تبليغاتX
نما

وضع وجودی جالب ای است. یک هارد چندصد گیگابایتی داری که صد گیگابایت روی اش موسیقی با فرمت mp3 است. هر دقیقه mp3 با نرخ نمونه برداری مرسوم می شود حدود یک مگابایت. صد گیگابایت یعنی صد هزار دقیقه پس. روز 1440 دقیقه است، پس حدود هفتاد سال پیوسته و لا ینقطع، شب و روز، اگر گوش کنی می توانی همه ی آن ها بشنوی. فقط یک بار. یعنی اگر از همین الان شروع کنی باید برای صد ساله شدن ات دعا کنی تا تمام شود.

دیگر لازم نیست در به در پاساژهای انقلاب را زیر و رو کنی تا فلان کاست بهمان اجرای سال کذای استاد را پیدا کنی. همه اش روی هارد ت است. همه اش در "دست رس" توست. اما هیچ وقت گوش اش نمی کنی؛ هیچ وقت حلاوت آن روزی که کاست کذا را یافتی و عرش را سیر کردی را تجربه نخواهی کرد.

وضعیت وجودی جالب ای است. یک دی وی دی داری که چهار گیگابایت ایبوک دارد. یک قلم اش یک کتاب مجموعه مقاله است، 600 صفحه ای، که 50 مگابایت حجم دارد. مشابه این نمونه، اگر تخمین بزنی حدود 50 هزار صفحه کتاب است. صفحه ای پنج دقیقه طول بکشد خواندن و فهم و حلاجی اش، حدودا 170 ساله همه اش تمام می شود، اگر شب و روز نخوری و نخوابی و بخوانی. همه اش "در دست" تو است، "مال" تو است، اما نمی توانی خودت را روی همه اش بگسترانی. بر ملک خودت سلطه ی فهم و دانستن نداری. "مال خود کردن" ای اصلی تر و اصیل تر، که خواندن و شنیدن و دانستن آن باشد، برای ات مقدور و میسر نیست.

وضعیت وجودی جالب ای است. زمانی بیست سال می گشتند و یک نسخه ی فلان کتاب را در بهمان کتاب خانه ی شهری دور می یافتند و عیش عالم را می کردند؛ فلان استاد را در بهمان مدرسه پیدا می کردند و به هزار شیوه جایی در مجلس درس اش پیدا می کردند و تا آخر عمر به آن چند سال شاگردی افتخار می کردند؛ حالا ایبوک تمام آن کتاب ها را داری و آئودیوبوک سخن رانی هر استادی در هر گوشه ای از دنیا که بخواهی دست ات است، و تنها چیزی که نیست شوق رفتن و یافتن و خواندن و شنیدن است.

و خوب جغد مینروای تحلیل و فلسفه همیشه شامگاهان پر می کشد، پس از آن که در روز همه ی اتفاقات افتاده است. مثل همیشه، در مقام عمل، "اتفاق"ها افتاده است، و حالا کار فلسفه ی رسانه، مطالعات فرهنگی، و علوم ارتباطات است (به چیزی شبیه تحلیل وجودی شیوه های ضبط و انتقال اطلاعات هم گمان ام نیاز است، اگر تا به حال، به صورت مدون و منسجم، وجود نداشته باشد) که تبعات و نتایج این تغییرات را، پس از وقوع واقعه، تحلیل و تعلیل کنند.

 ***

پ.ن.

دور باد که بگویم این تجربه ذاتا جدید است. حتما کسی که پیش تر با کتاب خانه های بزرگ رو به رو می شد نیز چنین حسی داشت. و قس علی هذا.

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 8:32 |

 

روزگاری چون این تیره را

هرگز گمان داشتی،

که امید روشنی را

از آن دریغ می کنی؟

 

***

خوب، آدم گاهی فراموش می کند که همه ی حرف ها را قبلا گفته اند:

"...

چون آن نماند و چون این نیز هم نخواهد ماند..."

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 8:25 |

 

3، _که سر شب جغدهایی هم چو من است_ وقت دیری نبود آن زمان که ساعت ها به قاعده بود؛

اما اکنون، از برکت تغییر ساعات، شده است از ساعات سحر، و آغاز صدای خِش خِش جاروها.

 

 

آبی، شیری، میوه ای که برای اش می برم،

به این فکر می کنم که "عادلانه" است؟

 

***

پ.ن.

هر نظریه ی عدالتی باید ملاک عادلانه بودن اش را در باره ی دو چیز ارائه کند: وضعیت اولیه (عادلانه بودن نقطه ی شروع)، و امکان جا به جایی از آن وضعیت به وضعیت های جدیدتر (عادلانه بودن گام ها/امکان گام ها از وضع اول). این جا "عادلانه" را به اولی راجع دانسته ام.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 8:23 |

 اتاق عمل، ظهر، داخلی.

 

پنج شش نفر دور و بر تخت. پسری شانزده ساله، با سری تراشیده و قامتی کوتاه و جثه ای لاغر، بی هوش، روی تخت. با میله ای فرو رفته در انتهای دو ابرو.

 

دوربین در خلافِ جهتِ لوله ای که از شکافتگی روی سر به درون مغز می رود به سمت بیرون حرکت می کند. و همین طور سیم متصل به آن را دنبال می کند تا می رسد به مونیتور و اسپیکر.

به همراه تصویر، صدای نویز مانند اسپیکر و همهمه ی درون اتاق عمل، یک باره، پس از سکوتی سبز و محو، به گوش می رسد.

در پس زمینه، بلندتر از همه ی صداها، ترنم با طراوت رادیو پیام به گوش می رسد، که به گنگی صداها و مبهمی تصاویر و هراس زخم و خون، جانِ زندگی می بخشد.

 

گفت و گو ها عادی می شود، و می شود صدای غالبِ پس زمینه.

دوربین روی تصاویر ام آر آی و سی تی اسکن کنج اتاق حرکت می کند. صداها در باره ی بایوپسی تومور پسر حرف می زنند: چند ماه اش به سال می کشد؟

 

دوربین در ادامه حرکت اش به مونیتور می رسد. صدای نویز و فعالیت نورون ها با هم در می آمیزد، و جای گفت و گو های قبلی را صداهایی جدید، صدای آدم هایی که می کوشند از مغز، مقاله در بیاورند، که می کشوند یک نورون خوب گیر بیاورند برای ثبت، می گیرد: دور است، صدای اش می آید. آرام تر، پایین برو.

 

 این صداها هم رفته رفته محو می شود و صدای نویز و فعالیت مغز بلند تر می شود تا صدای غالب زمینه می شود. دوربین در ادامه حرکت اش از مونیتور به سوی تخت می چرخد.

ــ تصویر بالا و پایین شدن های تنفس های بیمار ــ

صدای تنفس ها، رفته رفته _با نزدیک شدن دوربین به ماسک اکسیژن روی دهان پسر_ بلند تر می شود، و با صدای نویز و مغز در می آمیزد.

دوربین به نمای کامل صورت که می رسد می ایستد.

 

نور سبز و سفید صحنه ناگهان خاموش می شود. صداهای قبلی قطع می شوند.

ــ سکوت ــ

 کسی می گوید برق رفته است. تنها یک مهتابی سفید روشن است، و رادیو. تنها نمای کامل صورت رنگ پریده و استخوانی پسر، در نور لرزان و بی رمق مهتابی.

صدای آدم ها، محو و بی رمق، بر می گردد.

 

کولرها برق زیادی می کشند و سالی دو سه بار برق این جا می رود. برق اضطراری هم ندارند. 

کار تمام شده است. جراح دست می شوید، و با چراغ قوه بساط را جمع می کنند.

 

ساعت دوازده و ده دقیقه است. و تنها رادیو روشن است.

 

اذان می گویند.

 

(بگذار کج سلیقه گی رادیو پیام در عالم واقع را جبران کنم، و اذان را، در عالم مجاز و خیال، با صدای مؤذن زاده پخش کنم.)

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 29 مرداد1386 و ساعت 23:15 |

 

سرشت سوگ ناک روابط انسانی این نیست که، در درد و غم، مرا ـ حقیقتا ـ یارای یاری ات نیست؛

این است که ـ حتی ـ از درک درد و اندوه ات، از حقیقتا جای تو بودن، ناتوان ام.

(حتی این که می کوشیم صادقانه و مجدانه "جای دیگری" باشیم تنها بیانگر دلالت ای وارونه است: این که چنان وضعی میسر نیست.)

 

هیچ چیز جز درد و اندوه فاصله ی میان من و تو را، رغمارغم همه نزدیکی ها و هم دلی ها، آفتابی نمی کند؛ فاصله ها را و تنهایی را: تنهایی در درد کشیدن، در غم خوردن؛ در بودن، و نبودن.

 

***

پ.ن.

و لقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مرة ... (۶:۹۴)

 

***

محض تنویر:

استنباط اتخاذ موضعی خودتنهاانگارانه در باره ی "درد" (این که درد من چیزی منحصر به فرد و مختص من است، و قابل انتقال به دیگری نیست، قابل گفت و گو نیست، قابل درک و تصور توسط دیگری نیست؛ و نهایتا این که دیگری دست رسی به محتوای ذهنی و روانی من در باره ی درد ندارد ) از سوی نویسنده، سوء تعبیر است.

آن چه که این نوشته را سبب شده است _اگر اساسا مولف را حقی در گفتن اش باشد یا اهمیتی داشته باشد_ این نیست که "وضع دردآلود دردمند" یا "خود آن درد" وضع و حالی غیر قابل درک یا تصور است؛ در عوض نویسنده می پندارد که به احتمال بسیار زیاد شخص «ب» هم اگر در همان حالت «ح» (یا حالتی نزدیک به آن: «ح'») قرار بگیرد همان درد «د» را بسیار شبیه شخص «الف» حس خواهد کرد. فلذا اگر کسی مشابه حالت «ح» یعنی «ح'» را تجربه کرده باشد می تواند شهود خوبی از اوضاع و احوال شخص «الف»، که اکنون درد می کشد، داشته باشد.

 

آن چه منظور و مقصود این نوشته است این است که

اولا: در چنان حالت "ح" ای از درد کشیدن (درست ترش این است که: در حالت های اصلی و مهم درد کشیدن، در وضعیت های حدی، و نه در حالت های بی اهمیتی که کمک ممکن است) معمولا شخص ب را یارای تغییر وضع شخص الف نیست؛ یا تغییراتی که اَعمال ب ایجاد می کنند آن قدر اندک اند که نسبت تغییر وضع الف به مطلق وضع اش قابل چشم پوشی است.

و ثانیا: این که هم حسی اصیل با آن که درد می کشد و تو را یارای یاری اش نیست _هم حسی اصیل ای که به کار شخص ب ای بیاید که از ناتوانی از کمک رسانی اش به شخص الف، رنج و عذابی عظیم را تحمل می کند_امکان پذیر نیست. با این توضیح که هم حسی، به یاد آوردن شرایط مشابه درد کشیدن یا داشتن مفهومی از درد حالت ح، بسیار نزدیک به مفهومی که شخص الف از آن دارد، نیست، بل که "هم زمان" با الف تحمل آن دردِ حالت ح است؛ اگر تقسیم کردن آن درد و کشیدن بار آن بر دوش ممکن نیست.

 

با این تفسیر: درک به معنای داشتن مفهوم درد در نظام باور و شبکه ی مفاهیم نیست، بل که امکان تحت حالت ح قرار گرفتن در زمانی است که امکان تغییر وضعیت الف از حالت ح وجود ندارد.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 22:35 |

معشوق ات باشد یا منفورت،

در نهایت چون او می شوی.

 

بر گذشتن از او را اگر خواستاری،

از عشق و نفرت در گذر.

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 22:20 |

یکی دیگر از همان کاغذهاست که جملاتی از "برادران کارامازوف" روی اش نوشته شده، که لابد برای خواننده در هنگام خواندن کتاب جالب بوده. جملاتی شبیه این ها:

 

-          "در اشخاص حقیقت بین، ایمان از معجزه به وجود نمی آید بل که بر عکس، معجزه از ایمان پدیدار می گردد."

-          "در اکثر موارد فدا کردن جان خود آسان ترین راه فداکاری است."

-          "یک سوسیالیست مسیحی به مراتب از یک سوسیالیست بی دین خطرناک تر است."

-          "عشق به بشریت معلول عقیده به جاودانگی روح است."

-          "آن چه در اروپا جنبه ی فرض دارد در این جا بی درنگ جنبه ی حقیقت می یابد." (متاسفانه گویا از روسیه اواخر قرن نوزده، خیلی جلوتر نرفته ایم.)

-          "عقل افسون گر و سست بنیان است حال آن که حماقت صریح و شرافت مند است."

-          "برای آن که آدمی شخصی را دوست بدارد باید این شخص مخفی باشد زیرا به محض این که وی صورت اش را نشان دهد محبت و دوستی در آدم ناپدید می گردد."

-          "به طور کلی می توان از دور و به شکلی مبهم هم نوع خود را دوست داشت لیکن از نزدیک دوست داشتن افراد امری محال است."

-          "مردی که ایمان نداشته باشد هیچ کاری نمی تواند بکند حتی اگر قلبا صادق و ذهنا نابغه باشد."

-          "نژاد بشر حاضر نیست به پیغمبران خود ایمان بیاورد لیکن شهیدان خود را دوست می دارد و نسبت به کسانی که رنج دیده اند ارادت و احترام می ورزد."

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 0:25 |

 روی یکی دیگر از همان کاغذها این جملات اولیه مقاله ی "پیمانه ای بودن ذهن" (“The Modularity of Mind”) فودور نوشته شده:

 

Everybody knows that something is wrong. It’s uniquely the achievement of contemporary philosophy _indeed; it’s uniquely the achievement of contemporary analytical philosophy_ to have figured out just what it is.

What is wrong is not making enough distinctions. If only we made all the distinctions that there are, then we should all be as happy as kings. (Kings are notoriously very happy.)

 

کنارش هم نوشته: "در فضیلت تمایز!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 0:5 |

تل کاغذهای قدیمی را مرتب و معدوم می کردم. رسیدم به کاغذی که این قطعه ی آقای نویسنده را، دو بار، روی اش نوشته بودم:

 

«بانو! ویرانه ای است جهان.

عمر کفاف نمی دهد که آباد کنیم، غیرت رخصت نمی دهد که رها کنیم...

این گونه ویران رها کردن، نشانه ی دنائت است، و جاهلانه مرمت کردن، نشانه ی رذالت.

درد ما این است، و خداوندِ خدا با ما خاموش است.»

 

البته انگ جهالت و رذالت به آبادگران امروز ما نمی چسبد؛ حتی اگر، در گذر روزگار، دنائت و بی غیرتی برازنده ی ما شده باشد.

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 24 مرداد1386 و ساعت 23:57 |

 

بر سیاق «قتیل العبرات» گویا باید ترکیب های دیگری هم ساخت؛ «قتیل الکلمات» یا «قتیل العبارات» مثلا.

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 24 مرداد1386 و ساعت 23:54 |

 

واژه ها باد ند

شعر دویدن،

وقتی آتش گرفته ای.

 

واژه ها شوراب اند

گفتن سراب،

وقتی استسقا گرفته ای.

 

 

 و هیچ کس به ما نگفت

باد هیچ آتشی را فرو ننشانده است

شوراب هیچ تشنگی را،

وقتی در آتش عطش
فقط می دویدیم.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 13:45 |

 

مبعث نزدیک است؛ و باز «والا پیام دار» ی که رادیو پخش می کند.

با آن دکلمه ی اول اش که "الملک یبقی مع الکفر، و لا یبقی مع الظلم"؛

و با وقاحتی که گویا، مانند بسیاری چیزهای دیگر، نهایتی اش نیست.

 

 

به نظرت وقتی پخش اش می کنند رادیوهای اوین هم روشن است؟

 

***

پ.ن.

«زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت؛

صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی.»

با قبل و بعدش؛ آن طور که در آستان جان می شنوی اش.

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 19 مرداد1386 و ساعت 1:27 |

 

نقش فرعی افغان ای که در برخی سریال های طنز اخیر سیما استفاده می شد تا به کار نمکی تر کردن برنامه ها بیاید با لهجه و واژگان و شخصیت اش، این بار در سریال طنزِ در حال پخشِ سیما تبدیل شده به شخصیت اصلی دلقکی که – بعد از شکست اولیه برنامه در جلب مخاطب و خنداندن آن ها به عنوان ابتکار تحول و تغییری وارد شده و – می کوشد با برگزیدن لهجه و لغات و شخصیت یک مرد افغان – به عنوان اصلی ترین ویژگی های شخصیت خود - و به سخره گرفتن آن ها، برنامه را جذاب و دارای مخاطب کند.

دلقکی که مقلدیِ لهجه ی افغانی می کند، با کاراکتری که "آب زیرِ کاه" است و مدام پیِ "مظلوم نمایی" است؛ حرف زدن اش ریایی ـ"نیرنگ باز"ـ است و در کار کردن اش تنها چنان می نماید که سخت کوش و پر کار است اما به واقع تن پرور است؛ و در واقع، این "غریبه"، آمده که "خانه در خانه مان بسازد"، و باید کوشید تا در "چارخونه" ی ما جا خوش نکند و در نقشه های شوم و مادی اندیشانه اش برای زن ستاندن از ما موفق نشود و ...

 

و البته که در این راه به سخره گرفتن زبان و فرهنگ همسایگان افغان مباح بل مستحب است؛ در سیمای "ایران" "اسلامی" ای که لابد باید، به حکم جزء اول، زبان و فرهنگ خود را در اشتراک بسیار با افغان ها ببیند، و به حکم جزء دوم خود را ملتزم به اخلاق اسلامی در حرمت تحقیر و تمسخر، خاصه وقتی متعلَق آن تمسخر مسلمانِ همسایه است.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 17 مرداد1386 و ساعت 12:9 |

Larry Laudan مقاله اش را در نقد Convergent Realism این طور شروع می کند:

Like other philosophical "ism", the term 'realism' covers a variety of sins ...

و این طور تمام می کند:

My task here is that of reminding ourselves that there is a difference between wanting to believe something and having good reasons for believing it. All of us would like realism to be true; we would like to think that science works because it has got a grip on how things really are. But such claims have yet to be made out

+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 16 مرداد1386 و ساعت 0:5 |

 به جست-و-جوی معبد آفتاب بر نخواسته

تاریکی شب های بی ماه را چه فهمد؟

ـــ شکوه و معنا نجُسته،

پوچی حقیر روزمره ها را؛

به مواجهه ی ابدیت نرفته،

تناهیِ لرزانِ لحظه ها را.

 

***

از سکوت چه می دانی،

وقتی هرگز

در تشنگیِ قطره صدایی

جان نداده ای؟

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 12 مرداد1386 و ساعت 17:38 |

 

وبر سخن رانی سال 1918 اش را _ چند ماهی پس از بزرگ ترین انقلاب آرمان خواهانه و عدالت طلبانه ی قرن_ در دانشگاه مونیخ این گونه _تلخ و بدبینانه (یا واقع بینانه)_ به پایان می برد:

 

«...ای کاش می دانستم بر آن عده ای از شما که اکنون احساس می کنند سیاستمدارانی اصیل و پایبند به اصول هستند و از این انقلاب سرخوش اند، در ده سال آینده چه خواهد گذشت؟ چه خوب بود اگر اوضاع همان گونه ای می شد که شکسپیر در غزل صد و دو ترسیم کرده است:

 

تازه بود عشق مان، پس آن گاه در بهاری

بر آن شدم تا با ترنم های ام به تهنیت عشق بروم

آن هنگام که هزاردستان در آستانه ی تابستان نغمه سر می دهد

و نای خوش نوای اش را برای روزهای بهتر ساز می کند

 

اما چنین نخواهد شد...

 

تا آن زمان بر سر شما چه آمده است؟ شرایط برای تان ناگوار خواهد بود یا در خدمت مقاصد سودجویانه قرار خواهید گرفت؟ آیا بی چون و چرا و با کسالت جهان و حرفه ی خود را خواهید پذیرفت؟ یا این که سومین، ولی نه آخرین، امکان برای شما مطرح خواهد شد: پرواز عارفانه از جهان واقعیت، که یا نتیجه ی برخورداری از استعدادی ذاتی است و یا تقلیدی و دنباله روانه است، که متاسفانه اغلب هم چنین است. در هر سه مورد، من به این نتیجه خواهم رسید که برای کاری که انجام می دادید مناسب نبودید؛ برای این دنیای واقعی با روزمرگی های همیشگی آن مناسب نبوده اید. حرفه ی سیاست را، به عمیق ترین معنای آن، تجربه نکرده بودید، اما می پنداشتید کرده اید. شما چه بسا در کاشت بذرهای برادری از طریق روابط شخصی، موفق تر می بودید. خلاصه می بایست به کارهای روزمره ی خود می پرداختید.

 

سیاست کاری سخت و ملال آور است. هم به ژرف نگری نیاز دارد و هم به شور و عشق. بی تردید همه ی تجربه های تاریخی موید این حقیقت اند که اگر انسان بارها و بارها غیرممکن ها را نمی آزمود، هرگز به ممکن ها نمی رسید. اما برای این کار باید از خصایص رهبری برخوردار بود. بالاتر از آن، باید قهرمان بود، قهرمان به معنای هوشمندانه ی کلمه. کسانی که نه رهبرند نه قهرمان، باید چنان شهامتی را در خود بپرورند که قادر باشند به استقبال ناپایدارترین امیدها بروند. این روحیه هم اکنون نیز لازم است. در غیر این صورت، انسان در رسیدن به ممکن های امروز هم توفیقی نخواهد داشت.

رسالت سیاسی را تنها کسی می تواند به عهده گیرد که هرگز دچار تزلزل نشود؛ هرگز. حتی اگر جهان از دید او چندان احمقانه یا فرومایه بنماید که گمان کند ارزش زحمات او را ندارد، کسی قادر است رسالت سیاسی خود را به انجام رساند که با وجود همه ی اینها بگوید: "به رغم همه ی اینها!"»

 

سیاست به مثابه ی حرفه، ترجمه ی احمد تدین در "دین، قدرت، جامعه"؛ نشر هرمس.

 

اگر کل اش را بخوانید هم چیزی از دست نمی دهید، فرازهای خواندنی زیاد دارد.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 4:48 |
 

"دویدن، افتادن های مکرر و متوالی است."

ــ با تعجب، نوجوانانه، شنیدیم؛

و دانستیم آن چه می نماید آن چه هست نیست.

 

مدت ها بود یادم رفته بود.

.

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 0:20 |

هذیان می بافم.

در تبی دائمی که نام اش زندگی است؛

و سلامت را انتظار می کشم.


سلام ات را.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 19:21 |
 

"هر کس روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود."

ـ و به سوی کفر، اگر بیش از به شدت.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 5 مرداد1386 و ساعت 23:35 |

 تا ظهور پدیده ی دکتر اخلاق ـ دکتری که مثل روان شناسانی که وظایف اعتراف نیوشی کشیشان را به عهده گرفته اند منبر وعظ و تذکیر اخلاقی سابق را به مطب معاینه و تجویز بدل کند، و مثل دکتر تغذیه بروی مطب اش تا  ویژگی های روان ات را فهرست کند و نسخه مناسبِ رژیم شخصیِ اخلاقی ات را بنویسد ـ تشخیص نسخه ی شخصی و مناسبِ ده فرمانِ هر کس به عهده ی خودش است گویا.

نسخه ی بعضی شاید چنین شود:


1. تند تند مگو / مخور/ مدو/ مرو/...
2. کیف ات را / برنامه ات را/ زندگی ات را/... سبک کن
3. تأمل/ تأنی کن. (از آدم ها/ وقایع/ داشته ها/... تند تند مگذر.)
4. متواضع باش. (: آدم ها را تحقیر مکن/ خُردی ات را بپذیر/ برای رشد و پیش رفت، به وجود نسبی ات اقرار کن؛ و از پندار قهرمان گرایی و مطلق اندیشی در گذر/...)
5. شاکر باش.
6. سکوت کن. (نوع ذهنی اش ـ اگر ممکن باشد ـ مرجح است.)
7. برای تخلیه ی انرژی ات/ هیجان ات/... راهی بیاب.
8. (حالت خاصی از قاعده ی طلایی) : اگر خوش نداری دیگری در رابطه اش با تو حساب کند، در رابطه ات با او حساب مکن.
9. روزنامه مخوان/ اینترنت مکن/ حیات و شخصیت دایرة المعارفی نداشته باش/... (: منظور خبرهای مربوط و لازم نیست؛ بل تحلیل ها و نوشته های موسوم به ژورنالیستی است.)
10. تحلیل مکن!

 

***
پ.ن. ۱
نکته سنجی های رفیق امین مان توجه می دهد که این ده فرمان چه قدر سلبی است: به جای این که حاوی اوامری باشد دارای محتوای مثبت، بنیادش بر کاستی ها و افراط و تفریط هاست؛ و عکس و قلب بدی ها و رذایل در آن فضیلت شمرده شده. (شاید شبیه همه ی اخلاق.)

 

پ.ن. ۲

"وبلاگ منویس" گر چه فرمان مهمی است، اما اصل موضوعه ای مستقل نیست؛ و از  ۶ و ۹ و ۱۰ نتیجه می شود.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 16:36 |

 آدم ها عاشق سس مایونز می شوند؛
و می پندارند عاشق ژامبون مرغ شده اند.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 4:30 |

وبر در شرح اختلال روانی ای که از یکی دو سال قبل از 1900 ـ مصادف با سال های آخرِ جنونِ به مرگ انجامیده ی نیچه ـ دچارش شد می نویسد:

"این بیماری محاسن خاص خود را هم دارد. چشمان مرا به روی بعد انسانی زندگی گشوده است، همان بعدی که مادرم در من نمی دید، و این به حدی است که پیش از این سابقه نداشته است. اکنون می توانم هم صدا با جان گابریل بورکمان بگویم "یک دست یخی مرا رها کرد." در سال هایی که گذشت بیماری من در تمایل بی امان به کار علمی تجلی پیدا کرد، چیزی که به نظر من هم چون یک طعم است... با نگاهی به گذشته، این مسئله کاملا روشن می شود. می دانم که خواه سالم باشم، خواه بیمار، دیگر آدم قبلی نخواهم بود. احساس نیاز به کار طاقت فرسا در من فرو مرده است. حالا بیش از هر چیز می خواهم زندگی انسانی داشته باشم و همسرم را تا حدی که می توانم خوشبخت کنم. گمان نمی کنم این کارم کمتر از کار پر مشقت فکری قبلی برایم ثمربخش باشد، البته با توجه به وضعیت فعلی من، که بهبود دائم آن، در هر حال نیاز به زمان و استراحت دارد."

 

و در ادامه، این توصیفات:

"او چندین بار سعی کرد به تدریس ادامه دهد. در یکی از این دوره های تدریس دستها و پشتش به طور موقت فلج شد. با وجود این تا پایان ترم به کار ادامه داد. او بشدت احساس خستگی می کرد. سرش سنگین بود. احساس می کرد هر گونه کار ذهنی، خاصه سخنرانی، برای تمام وجودش مضر است. او علی رغم خشم و غضب و ناشکیبایی گاه به گاه، بیماری خود را به عنوان بخشی از سرنوشت خود پذیرفته بود. همه توصیه های "خیرخواهانه" را رد می کرد. از نوجوانی همه چیز او برای تفکر تنظیم شده بود، و حالا هر فعالیت ذهنی همچون سمی برای تمام وجودش بود. او هیج هنر دیگری نداشت؛ از هر نوع کار بدنی بیزار بود. همسرش او را تشویق می کرد که پیشه یا سرگرمی ای برای خود پیدا کند، اما وبر به او می خندید. ساعتها می نشست و دیوانه وار به نقطه ای خیره می شد؛ با ناخنهایش بازی می کرد و می گفت که این عدم فعالیت برایش مفید است. هنگامی که می کوشید یادداشت های مربوط به درس را نگاه کند، کلمات در جلو چشمانش به رقص در می آمدند. یک روز هنگامی که در بیشه ای قدم می زد تسلط بر حواس خود را از دست داد و آشکارا شروع به گریه کرد. گاهی میومیوهای یک بچه گربه چنان او را به خشم می آورد که عنان اختیار از دست می داد...

او می گفت چه کسی می داند تا کی می توانم ادامه دهم؟ همه چیز می خوانم جز آثاری که به رشته خودم مربوط می شود..."

 

***

پ.ن.

و دنیایی که همه چیزش تکراری است؛

حتی عمیق ترین زخم ها و دردناک ترین خستگی های ات.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 23:54 |