سال اول بود. درس فیزیک یک، که دو سه جلسه بیش تر نرفتم. آن قدر که یادم می آید از معلم اش، نسبتاً جوان بود و میانه قامت و کم مو، با خنده ای خشک شده بر لبان اش و عینکی بر چشم. از آن ها که دانشجو، خاصه دانشجوی سال اولی، اگر به شان نمی خندید، جدی شان هم نمی توانست بگیرد. یکی از همان معدود جلسات درک محضرش، چیزی شد که میان درس کُند و کسل کننده اش به تنگ آمد از همه چیز و افتاد به ملامت و نصیحت. مضمون نصیحت اش برای دانشجوهای تنبلی که به درس های مهم استاد توجه نمی کردند این بود که اگر من الان سرم را بگذارم زمین و بمیرم، روی سنگ قبرم می نویسند "دکتر" فلانی، اما...، پس ...
_ تصویرهایی که از این لحظه ثبت شده، تصویر مبهمی از یک چهره را نشان می دهد که خنده و عینک اش، گچ و کتابی که دست اش است، و محوی سبزی تخته ای به کشیدگی کل تصویر پشت سرش، در آن ها مشخص است. باقی تصویر تیره است، مثل همهمه ی صداهای مبهمی که فقط صدای زنگ دار «...می نویسند "دکتر" فلانی...» در آن ها واضح و متمایز است. بعد، تمام صدا و تصویرِ فیلم فرو می رود در منظر بیننده و شنونده و راوی، و راوی در پس زمینه ی بی صدا و تصویر، ساکت و سیاه، با خودش تک گویی می کند (شاید حتی می نویسد؛ اگر گذر از تصویر به ادبیات مجاز باشد) که: معنای آن چه شنیدم چه بود؟ یعنی می خواست بگوید ببینید چه قدر زندگی و درس و این بازی ها بی اهمیت است و آخرش چه؟ و اگر منظورش این بود، چه طور قرار است نتیجه ی وعظی و تنبیهی بگیرد از این همه، و حاضرینِ شلوغ و سر به هوا را به سکوت و پی گیری فرا خواند؟ ووو (متاسفانه راوی هنوز آن قدر خنگ بوده که حتی گمان نمی برده معلم، ثبت لقب اش را بر سنگ گورش فخر جاودانه و معنای زندگی در حساب آورده.)_
گاه گاهی مثل امروز که لوح یادبودی، تقدیری، به دست ام می رسد یا در مرتب کردن یا کاوش کمدی، گنجه ای، قفسه ای، به آن ها بر می خورم، و سبکی شان، یاد "دکتر" فلانی می افتم، و ساده لوحی ای که، خوب که فکر می کنم می بینم، نقش خنده ای که تا امروز در تصویر ذهنی راوی بر لبان اش مانده، نماد و یادگار آن بوده.
