تبليغاتX
نما

ایستاده رو به روی ام و صحبت می کند. سیگار تعارف می کند. در این راهروی اشباع از دود به کاری نمی آید. تند تند می گوید و انتهای جملات ش را می خورد. به اشاره ای بس می کند و از میانه ی راهِ گفتن بر می گردد یا دیگر نمی رود. زیاد فحش و سخره ی این طور گفتن، رفتن، را خورده ام؛ می شناسم ش. دفعه ی پیش نشستیم روی سطح سیمانی، سیگار به سیگار، داستان ش را خواند؛ و از ریاضی و نقد ادبی و داستان و شعر و شامپانزه ها گفت. و در آن میان مقاله و داستان نویسی، نون را به سخره گرفت. حالا، حتما یادش رفته آن همه را، چون دارد برای ام تعریف شان می کند دو باره، و می گوید که نیم ساعت پیش که در اتاق مشغول صحبت با همان نون دیدم ش داشته برای نون داستان ش را می خوانده. وقتی نون اضافه می شود حرف به میم ای می رسد که کنارِ دفترِ کارش ایستاده ایم؛ میم ای که: وقت ش گرفته می شود با شعر گفتن، و نگوید به کارهای دیگرش به تر می رسد، و آخر ما حافظ ها داشته ایم. بلند بلند می خندیم. به محتوا نمی خندم؛ به شیوه ی تمسخر و تحقیر می خندم. و لابد، با تمام نگاه نقادانه اش، در خفایای ذهن و اعماق دل ش، از این همراهی و تأیید به وجد آمده؛ وجدی که می شناسم ش.

 

وقتی از غیبتِ ترمِ پیش و ثبت نامِ دیرهنگامِ این ترم و مسئولی که از پس بحث و مشاجره عزم جزم کرده به اخراج ش می گفت و مدام توصیه اش می کردم به پی گیری و مدارا و ملاطفت تا کارش درست شود و به قول خودش ول نکند برود پیِ داستان نویسی، به این فکر می کنم که به کی کمک می کنم؟ برای کی دل می سوزانم؟ برای چی نگران ام؟ "او" برای من چیست؟: چند بار صحبت کردن _که بیش تر گفته های اش را، دست کم به من و در این ارتباط گفتن اش را، فراموش کرده؛ و حس دوستی و رفاقت، نزدیکی و اعتماد لحظه ی گفتگو، که شاید مسئولیتی به همراه بیاورد _که این هم ممکن است به سرنوشت همین گفتگوی چندی پیش اش با نون دچار شود: هیچ تضمینی برای آن که با زبانی کاملاً متفاوت از گفتگوی روبرو خطاب نشوم وجود ندارد. کسی تضمین نقد نشدن را خواستار نیست، اما تضمین راستی و یکسانی رفتار و کردار در حضور و غیبت حد پایین انتظار است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 29 آبان1386 و ساعت 0:24 |

 

اون عینک بد بینی رو از چشم ات بردار!

...اگر بر نمی داری، دست کم به فکر یه بینیِ مناسب براش باش.

 

 

***

سوال 1: چرا برای نامیدن عضوِ حاملِ عینک از بن مضارع فعلِ عضوِ محمولِ عینک استفاده می شود؟

سوال 2: گَنده دماغی با گُنده دماغی نسبتی دارد؟ دماغ گَنده یا گُنده، بدبینی است؟

سوال 3: بین snobbism و pessimism نسبتی هست؟

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت 0:3 |

 دید زدنِ مرتبه دوم: دید زدنِ دید زدنِ مردم

(:دنبال کردن جا به جایی مردمک و خط دیدشان؛ حدس زدن وضعیت ذهنی شان؛ و کوشش در پیش بینی وضع ذهنی و مسیرِ دیدِ متعاقب، و احیانا خروجی های رفتاری-کلامی دیگر)

 

***

تحلیل مرتبه بالاتر؛ چرا؟ :

چون دوست داری جای خدا بنشینی؟ چون دید زدن مرتبه اول زیاد ساده یا نخ نما یا بی جذابیت است؟ چون سطوح پیچیدگی پایین تر را رد کرده ای؟ چون بی کاری و سرگرمی به تری نداری؟ چون می خواهی متفاوت باشی؟ چون می خواهی بالاتر باشی؟ چون می ترسی از این که اگر تمرین نکنی و به خودت نجنبی دیگری با تو چنین کند؟ یا شاید چون قبلا به دام اش افتاده ای و خودت را پایین تر و نا-خدا-وار تر حس کرده ای؟ یا شاید اصلا دست تو نیست و خودش می رود؟ یا شاید به همین دلیلی که دید زدنِ مرتبه دوم را تحلیل مرتبه چندم می کنی؟ یا یا یا

 

*

پ.ن.

eye tracking یکی از شیوه های کلاسیک و ابتدایی در روان شناسی برای مطالعه ی انسان (و نحوه ی شناخت و پردازش) است؛ و مثلاً برای مطالعه ی نحوه ی حرکت چشم در هنگام خواندن یک متن (و استفاده از آن برای تند خوانی) یا هنگام مواجهه با یک تصویر یا برانداز کردن ابتدایی، یا پردازش اطلاعات عاطفی عکس ها و تصاویر دارای بار احساسی و عاطفی مختلف، یا برای مطالعه ی مسیر دید معمول خریداران هنگام خرید در یک فروشگاه (برای یافتن مناسب ترین و در دیدرس ترین مکان ها برای گذاشتن اجناس و تبلیغ) به کار می رود.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 27 آبان1386 و ساعت 23:37 |

 

آشنایی می گفت تصمیم ها و اتفاقات اخیر جامعه را به دو طبقه تقسیم کرده، خانه دار و بی خانه.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 24 آبان1386 و ساعت 11:25 |

 آن که با اشاره و ابهام و کنایه، و به تلویح یا ایجاز بسیار، می گوید و می نویسد وقتی می کوشد با توضیح و بسط بیش تر بگوید و بنویسد به اطناب و تطویل بی دلیل، و توضیح واضحات، می افتد (ایجاز مخلّ و اطناب مملّ دو روی یک سکه اند)؛

آن که بسیار دوست می دارد بسیار دشمن می دارد؛

آن که بسیار می خندد بسیار می گرید؛

آن که بسیار سکوت می کند بسیار می گوید و می نویسد (گاهی حتی خموش تخلص می کند)؛

آن که به افسردگیِ بسیار درون خود فرو می رود و می آرامد بسیار، به شیدایی، برون خویش می آشوبد و می آراید؛

و و و

 

گویا جمع فاصله ها از نقطه ی تعادل ثابت است،

و لا جرم آن که فاصله اش از یک سو با نقطه ی تعادل زیاد است (افراط؟) مجبور است به جبر قاعده ی نوسان هم چنان از دیگر سو نیز همان فاصله را (تفریط؟) داشته باشد.

***

پ.ن.

یکی این که: پیدا است که تجویزی ندارد و فقط توصیف است. البته اگر حظّی از واقع داشته باشد.

("تعادل" در این جا خنثی است و معنای مثبت ای ندارد، آن طور که مثلاً در کاربردِ اخلاقِ ارسطویی اش فضیلت است.)

 دیگر این که: پیدا است که همیشه میانگین فواصل مهم یا نیاز نیست، تا مساوی یا صفر بودن شان برای حالت های مختلف، حالت های مختلف را هم ارزش و یکسان کند. گاهی میانگین ها لازم نیستند (/دی سی سیستم مهم نیست) بل که این قله ها یا حضیض ها است که مهم، خواستنی یا لازم است و به کار می آید (/پیک های اِی سی مهم است).

که معنای دیگرش تکرار توضیح اول است: تا وقتی نقش کارکردی تعادل به تر از عدم تعادل نباشد لزوماْ اولی بر دومی ارجح نیست.

  

Label: Toward Oscillatory Theory of Everything, Part 1

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 19:43 |

نفس ام تنگ است.

دل ام،

سینه ام،

حافظه ام؛

زمان و مکان ام،

جهان ام.

جان ام تنگ است.

 

به کدام پزشک یا کشیش پناه برم

که درمان را

-ابلهانه ؛

کوته نظرانه-

در مغز و قلب و نای ام،

در جان و وجدان و روان ام،

نجوید

و به جای سالبوتامول برای اسپاسم

یا اعتراف برای کاتارسیس

تو را تجویز کند؟

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 18 آبان1386 و ساعت 3:1 |

گل یا پوچ؟

ـــ این یا آن؟ــ

 

نهیلیسم

نام دیگر من است

وقتی دستان باورم

 از حضور تو پوچ؛

گلستان

نام دیگر این آتش سرا

وقتی مشتِ دل ام

از امنِ ایمان تو پُر.

 

حدس مزن!

انتخاب کن؛

و بازی را تمام:

گل یا پوچ؟

 

***

 

"یادم،

تو را،

فراموش..."

... نمی شود!

 

شرط مان چه بود؟

بازی تمام!

جان ام بگیر و بگذار؛

جان از دستان ات بستانم.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 17 آبان1386 و ساعت 9:45 |

 

صبحانه سوگِ خنده،

ظهرانه حبسِ شحنه؛

عصرانه تسلیتِ فَراق،

شام خوابِ فاجعه.

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 13 آبان1386 و ساعت 1:51 |

 

این نقلِ بدون شرح وقایع یک روز از زندگی است. چیز بیش تری ندارد.

چرا باید وقایع صِرف یک روز را نوشت؟ نمی دانم. چرا باید دیگران بخوانند؟ نمی دانم. چرا باید چیزی را که نمی دانی برای چه باید نوشت بگذاری دیگرانی بخوانند که نمی دانی چرا باید بخوانند؟ نمی دانم. خواننده خودش تصمیم می گیرد که بخواند یا نخواند، نویسنده هم، که بنویسد یا ننویسد. به من چه دخلی دارد؟

تشابه نام ها با شخصیت های حقیقی اتفاقی است. تا اگر خواستند تکذیب اش کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 9 آبان1386 و ساعت 1:34 |

مِه سا ست فرو رفتن. مِه را دیده ای چه غلیظ و پر رنگ، چه پر راز و وهم آلود، از دور می نماید. گویی مکانی مشخص دارد و مرز مایزی، فرق فارقی، از باقی جدای اش می کند.

بی مرز دقیقی برای رقیق شدن اش اما، محو، کم کم، در آن می روی، و سرّ و وهم، غلظت و رنگ و انگ، همه رنگ می بازد.

 

ذره ذره فرو می روی.

تباهی سیاه نیست. جای من که بایستی می بینی چه بی رنگ است. این سیاهی همان قدر خاکستری است از درون، که هر سپیدی. ذره ذره به خاکستر می نشینی، بی آن که از سوزش شعله ی آتشی حتی نالان باشی.

دوزخ دور ها ست اما هیچ دور ی -چون نزدیک آید و در آن روی- دوزخ نیست. جهنمِ تو این بی جهنمی است. ـ بد جهنمی است ـ جهنم تو از خاکستر است، و خاکستری است.

 بهشت ای نیست.

 

 

«به کجا می روی؟»

کجا ایستاده ای، کجا فرو می روی. تا کجا فرو می روی.

«... تو که می خواستی راست، به استقامت، باشی.»

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 23:48 |

وقتی می خواهی نامه ای اداری یا رسمی بنویسی می بینی چه قدر این زبان پر پیچش است، و اول شخص گریز. انگار همّ اش همه این است که از راست و مستقیم گویی بپرهیزد، و ضمایر و شناسه های اول شخص را به هر ترفندی شده به صَرف و صیغه هایی هر چه دورتر تبدیل کند. (*)

می بینی افتاده ای میانه ی غرقاب "این جانب" و "احتراماً خواهشمند است" و "مستدعی است" و "بذل توجهات" و "بنده" و "حقیر"؛ و «من» و «می خواهم» خرقِ عرف و عادتی ناپسند است که باید از آن گریخت.

خدا رحم ات کند فقط که وسواس ویراستن و پیراستن در انتخاب واژه و جمله بندی نداشته باشی. و گر نه شاید مجبور شوی سه چهار بار بنویسی و خط بزنی و پاره کنی، سر آخر هم مطمئن نباشی که با این نثر غریب –اگر گستاخانه نپندارندش- کارَت راه می افتد یا دردسرهای اداری دو چندان می شود.

 

(*) قبول که در زبان رسمی –مقالات علمی مثلاً- معیار این است که از به کار بردن اول شخص بپرهیزی. اما به نظرم می رسد این بیش تر به خاطر پرهیز از شخصی بودن اظهار نظرها در جایی باشد که باید زبان روایت ات زبان سوم شخص باشد، و نه به خاطر رسمی بودن. به هر حال نمی فهمم در نامه نگاری چرا باید شیوه ای مشابه را رعایت کرد، جایی که اتفاقا تو قرار است در خواست شخصی ات را بدهی نه این که با حفظ بی طرفی گزاره یا گزارشی را بیان کنی.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 1:47 |

این نمودار مشهور واکنش شیمیایی را دیده اید (/یادتان هست)؟

 

 

Vr انرژی پتانسیل قبل از واکنش، Vp انرژی محصولات پس از واکنش و  Ea انرژی فعال سازی (اکتیواسیون) است. با صرف مقداری انرژی می توانی به سطح پایین تری از انرژی پتانسیل برسی و در نتیجه انرژی آزاد کنی. اگر Ea از تفاضل انرژی پتانسیل ها قبل و بعد از واکنش (Vr - Vp) کم تر باشد یعنی خرج انرژی فعال سازی می ارزد، و با هزینه کردن آن به وضعیت "به تر"ی می رسی. (فرض بر این است که تعادل شیمیایی می کوشد خودش را به نقطه ای با پایین ترین انرژی برساند.)

فرض کنید انرژی پتانسیل کم تر (یعنی همان وضعیت مطلوب تر) معادل لذت/خوشی/آرامش بیش تر باشد. آن گاه معنای نمودار بالا این است که گاهی می توانی با صرف انرژی از یک وضعیت با لذت/آرامش کم تر به وضعیتی با لذت/آرامش بیش تر گذر کنی. یعنی اگر سختی و هزینه ای را در لحظه ای تحمل کنی -سختی و هزینه ای که به نوبه ی خود نامطلوبیت دارد- پس از گذر از آن لحظه میزان خوشی و آرامش ات از لذت و آرام اولیه به اضافه ی هزینه ای که برای گذر کرده ای بیش تر خواهی بود و سود خواهی کرد. یعنی قبل اش ضرر کرده بودی، و فقط وقتی نمی فهمی ضرر کرده ای که هیچ وقت گذر و رسیدن به وضعیت با انرژی کم تر و پایدارتر (لذت و آرامش بیش تر) را تجربه نکرده باشی. عجیب نیست البته که تنبلی وا داردت توجیه هایی برای بر نخواستن و هزینه نکردن بیاوری، تا انفعال و عدم واکنش ات را تئوریزه کنی. عجیب نیست که حتی اگر حالت دوم و به تر را تجربه کرده ای وقتی مواجه با لحظه ی گزینش سختی و هزینه می شوی، لذت و خوشی اش را فراموش کنی و بپنداری "بعید است به رفتن اش بیارزد". عجیب نیست حتی که فکر کنی "مگر قرار است چه لذت و آرامی در آن حالت دوم به من بدهند که از خوشی و آرامشی که این جا می یابم بیش تر باشد"، و با واژه های نقد و نسیه هم غبن ات را توجیه کنی. (فکر می کنم معتادها این حالت را خوب تجربه می کنند.)

من این حالت گذر را چند جا خیلی خوب حس می کنم و همیشه یاد این نمودار می افتم: یکی وقتی صبح ها می خواهم از خواب بیدار شوم (چه بشوم چه نشوم)؛ دیگر وقتی می خواهم خواندن یک کتاب را شروع کنم به جای این که به ول گردی و اتلاف وقت یا پرسه زدن در اینترنت یا کارهای جزئی وقت تلف کنی از این دست –که ذاتا برای طفره رفتن از کارهای اصلی ساخته شده اند- برسم؛ دیگر وقتی می خواهم بزنم به دل پروژه ای یا کاری که باید تحویل اش دهم.

دیگرهای (شاید مهم تر) دیگری هم البته هست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 3:15 |

 

مستی و راستی.

راستی؟

راستی! از مستی پیشین چه قدر گذشت؟

 

 ***

چه زود به خود می رسم

از هر مسیر که از خود می گریزم.

__ مسیرهای دور زدن "خود"م را که می آزمایم

"خود"م یادشان می گیرد.

 

 ***

یادم می رود

تا می آیم نفسی بکشم

بر می گردد،

به جای تو.

 

به جان تو.

 

 ***

باده ها تان

چه کم،

مستی اش

چه کوتاه.

 

 ***

نسیان

این همه گران؟

 

بی چاره،

انسان.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 7:2 |

  زمانی جمله ای شبیه این مدام در ذهن ام بالا و پایین می شد:

 "حاضر بود تمام ثروت اش را بدهد تا دیگری (/به دیگری ای که) نه به خاطر ثروت اش دوست اش بدارد"؛

 برای نشان دادن این تضاد موجود در ارزش مندی چیزی و خریدنی نبودن اش، چیزی که حاضری بیش ترین بها را برای اش بپردازی و در عین حال طبیعتاً و ذاتاً محاسبه پذیر و قیمت گذاشتنی نیست. تناقضی که می توان آن را در باره ی ارزش های اجتماعی دیگری نظیر راست گویی، اعتماد، وفاداری، و جز آن نیز سراغ گرفت.

مشکل تمامی این ارزش ها این است که معنا و ایده ی اصلی و مرکزی شان مبتنی بر نوعی "عدم محاسبه" و مطلق بودن است، و لذا وقتی می فهمی که –حتی از منظر لیبرتارین، فردمحورانه و معطوف به بیشینه کردن نفع شخصی- نیاز به آن ها داری و می کوشی از درون همان چارچوب لیبرال و فردگرایانه "ارزش" بودن شان را تئوریزه کنی، در برابر توجیه ها و تبیین های عقلانی و حساب گرانه مقاومت می کنند.

(مطمئن نیستم تلاش هایی که برای تئوریزه کردن این ارزش ها از درون چارچوب فردگرایانه و محاسباتی انجام می شود اولا اصیل و حقیقی باشد؛ ثانیا موفق باشند. همان طور که مشابهاً در اخلاق، به نظر می رسد، در نهایت برای ارزش های اخلاقی نیاز به مبنای مطلق انگارانه کانتی است و مبناهای فایده گرایانه ی صِرف، شهوداً، سرشت بنیادین اخلاق را بیان نمی کنند.)

 

 ***

فصل "نظریه های انتخاب عقلانی در اقتصاد" از کتاب "فلسفه ی علوم اجتماعی" مایکل روت را می خواندم. جایی اش از K. Arrow (از  The limits of Organization) نقلی کرده بود که به نظرم مربوط آمد:

Trust is an important lubricant of a social system. It is extremely efficient; it saves a lot of trouble to have a fair degree of reliance on other people’s word. Unfortunately this is not a commodity which can be bought very easily. If you have to buy it, you already have some doubts about what you’ve bought. Trust and similar values, loyalty or truth-telling, are examples of what the economists would call “externalities.” They are goods, they are commodities; they have real, practical economic value; they increase the efficiency of the system, enable you to produce more goods or more of whatever values you hold in high esteem. But they are not commodities for which trade on the open market is technically possible or even meaningful.

 (ایتالیک ها از من)

***

پ.ن.

سوال این است که آیا عقلانی سازی (rationaliztion) و طبیعی سازی (naturalization) اخلاق ممکن است یا نه. کوشش های زیادی شده تا، مثلا، مطابق عقلانیت اقتصادی یا عقلانیت سیاسی یا اجتماعی، توجیه هایی برای ارزش های اخلاقی ارائه شود. کوشش های مشابهی برای اقامه توجیه ها و استدلال های طبیعی/علمی (مثلا استدلال های تکاملی) نیز شده.

به نظر من نظریه راولز کوششی است برای نشان دادن عدم کفایت استدلال های صرفا مبتنی بر عقلانیت اقتصادی (به طور خاص اخلاق های فایده انگار)؛ و در عوض ابتنای ارزشی مثل عدالت بر ارزش های مطلق اخلاق کانتی. (این هم از ربط راولز به این پست!)

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 3 آبان1386 و ساعت 3:15 |