تبليغاتX
نما

 

چگونه از دیگری در نگذرد،

آن که مدام از خود در گذر است؟

 

پ.ن.

و انّی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة.

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 26 شهریور1386 و ساعت 21:7 |

 

خواب های ام را آورده ام آقا. کارتن کارتن. گنجینه ی خصوصی ترینِ رنج ها. و قدح قدح اشک، به پیوست هر کدام، که آوردنی نبود. همان جا، همه، جا ماند. اما «شما هم _لطف کنید_ ز روی کرامت چنان بخوانید که شما می دانید» ـ بی پیوست اشک ها. گفته اند می توانید. خواب خوانی که بلدید؟ گفته اند جنس شناس ترین خواب خرِ شهر اید _ هر چند، این روزها به حرف مردم نمی شود اعتماد کرد. بگذارید بیازمایم تان: خوابی را که بعد دیدن اش ساعتی در بیداری گریسته باشند چگونه می خوانند؟ خوابی که بعد دیدن اش هفته ای دل درد گرفته باشند را چه طور؟ خوابی که یادآورد تصویرهای اش تهوع ماهی باشد را چه طور؟ ببینم اصلا شما به خواب اعتقاد دارید؟ یا مثل همه ی خواب فروش هایی که لای خواب ها را باز نمی کنند، خواب ها را فقط در قفسه ها کنار هم می چینید؟ هیچ می دانید که تجارتِ رنج رنج آورترین تجارتِ دنیا است؟ می دانید که همان طور که کتب مقدس را نمی فروشند، خواب را هم باید تنها به طالب اش هدیه کرد؟ _ بگذریم که امروز سود تمام انتشاراتی ها از چاپ مفاتیح و قرآن است_ می دانید که فروختن رنج به درد نشناسی که تنها کالای اش می انگارد تسلسل مدام رنج بری است؛ بی چشم انداز گشایشی؟ می دانید با این کار به تاریخ رهایی خیانت می کنید؟...

...می دانید من فقط در خواب های ام تک گوی کل ام؟ چیزی بگویید! من از انبوه خواب های انبار شده در خانه به شما پناه آورده ام. گفتند کیلویی می خریدشان، و از عذاب کابوس و اشک می رهانیدم. نگذارید شما هم عذابی افزون بر این همه شوید. می دانید خوابِ بی تعبیرِ منجی تضاعف یأس است، و مرگ بردباری؟ چیزی بگویید پیش از آن که خیالِ رویایی رنج ستان تان خود کابوسی مضاعف شود...

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 23 شهریور1386 و ساعت 20:33 |

وقتی «چیزی را به کسی می سپاری»، و نه به دیگری، یعنی به او اعتماد می کنی و امین اش می دانی؛ یا آن که چاره ای جز سپردن اش به او نداری.

 

وقتی «چیزی را به کسی می سپاری»، و «نمی دهی/نمی بخشی/وا نمی گذاری/…»، یعنی انتظار یا امید باز پس گرفتن اش را داری؛ یا، دست کم، دل ات نمی آید از دست دادن اش را بر زبان آوری.

 

 

جز «خاک سپاری» چه بدیل های دیگری داری؟:

می توانی _بی رحمانه_ "خاک کنی": یعنی پیش از این که قوای طبیعی مشغول "خاک کردن" شوند خودت این کار را به عهده بگیری و در زبان آغاز کنی؛ می توانی "دفن کنی": این یکی ملایم است و مطبوع تر، زیر خاک "پنهان اش می کنی"؛ و البته می توانی به چیزهای دیگری بسپاری اش: به آتش، به آب، به باد _ یا ترکیبی از این ها: بسوزانی و خاکسترش را بر باد دهی یا در آب ریزی_

 

می توانی هم به خالق عناصر اربعه بسپاری اش.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 23 شهریور1386 و ساعت 20:10 |
 

دورم از دل،

به قدر فاصله از تو.

 

باز گرد،

تا من به من رسد.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 14:1 |

 

«مدار صفر درجه» سریال خوبی است. دارای موضوعی عاشقانه -تاریخی (اجتماعی -سیاسی -فلسفی -فرهنگی -...)، با داستان و فضا و بازی های دوست داشتنی، به همراه ترکیب جادویی خلعتبری و یدالهی و قربانی برای موسیقی و شعر و خوانندگی. جزء معدود سریال هایی است که به دیدن اش می ارزد.

 

مشکل فقط آن جا است که بعضی وقت ها که دارم دیالوگ ها را می شنوم فکر می کنم که ممکن است نویسنده این طور نوشته باشد ش:

ابتدا متن اش را با واژگان و لحن امروزی اش نوشته، و بعد یک Find and Replace زده و در قسمت Find what و Replace with –به ترتیب- زوج مرتب های "مورد و فقره"، "حتماً و حکماً"، "فعلاً و عجالتاًً"، "از این قبیل و از این قسم"، "دنبال و پی"، "کامل و پاک"، و جز این ها را وارد کرده؛ و بعد Replace All زده. (اگر باور ندارید این دفعه میزان تکرار یکی از این واژه ها، مثلا فقره یا از این قسم، را بشمرید.)

 

خوبی اش هم البته این است که با این شیوه یک تابع به منظور تبدیل متن امروزی به متن تاریخی برای تمام کسانی که علاقه مند به نوشتن متن های آرکائیک و تاریخی هستند به دست می آید.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 20 شهریور1386 و ساعت 0:22 |

 

اگر، از یک سو، معیاری برای کمّی کردن قبض و بسط احوال وجود داشت (1)،

و از سوی دیگر می شد نثر را متر کرد و معیاری برای طبقه بندی و مقایسه نثر نوشته ها وجود داشت (مثلا بر مبنای دایره ی لغات و واژه گزینی، سجع و وزن و آهنگ، میانگین طول جمله ها، میانگین طول پاراگراف ها، میزان تتابع اضافات، و جز آن)؛

 یک آزمون جالب ممکن می شد.

می شد جدولی از مشاهدات (و احیانا درون نگری ها) و اندازه گیری ها در باره ی هر دو متغیر، در مدت زمانی طولانی، تهیه کرد؛ و بعد کوشید همبستگی میان کمیت های به دست آمده را برای کشف و فهم ربط احتمالی ذهنیت/حال با نثر/نگارش آزمود. (2)

 

***

(1)    قبض و بسط مفاهیمی زیادی کلّی و خام برای توصیف تغیّر حال است. چه به تر که نظریه ای داشته باشیم که با الفاظ و مفاهیم دقیق تر و ریز بافت تر (fine grained) اوضاع و احوال ذهنی و روانی را توصیف، مدل و کمّی کند.

 

(2)    به این آزمون در دو گستره ی زمانی کوتاه و بلند مدت می توان فکر کرد: کوتاه اش از مرتبه زمانی هفته و ماه خواهد بود، و تغییرات جزئی وابسته به احوال را بر شیوه ی نگارش خواهد آزمود، در عین ثابت بودن ویژگی های اساسی تر و پایه ای تر نثر؛ اما نوع بلند مدت آزمون به همان تغییرات اساسی تر و پایاتر، در دوره های بلند تر چند ساله، راجع خواهد بود، و به چیزهایی شبیه سبک و لحن و قلم، در ادوار مختلف نوشتن، خواهد پرداخت.

 

(3)    پیدا است که برای میسر شدن چنین آزمونی باید منتظر پیش رفت نظریه ها هم در روان شناسی و هم در سبک/لحن/نثر شناسی باشیم. (هر چند کارهای آماری، در پردازش زبان طبیعی، برای در آوردن ویژگی های اصلی نثر نویسندگان مشهور و کمّی کردن آن ها انجام شده، اما هنوز این شیوه ها خام تر و ساده تر از آن است که به کار آزمون های مرتبه بالاتر این چنینی بیایند. شاید هم اصلا چنین کاری میسر باشد و  انجام هم شده باشد و من از آن بی خبر باشم.)

 

(4)    می دانید غایت (موهوم) آمال این پروژه چیست؟ این که زبان سعدی را کمّی کند، و بالاتر از آن، با پیدا کردن ربط میان نوشتار و ذهنیت، پی به چنان ذهنیتی بَرَد که چنین نثری را آفریده است.

باز هم بلند پروازانه تر؟: این که توصیه و تجویزی برای نحوه ی دخالت در ذهن و روان آدم ها به دست دهد تا _با این فرض که ذهن بر زبان مقدم است، بتوان به آن ها کمک کرد تا_ سعدی سان ببینند و بیندیشند تا سعدی گون بنویسند!

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 19 شهریور1386 و ساعت 22:20 |

 

وقتی آن رند شیرازی بر می دارد و حاجت مندی و ناداری اش را کالایی می کند تا به افتخار داشتن اش خود را به مقام اربابی ارتقای رتبه دهد و بفرماید «ارباب حاجت ایم و زبان سوال نیست؛...»، از هم زبان های اش هم کم تر از این انتظار نباید داشت که، با همان زبان پر طنز و تضاد و کنایه، موقعیت پست و حقیر خود را در مقام مراجعه به کارمندانی که به هیچ شان نمی گیرند و از هیچ طعن و تحقیر مضایقه نمی کنند مقام اربابی بنامند و به جای «مُراجِع»، «مشتری»، «مستفید» یا «کاربَر» و مثل آن، خود را «ارباب رجوع» بخوانند.

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 19 شهریور1386 و ساعت 22:14 |

 

" آن شهاب اگر چه کفری می گفت، اما صافی و روحانی بود، روحِ محض شده، غذا از او رفته...

 

از عالم توحید، تو را چه؟ از آن که او واحد است، تو را چه؟ چون تو صد هزار بیشی: هر جزوت به طرفی، هر جزوت به عالمی _ تا تو این اجزا را در واحدی او در نبازی و خرج نکنی. تا او تو را از واحدی خود همرنگ نکند، سَرت بماناد و سِرّت!...

 

پیش ما کسی یک بار مسلمان نتوان شدن: مسلمان می شود و کافر می شود و باز مسلمان می شود و هر باری از او چیزی بیرون می آید، تا آن وقت که کامل شود.

گفت:«با ما بیا تا شب زنده داریم به هم!»

گفتم:«می روم امشب برِ آن نصرانی _ که وعده کرده ام که شب بیایم.»

گفت:«ما مسلمانیم و او کافر. برِ ما بیا!»

گفتم:«نه. او به سِر مسلمان است. زیرا او تسلیم است و شما تسلیم نیستید. مسلمانی تسلیم است.»...

 

خود تقاضای این سودا بی قراری است و سفر است در ابتدا _ اگر چه مطلوب را جای نیست... " 

 

(مقالات، شمس الدین تبریزی)

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 16 شهریور1386 و ساعت 12:20 |
سال پیش تابستان همایش «دین و مدرنیته» در حسینیه ارشاد برگزار شد.

امسال هم قرار است دومی اش برگزار شود با عنوان «آسیب شناسی روشنفکری دینی».

فردا (پنج شنبه، ۱۵ شهریور) از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۹، حسینیه ارشاد.

***

پ.ن.

مواجهه ی آن ها که مدت ها از فضای ایران دور بوده اند یا از اصلا از ابتدا با آن آشنا نبوده اند با چنین سمینارهایی و میزان استقبال از  آن جالب است. وقتی از تعداد شرکت کنندگان می شنوند یا حسینیه را پر می بینند تعجب می کنند و می پرسند که هنوز موضوعاتی این قدر کلی، یا بعضاً تخصصی، این همه خریدار دارد و مخاطب عمومی؛ و این همه دغدغه و علاقه می انگیزد؟

و فکر می کنم به چیزهایی که (شاید) فقط در این تاریخ و جغرافیای فرهنگی-سیاسی ممکن است؛ در زمانی میان دیروز و فردا، جایی میان زمین و آسمان.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 14 شهریور1386 و ساعت 12:24 |

" وقتي تاسيسات اصفهان را باز كرديم، آنها تهديد نظامي كردند؛ اما حالا‌ ما بيش از 3 هزار سانتريفوژ را فعال كرده‌ايم و هر هفته‌نيز يك مجموعه جديد نصب مي‌شود و آنها مانده‌اند با قطعنامه‌هايي كه صادر كرده‌اند چه كنند. آنها در مقابل يك ملت متحد و مقاوم نتوانستند كاري بكنند...

اكنون مي‌بينيد كه مساله هسته‌اي ما تمام شده است و سر و صدايي كه تعداد محدودي مي‌كنند، بيهوده است. آنها نمي‌توانند كاري كنند...

روزهايي بود كه از داخل برخي چه فشارهايي را به ما مي‌آوردند كه در اين زمينه كوتاه بياييد وگرنه جنگ مي‌شود و مسائل اين چنيني را مطرح مي‌كردند. من در بعضي از جلسات به اين دوستان مي‌گفتم كه من يك مهندسم و مسائل را تحليل و استدلا‌ل مي‌كنم، به آنها مي‌گفتم كه دشمنان جرات جنگ كردن با ما را ندارند...

برخي حرف من را زير سوال مي‌بردند ولي من براي آنها دو دليل مي‌آوردم... به آنها مي‌گفتم من مهندسم، اهل حساب و كتاب هستم، جدول مي‌كشم، ساعت‌ها فرض‌ها را مي‌نويسم، رد مي‌كنم، استدلا‌ل مي‌كنم و با استدلا‌ل برنامه‌ريزي مي‌كنم و به پيش مي‌روم، آنها قادر نيستند براي ايران مشكلي ايجاد كنند..."

خوب این فرمایشات رئیس محترم جمهور را که آدم می خواند چه کار می کند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 13 شهریور1386 و ساعت 0:0 |

چندی پیش یکی از اساتید رفته بود همایشی و دکتر نصر را هم آن جا دیده بود. 

در میان حرف و حدیث ها، نقل می کرد از نصر که می گفته جای خدا و ذکر خدا را تلفن همراه گرفته.

 

این تبلیغ یاد آن حرف می اندازدم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 21:6 |

از این پست های جا مانده ی قدیمی این هم که پابلیش شود دو سه تایی بیش تر نمی ماند! :

 

***

 

نه!
زمان هیچ چیز را حل نمی کند؛
و فراموشی درمان هیچ دردی نیست.

 
با زخم کهنه بر آمدن جان فرساتر است؛
که اگر چون این نبود درمان می شد،
و پشتِ پناهِ فراموشی ها

پنهان نمی شد.


*
درد را با خود دار؛
و رهایی را
در بند واژه و زمان مجو  __
نان پاره ی نسیان از زمان مستان؛
و از واژه ها

تکدی تسکین مکن:


ء"در آغاز
کلمه بود"؛
پایان را
بی کلمه شو.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 9 شهریور1386 و ساعت 1:22 |

 

 G. A. Cohen، جایی در پانوشت مقاله اش، می گوید:

 

I have always thought that the right reply to a white South African who says, to an anti-Apartheid advocate, “You would see things differently if you were in my position,” is: “Quite: I’m sure it does blind one’s vision.”e

 

***

پ.ن.

حواس ام است "جا"ها کورم نکند؟

یادم هست، با منتهای توان ذهنی و اخلاقی ام، بازی "خودت را جای دیگری بگذار" را پیش ببرم؟

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 9 شهریور1386 و ساعت 0:0 |

اين تركيب دو پست است كه از مدت ها قبل جا مانده بود؛ نقل پست قبلي در باره ي همينگوي به يادشان آورد.
و خوب، پست پابليش نشده را بالاخره يا بايد پاك كرد يا پابليش؛ كه البته فرقي هم نمي كند.
اسم اش هم چيزي شبيه "خودكشي در كاغذي به آشفتگي سياهه ي شطحيات" بود گمان ام.ء


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 22:51 |

 با این وضع نا به سامان ترجمه، وقتی می بینی نشر نی کتابی منتشر کرده از حسن کامشاد، و عنوان اش هم هست «مترجمان، خائنان»، با عنوان فرعی «مته به خشخاش چند کتاب»، شائق می شوی ببینی چیست.

وقتی کتاب را می خری و می بینی کتاب جدید نیست و جمع آوری مقالات قدیمی است که در مجلات مختلف منتشر شده، و در همان ها هم ترجمه هایی که نقد و بررسی شده اند ترجمه های چندان مهمی نیستند شوق ات کم تر می شود؛ هر چند هنوز مجموعه ی گردآوری شده از نقدها و "مته به خشخاخ" گذاشتن ها، به اضافه ی باقی مقالات ترجمه شده، ارزش خواندن دارد و دیدن اشکالات، تحریف ها، حذف ها و بدفهمی های مترجمان جالب است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 3 شهریور1386 و ساعت 18:38 |

حقیقت/واقعیت قید آرامش است، و فهمیدن/دانستن زنجیر پای رهایی؛

و روز به روز پای مان روی زمین بندتر می شود.

***

پ.ن.

"قید" در معنای حل مسئله ی بهینه سازی: همیشه می توان داستان های خیالی ای گفت که به اندازه ی خواهش دل، آرامش و رهایی را فراهم کند؛ از سوی دیگر، پی گیری و جستن حقیقت/واقعیت مطلق ای که به هیچ کار من و نیازهای ام نیاید بیهوده است. به این معنا واقعیت/حقیقت قید مسئله ی بیشینه سازی آرامش/رهایی است. 

+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 3 شهریور1386 و ساعت 0:48 |

 

کاش می توانستم بیاموزم یک مورچه چه طور کوچکی تلاش های بی وقفه اش را توجیه/فراموش می کند.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 1 شهریور1386 و ساعت 3:49 |

ماده و آگاهی پل چرچلند ترجمه شده. نشر مرکز.

کتاب مقدماتی ای در فلسفه ی ذهن است -البته قدیمی است- و، اصلا، به قصد مخاطب عام غیرمتخصص نوشته شده.

مسئله ی ذهن و بدن را در چهار فصل از ابعاد هستی شناختی، معناشناختی، معرفت شناختی و روش شناختی بررسی کرده. دو فصل هم به این مقدمه ی معمول اضافه کرده یکی در باره ی هوش مصنوعی و دیگری در باره ی علوم اعصاب؛ و در باره ی مسئله ی ذهن و بدن از منظر این دو حوزه آشنایی مقدماتی و اجمالی داده.

فصل آخر، با عنوان "گستردن چشم انداز"، فصل خواندنی و جذابی است در باره ی منشا حیات و توزیع هوش کیهانی، و در نهایت موضع ایجابی نویسنده در مورد نسبت روان شناسی عامه و ماتریالیسم در باره ی آگاهی درون نگرانه.

 

*

این که کسی که خود طرفدار سفت و سخت (و مبدع) یکی از نحله های فلسفه ی ذهن (ماتریالیسم حذف گرا) است کتابی این چنین مقدماتی بنویسد حسنی دارد و عیبی. حسن اش این است که هم به موضوع مورد تخصص خودش وارد است، و هم این که جغرافیای بحث را با توجه به این که خود یک طرف دعواست خوب ترسیم می کند. اما عیب اش این است که درآمدی جانب دارانه به فلسفه ی ذهن برای کسی که اولین بار چنین کتابی بخواند ارائه می دهد. (اتفاقی که –به نظر من- در تاکید بر روان شناسی عامه در کتاب می افتد.)

 

*

کتاب نثر موجز و روانی دارد.

ترجمه ی کتاب هم نسبتا خوب است. ایراد گرفتن از ترجمه، با توجه به این که نفس ترجمه ی چنین کتابی کاری با ارزش و ستودنی است، شاید بی انصافی باشد، اما چند نکته:

Temporal lobe "لُب موقتی" ترجمه شده؛ که اشتباه است و لُب گیجگاهی است.

Propositional attitude به "مقام های گزاره ای" ترجمه شده؛ که معمولا "گرایش های گزاره ای" ترجمه می کنند، و یا "تلقی های گزاره ای".

Intentionality به "راجعیت" ترجمه شده که معمول است "حیث التفاتی" بگویند.

Theory-ladedness را معمولا "نظریه بار بودن" می گویند، که ترجمه شده به "نظریه-بارگی" (در یک مورد "نظریه-باره گی")؛ که آدم را یاد شکم بارگی و ... می اندازد.

جدای از این، نمی دانم چه قدر ترجمه کردن عباراتی که با خط تیره میان کلمات در انگلیسی ساخته می شوند با حفظ همان خط تیره در زبان فارسی درست است (راست اش فکر می کنم بسیاری مواقع غلط است، و از سنخ گرته برداری است). مثال های دیگری که این طور ترجمه شده این هاست:

Domain-specific: مختص-به-قلمرو؛ :Person-specific مختص-فرد؛ :Species-specific مختص-گونه؛ پس-از-واقع شدن، دما-در-گازها، لذت-در-یک-انسان، احساسِ-دردِ-من، و ترکیباتی از این دست، که به نظرم استفاده از خط تیره بی مورد است.

 

*

این هم یک نقل قول جالب _که شبیه آن باز هم در کتاب هست_ از صفحه ی 189 کتاب:

«اگر ماشین ها بتوانند از پس همه ی فعالیت های شناختی ما، با کلیه ی جزئیات آن، بر آیند، آنگاه به عنوان اشخاص حقیقی نشناختن آنها فقط و فقط صورت جدیدی از تبعیض نژادی خواهد بود.»

 

*

یکی از دوستان هم مروری بر کتاب در ایران نوشته.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 1 شهریور1386 و ساعت 3:46 |