت علوم با طیف مارکسیست و لیبرال. کلا خواندنی است و از دست اش ندهید؛ اما در پاراگراف آخر صحبت های آقای معاون، نکته های مهم و دلالت های صریحی برای وضع فعالیت های سیاسی داخلی در فضای فعلی بین المللی وجود دارد. در انتهای بحث در باره ی انسداد سیاسی می گوید:

"...آرزوی ماست که فضای سیاسی بازتر و بازتر شود ولی برای رسیدن به چنان شرایطی زمان لازم است. اگر ایران به یک قدرت منطقه ای خوب تبدیل شود، فضای ترسی که برای اش از خارج ایجاد می شود کمتر خواهد بود. امیدوارم این اتفاق بیفتد و شما هم این پارامتر را در تحلیل های خودتان نادیده نگیرید. سنگینی حملات خارجی و دستاویز قرار دادن برخی مسائل داخلی توسط خارجی ها را نمی توان نادیده گرفت."

این حرفی است در باره ی فعالیت های دانشجویی، اما منطق اش، به نظر من، قابل تعمیم به حوزه ی حقوق بشر، مسائل جنبش زنان، و اعتراضات صنفی، هم هست.

 

پ.ن.

 (و شاید شبیه باشد به این تحلیل که حاکمان می خواهند بسیاری از اصلاحات در، مثلا، قوانین یا روابط خارجی، به دست "خودشان" انجام شود، و بیش تر از آن که با نفس، مثلا، رابطه ی با آمریکا مشکل داشته باشند با این مشکل دارند که فلانی یا بهمانی پیش قدم چنین اقدام خطیری شود.

ــشباهت شان چیست؟ به نظر من، این که در هر دو، اصل یک چیز است: محوریت منِ حاکم، لرزه نیفتادن بر پایه های قدرت ام، و این که دست دوم و حاشیه ای، و در موضع ضعف و حقارت، نباشم.)

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 3:21 |

اسرائیل با این مخالفت ها نشان می دهد که حتی در سیاست هم رو راست بودن (البته که حساب حساب است و کاکا برادر) حرف اول را می زند:

Israel must act in accordance with its intelligence estimates, Mr. Barak suggested. “It is our responsibility to ensure that the right steps are taken against the Iranian regime. As is well known, words don’t stop missiles.”

Assessments may differ, Mr. Barak said, “but we cannot allow ourselves to rest just because of an intelligence report from the other side of the earth, even if it is from our greatest friend.”

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 14 آذر1386 و ساعت 2:23 |

 

1.       صبح است. ایستاده ای در صف تاکسی. صف طولانی تر از هر روز شده و تاکسی ها کم اند. مسافرها با مسئول خط بحث می کنند. از خودش و خط اش دفاع می کند که دو اتوبوس با هم تصادف کرده اند و اتوبان شلوغ است.

کارش با صف دیگر تمام شده که می آید سراغ مسافران این یکی صف. روبنده دارد و یا ابوالفضل گویان، با کاسه ی پلاستیکی اش، یک یک مسافران را از ابتدای صف به سوال می کشد. می رود توی شکم ات و با لحنی که اگر آمرانه نباشد حتما خواستارانه هم نیست، می گوید کمک کنید!

2.       صبحِ زود است. بعد از سحر خواسته بودی چرتی بزنی و بعد برخیزی بروی برسی به کارَت. که زنگ می زند. آشفته و پریشان بر می خیزی و در لحظه ای تمام امکان ها را در ذهن ات بر می رسی. تلاش ات به جایی نمی رسد و، گیج و سردرگم، سر و وضع ات را مرتب می کنی می روی دم در. بدون توضیحی یا کلامی حتی، ایستاده رو به روی ات و دست اش را به سوی ات دراز کرده. تمامی معانی ممکن مختلف چون این حرکت و صحنه ای را مرور می کنی، اما معنایی نمی یابی. همسایه ای به یاری قیافه ی مبهوت ات می آید و توضیح می دهد که کمک می خواهد. متعجب و جاخورده، بی اراده و بدون فرصتِ فکر، هم چون آدمی خواب نما شده، بر می گردی، پولی می یابی، می روی می دهی به اش، و در را می بندی. و می ایستی تا خواب از سرَت بپرد و ذهن آسیمه در یابد که چه شد و چه کرد و چه کردی.

3.       پشت یکی از این چراغ های طولانی ایستاده ای. خوش بختانه ماشین ات آن قدر قدیمی و بدنما هست که میان باقی، نظرِ گل فروش و فال فروش و لُنگ فروش را جلب نکند. جوان است و بلند بالا، با سری افتاده و چهره ای تکیده، و چرت آلود می نماید. ناگاه، اول دستمال اش بر روی شیشه و بعد خودش، پیدا می شود و شیشه را تار و کثیف می کند. تا بیایی باز داری اش، یا پیش از آن که دست به کار تارتر کردن شیشه شود پولی بدهی اش، نیمی از کار خود را کرده است. و «حق» زحمت اش را انتظار دارد.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 12 آذر1386 و ساعت 3:26 |
وقتی تو می روی

دیگر هیچ کس باز نمی گردد،

حتی اگر خود را

با هر صدای پایی بفریبم.

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 9 آذر1386 و ساعت 21:46 |

کرور کرور می بازیم؛ و ذره ذره جمع می کنیم.

فراموش می کنیم؛ و باز ادامه می دهیم، ذره ذره ها را. تا باز ببازیم.

جا می گذاریم دل را و یاد را، در اندک لحظه های یادآوری و گریه و دل تنگی، دل نرمی؛

و بی دل دادگی، چون روسپیان، به جبرِ تکرار و دل سنگی، تنها تن می دهیم.

و خود را می فریبیم.

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 9 آذر1386 و ساعت 21:15 |

امروز که ترمزم خالی کرد _بس که کلاچ و ترمز می گیری در این ترافیک؛ و بنزین هم داشت تمام می شد، و التماس به ماشین زبان نفهم که بایست و به ماشین جلویی نزن، یا قدری بیش تر برو تا به جایی برسیم، فایده ای نداشت، فکر می کردم واقعاً چرا از نیرو و شعور خداداد طبیعت بهره نمی بریم؟

می گویی بایست، می ایستد. می گویی قدری پیش تر برو تا به جایی برسیم که پُرَت کنم، سر به زیر می اندازد و می رود. مواظبت اش کنی، همان آلودگیِ اندک، که حتماً از آلودگی اگزوزها کم تر است، را هم ندارد. قدری تربیت اش کنی، بیگانه که ببیند آمده به قصد سرقت اش، فریاد می کند و نیازی ات به دزدگیر نیست. سرعت اش هم خیلی کم تر از سرعت بیست تا سی کیلومترِ وسایل نقلیه ی موتوری در این شهر نیست؛ جز موتور شاید. که به اندازه ی همان موتور هم توان راندن از میان ماشین ها را دارد تا با آن قابل رقابت باشد، همان طور که در قیمت اش می تواند برابری کند. با این وضع سهمیه بندی هم معلوم نیست کاه و یونجه ی روزانه اش گران تر از سوخت خودرو در بیاید، یا قشو کردن و دام پزشک بردن اش بیش از تعمیر و نگه داری و استهلاک سواری وقت و پول بگیرد. ورزش هم هست؛ و علاوه بر کمک به پاکی هوای تهران، دردسر دوچرخه را در مسیرهای سربالایی، و در مصاف با ماشین ها و موتورهای پر سرعت، ندارد. ترک اش هم اگر خواستی می توانی رفیق ای بنشانی، که خودروی تک سرنشین نشود. تازه اگر همه گیر شد به جای این همه کارخانه ی مونتاژ ماشین و موتور، می شود یک کارخانه ی تماماً بومی با استفاده از متخصصین داخلی راه انداخت، و نژادهای مناسب با هر اقلیم ترافیکی را پروراند؛ و با این کار هم اشتغال ایجاد کرد، هم جنس ایرانی به ایرانی فروخت، هم صادرات آبرومندانه کرد، و هم بازار خودرو را از این اوضاع خراب فنی و قیمتی نجات داد، و از ظرفیت های داخلی در راستای سند چشم انداز بهره بُرد.

فایده های دیگری هم البته هست که شرح و بیان اش بماند تا بعد، اگر گوش پند نیوش ای بود و چشم حقیقت بین ای.

__از جمله این که یکی دو فقره از موارد زکات دو باره به کالایی اصلی در اقتصاد بدل می شود و وجوب زکات بر آن ها معنادار؛ و مشکل اجتهاد پویا در فقه، با بازگشت موارد اصلیِ وضعِ حُکم توسط شارع، حل، بل مُنحَل و بلاموضوع، می شود. (البته به این شیوه می توان به حل باقی مشکلات فقهی در مسائل مستحدث نیز فکر کرد: نام اش را بگذار باز-مستقدمه کردن مسائل مستحدثه، مثلاً.)

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 22:30 |
این خبر را که دیدم این پست قدیمی آمد به یادم.

 

***

بر چسب اش هم شاید بشود:

Toward Oscillatory Theory of Everything: Part 0

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 21:30 |
 

ژانر حیرت (اگر نه وحشت): مستندهای باستان شناسی.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 21:28 |

 

او به روی دوستان از بوستان آسوده بود؛

ما ز ابر دل ز ابر آسمان آسوده ایم.

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 3 آذر1386 و ساعت 11:44 |