تبليغاتX
نما

اوضاع عجیبی است اوضاع حوزه ی نشر و مجوز گرفتن کتاب ها. در کل به نظر می رسد وضع بدتر شده، اما برخی کتاب هایی که تا کنون در جمهوری اسلامی مجوز نگرفته بودند و به نظر می رسید امکان مجوز گرفتن نداشته باشند (مثل سنگی بر گوری جلال) چاپ و نشر می شوند.

دیدن کتاب "مکتب در فرآیند تکامل" از سید حسین مدرسی طباطبایی  (ترجمه ی هاشم ایزد پناه، انتشارات کویر) در ویترین انتشارات خوارزمی آن قدر عجیب هست که با این که کتاب را خوانده ام باز هم 4200 تومان پول بدهم و دو باره کتاب را بخرم تا ببینم آیا کامل چاپ شده و همه ی قسمت های آن نسخه ی غیر رسمی که دست به دست می گشت را دارد یا نه. کتاب کامل است، بی حذف و جرح و تعدیل، فقط مقدمه ای نویسنده بر آن اضافه کرده، و در آن ضمن توضیح دادن شرایط اولیه نوشته شدن کتاب در دهه ی شصت و این که کتاب اصلا برای مخاطب غربی و در فضای اسلام شناسی و شیعه شناسی رایج و غالب دنیای غرب و عرب نوشته شده، توضیحاتی را هم افزوده که به نظر می رسد برای تسهیل مجوز گرفتن کتاب باشد.

کتاب، همان طور که از عنوان فرعی اش پیداست، "نظری بر تطوّر مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین" است و برای کسانی که تاریخ تشیع برای شان، به هر دلیل، اهمیت یا جذابیت دارد خواندنی است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 23:11 |
 

این سایت را ببینید، و این خبر بی بی سی را در باره اش. نوشته:

هدف از برگزای کنفرانس مذکور، با عنوان "زنان کار را به انجام می رسانند" (Women Deliver) که از تاریخ هجدهم تا بیستم اکتبر در لندن برگزار شده است، پیدا کردن راه هایی برای کاهش مرگ و میر زنان در زمان بارداری و حین زایمان است.

 

زنان کدام "کار را به انجام می رسانند"؟ اصلا مگر کنفرانس برای این است که زنان "کاری را به انجام برسانند"؟ چه طوری؟ مگر قرار نیست از این ور و آن ور پول جمع کنند و سیاست مداران و سیاست گذاران کشورها - و به طور خاص کشورهای دارای مشکل بیش تر- فکری به حال سلامت مادران در حین بارداری و وضع حمل و باقی موارد مربوط به بارداری کنند؟

چرا باید این دو معنی (+ و +) از deliver را رها کرد و رفت سراغ این معنی؟

***

پ.ن.

این قسمت press release  را ببینید. در قسمت background هم می خوانید:

Twenty years ago, the Safe Motherhood Initiative was launched. Its goal: to cut maternal deaths worldwide by half. Two decades of study and experience later, we know how to save lives. WOMEN DELIVER will unite diverse sectors to act on that knowledge NOW.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 12:54 |

 

کشیدن نعش بارِ خویش است بر دوش

پیش از آن که بر دوش ات کشند،

زندگی.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 4:14 |
 

میان این همه تخدیر

چه خالصانه دوست ات می دارم

تریاک ناخالص من.

 

چه پاک فرو می دهم ات هر دم

اکسیژن آلوده ی من؛

و چه لاجرعه سر می کشم ات

جیره آب قطره قطره ی من.

 

و کوچه های ات...

وه که چه پر ترافیک

از آن ها که

ـ بی خبر ،

 بی سر شکست ـ

از کوچه ی معشوقه های دیگران می گذرند.

 

میان این همه تردید

چه موقنانه باورت دارم

یگانه شک شیرین من.

 

***

پ.ن.

۱. انگیزه اش تشابه مشکلات شهر و عشق بوده. طبعاً مخاطب خاص -و عام- ندارد.

۲. مثل تن دادن به وسوسه، به ترین راه خلاص شدن از دست واژه هایی که خودشان را مدام تکرار می کنند هم این است که یک چیزی با آن ها سر هم کنی و بگویی، بنویسی. به شان تن بدهی.

 ۳. فرمان چنددهم: به آن که بیش از اندازه جدی است اعتماد مکن! (این طور هم گفته اند: آن که بیش از حد جدی است را جدی مگیر.)

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 26 مهر1386 و ساعت 17:35 |

اگر بودا را می دیدم...

 

اگر بودا را می دیدم

از سیر و سلوک و مراقبه نمی پرسیدم؛

و تدریس خصوصی یوگا و ذن را از او طلب نمی کردم.

 

اگر بودا را می دیدم

از راز رنج و بیماری و شر و مرگ نمی پرسیدم؛

و رهایی روح را از چرخه ی تکرار

در وجد نیروانا

مسئلت نمی کردم.

 

اگر بودا را می دیدم

_حتی_

لختی گپ زدن،

لحظه ای سکوت رو به رو،

ساعتی هم سیگاری در کافی شاپ قهوه خانه،

را انتظار نمی بردم؛

و امضایی، یادگاری،

حکمتی، پندی،

آرزو نمی کردم.

...

اگر بودا را می یافتم

_آه، اگر_

از او می پرسیدم

چگونه با پشه ها کنار می آید

وقتی آن ها را نمی کُشَد؟

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت 20:59 |

 

باقیات صالحات یعنی فوتبال؛ یعنی یک ایده ای بزنی که ملت به جای این که از کشتن و خوردن هم دیگر لذت ببرند در صلح و آرام همان غرایز قبلی را ارضا کنند.

 

(اگر ایده را تا انتها –یا تا ابتدا- پیش ببرید شاید "بازار" هم بشود زمین فوتبال و برسید به حرف بعض فیلسوفان سیاسی/اقتصادی که بازار را جای گزین صلح آمیز رزمگاه می دانند و معجزه ی اقتصاد آزاد را تبدیل مخاصمه ی زیان بار به مصالحه ی سودآورِ رقابتی.)

 

Label: Toward The Hobbesian-Freudian Theory/Account of Football/Market

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 23 مهر1386 و ساعت 2:20 |

توصیه می کند از وقایع روزانه بنویس، و شخصی تر. خواستم به توصیه اش عمل کنم، اما نشد. گفته بودم که به چیزهایی بنیادی تر مربوط است. به شخصیت و ذهنیت، تا نثر و قلم.

نه خواندنی است، مثل همیشه، و نه فرح بخش. شخصی است و تلخ، به قاعده ی: کِی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد، لابد. اگر عیدانه است ایام و احوال تان، خوب، نخوانیدش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 21 مهر1386 و ساعت 1:37 |

 

هذا مقام البائس الفقیر

هذا مقام الخائف المستجیر

هذا مقام المحزون المکروب

هذا مقام المغموم المهموم

هذا مقام الغریب الغریق

هذا مقام المستوحش الفرق

 

 

هذا مقام من لا یجد لذنبه غافرا غیرک،

و لا لضعفه مقویا الا انت،

و لا لهمه مفرجا سواک.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 3:40 |
نگاه کن

چه متواضعانه ایستاده ام

بی هیچ خودنمایی،

چه مستغنی

بی تکدی نگاهی.

 

(با تو ام)

نگاه ام کن!

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 1:39 |

مافیا بازی می کردیم. من پلیس بودم. در پایان معلوم شد دو نفری که کنار من نشسته بودند و با هم بازی را به عنوان پلیس دست گرفته بودیم و مافیا جویی می کردیم هر دو مافیا بودند.

نظریه ای که از رفتار دیگر بازیگران ساخته بودیم و بر مبنای آن پیش می رفتیم خوب جواب می داد. تا اواسط بازی که اتفاقی پیش افتاد و در نظریه شک کردم. و تمام بازی، به سختی، برگشت. سخت بود به نظریه ای که فکر می کردم شواهد بسیاری مویدش است شک کنم، و به روابط مطمئنانه و محکمی که با دو دوست کنارم داشتم و بر مبنای آن بازی و رفتار باقی را تحلیل می کردم. خاصه آن که تحلیل ها بد جواب نمی داد.

شک کار کرد، و با کش و قوس فراوان بردیم.

 

حس شکی که کار کرده بود و شکسته شدن اطمینان به نزدیک ترین هایی که –ذهنی و فیزیکی- در برم گرفته بودند، حال و رنگ و مزه ای داشت. مزمزه اش که کردم دیدم آشناست. دیدم حال و مزه ای است که در بسیاری مواقع این روزهای زندگی در جان و کام ام است.

حس مدام "نکند" ها.

 

 گمان کنم پارانویا از همین جا شروع می شود _اگر این جا تمام نشود.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 10 مهر1386 و ساعت 4:1 |

جیغ می کشد. خفیف. و خودش را جمع می ­کند.

میله را از دو طرف فرو می ­کنند در گوش ­های ­اش تا محکم بایستد _در واقع بخوابد_ و سرش را تکان ندهد.

متان قوی است. با متان که بی ­هوش ­شان کنی معمولا خواب به خواب می ­روند، جز معدودی که دوام می ­آورند و از بی ­هوشی در می ­آیند. این یکی موقع تزریق پای ­اش را کشیده بود و حالا به ­هوش است، وقتی پرده­ ی صماخ­ اش پاره می ­شود.

دم­ اش آویزان است و پاهای ­اش را به سمت شکم جمع کرده. سبیل ­های ­اش می ­پرد.

دوباره تزریق می ­کند و این بار از هوش می ­رود.

صدای جیغ ­اش اما از گوش من نمی ­رود.


 

_چرا فکر می ­کنم من جای اوی­ ام؟_


+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت 5:6 |

 

هیچ واقعه ای پیش از رخ دادن(/تجربه کردن) پیش بینی پذیر(/فهمیدنی/انتظار داشتنی) نیست؛

و هیچ چیزی پس از اتفاق افتادن عجیب.

 

پ.ن.

اگر سطر اولی به اندازه ی کافی قوی و قبول آور نیست به جای اش بگذارید: هیچ واقعه ای پیش از "اولین بار" رخ دادن ...

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 5 مهر1386 و ساعت 0:32 |

چرا فکر می کنم سخن رانی کذا هوشمندانه بود؟:

اولا "شیطان" تا وقتی شیطان است که آن "دور" هاست؛ شیطانی که از نزدیک دیده شود و با تو صحبت کند دیگر اهریمن نیست.

ثانیا اهریمنی که مهمان مان باشد و جلوی روی مان دیکتاتور ظالم و حقیر خطاب اش کنند و چیزی نگوید دیگر اهریمن نیست، یا دست کم مظلوم نمایی اش کار کرده و دیگر شیطانی مظلوم است نه ظالم. (گویا مجری، رقابت های انتخاباتی ریاست جمهوری پیشین ایران را دنبال نکرده بود تا با این شیوه ی مظلوم نمایی و کارآیی ها و موفقیت های اش آشنا باشد.)

ثالثا دیدن رئیس جمهور کشوری، که قرار است به آن حمله کنی، در موقعیتی که یک رئیس دانشگاه به او توهین می کند و او توهین اش را با لبخند _گیرم ریایی و مظلوم نمایانه_ پاسخ می دهد تاثیر گذار است.

رابعا آب روی پدر بزرگ وار مرحوم اش نیست که خرج می کند، از شخصیت حقوقی اش مایه می گذارد و از کیسه ی شأن و حرمت جمهور ی خرج می کند که رئیس و منتخب شان است، کیسه ای که از صندوق ذخیره ی ارزی هم گشادتر است.

 

ظاهرا تجربه ی سفرهای استانی قرار است جهانی شود؛ چه در حرف زدن به جای عمل کردن، چه در دیگرگونه نمودن آن چه هست و می گذرد، چه در خودنمایی و مظلوم نمایی، چه در شیوه های بازی با افکار عمومی.

***

پ.ن.

۱. این واکنش ها و بعضی نکات و فرازهای شان هم خواندنی است!

بی خود نبود آن هم هزینه دادن برای خودی کردن روسای دانشگاه ها.

۲. کامنت هایی که خوانندگان برای این خبر گذاشته اند را نخوانده بودم. جالب اند و خواندنی.

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 17:36 |

 

عضو هیئت علمی است. استخدام پیمانی. دکتر فلانی را که می بیند یادش می آید و می گوید فلانی گفته بیا برو فلان جا پیش فلانی پی اچ دی ات را بگیر برگرد. برای فلان درس کسی که بلد باشد درس بدهد ندارند، و تازه قرار است دوره ی دکتری هم راه بیاندازند با این وضع بی استادی

 _نگران نباشید، اتفاق خاصی نمی افتد: به آمار دکترهای بی سواد اضافه می شود، و رشته هایی که قبل تر می گفتیم وضع مان در آن ها بد است حالا، دیگر، "خوب" می شود_ .

می گویم خوب برو دیگر. هم برای دانشگاه خوب است وقتی برگردی هم برای خودت و موقعیت ات. می گوید نه، خوبی ایران این است که پیدا کردن کار توی اش آسان است اما بدی اش این است که نگه داشتن اش سخت است. ما هم که عضو پیمانی هستیم باید دو سه سالی بمانیم تا رسمی شویم و آن وقت فرصت مطالعاتی بدهند. و گر نه می شوی مثل آقای فلانی، که بعد چند سال در رشته ی فلان دکترا گرفته و از کانادا برگشته اما دیگر هیئت علمی نیست. اگر نمی رفت الان جا و وضع اش به تر بود. تازه توبیخ هم شده که چرا ول کرده و رفته برای تحصیل.

 

آن صندلی بازی های دوران کودکی یادتان هست؟ همیشه یک صندلی کم تر از تعداد می گذاشتند، و با پایان آهنگ باید صندلی پیدا می کردی و می نشستی، و یکی از بازی بیرون می شد. یادتان هست بعضی می چسبیدند به صندلی و ادای راه رفتن در می آوردند تا به محض پایان آهنگ همان جا که بودند بنشینند؟

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 2 مهر1386 و ساعت 23:43 |