ایستاده رو به روی ام و صحبت می کند. سیگار تعارف می کند. در این راهروی اشباع از دود به کاری نمی آید. تند تند می گوید و انتهای جملات ش را می خورد. به اشاره ای بس می کند و از میانه ی راهِ گفتن بر می گردد یا دیگر نمی رود. زیاد فحش و سخره ی این طور گفتن، رفتن، را خورده ام؛ می شناسم ش. دفعه ی پیش نشستیم روی سطح سیمانی، سیگار به سیگار، داستان ش را خواند؛ و از ریاضی و نقد ادبی و داستان و شعر و شامپانزه ها گفت. و در آن میان مقاله و داستان نویسی، نون را به سخره گرفت. حالا، حتما یادش رفته آن همه را، چون دارد برای ام تعریف شان می کند دو باره، و می گوید که نیم ساعت پیش که در اتاق مشغول صحبت با همان نون دیدم ش داشته برای نون داستان ش را می خوانده. وقتی نون اضافه می شود حرف به میم ای می رسد که کنارِ دفترِ کارش ایستاده ایم؛ میم ای که: وقت ش گرفته می شود با شعر گفتن، و نگوید به کارهای دیگرش به تر می رسد، و آخر ما حافظ ها داشته ایم. بلند بلند می خندیم. به محتوا نمی خندم؛ به شیوه ی تمسخر و تحقیر می خندم. و لابد، با تمام نگاه نقادانه اش، در خفایای ذهن و اعماق دل ش، از این همراهی و تأیید به وجد آمده؛ وجدی که می شناسم ش.
وقتی از غیبتِ ترمِ پیش و ثبت نامِ دیرهنگامِ این ترم و مسئولی که از پس بحث و مشاجره عزم جزم کرده به اخراج ش می گفت و مدام توصیه اش می کردم به پی گیری و مدارا و ملاطفت تا کارش درست شود و به قول خودش ول نکند برود پیِ داستان نویسی، به این فکر می کنم که به کی کمک می کنم؟ برای کی دل می سوزانم؟ برای چی نگران ام؟ "او" برای من چیست؟: چند بار صحبت کردن _که بیش تر گفته های اش را، دست کم به من و در این ارتباط گفتن اش را، فراموش کرده؛ و حس دوستی و رفاقت، نزدیکی و اعتماد لحظه ی گفتگو، که شاید مسئولیتی به همراه بیاورد _که این هم ممکن است به سرنوشت همین گفتگوی چندی پیش اش با نون دچار شود: هیچ تضمینی برای آن که با زبانی کاملاً متفاوت از گفتگوی روبرو خطاب نشوم وجود ندارد. کسی تضمین نقد نشدن را خواستار نیست، اما تضمین راستی و یکسانی رفتار و کردار در حضور و غیبت حد پایین انتظار است.
ادامه مطلب

