تبليغاتX
نما

 پس از مدتی گم راهی و انحراف (که چندان هم خودخواسته نبود) باز به صراط مستقیم بلاگر باز گشتم.

هر چند به دلایل مختلف نگرانی های بعضی وبلاگ نویسان در باره ی تغییر جا را ندارم، اما به هر حال شرمسار از رخ ساقی و می رنگین ام، اگر این جا به جایی ها، در خواندن یا لینک دادن یا تغییر فید، اسباب زحمت است.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 7 فروردین1387 و ساعت 18:6 |

به نقش و نوشته روی اش نمی آید جمله ی تبریک اش چیزی جز کلیشه و تکرار باشد.

جا می خوری وقتی از این جماعت صنعتی، لحنی آشنا می شنوی و نا-ماشین-وار می خوانی:

 

«ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند

مبارک شمایید»

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 6:2 |

]زیر زمین علاء الدین، عصر، داخلی (یا خارجی؟)[

 

. چی می­خوای؟

: باتریِ اینو دارید؟

. آره، بیا.

]براندازش می­کنم، بالا و پایین اش می­کنم که مثلا کلاه سرم نرود[

: کجایی ه؟

. چینی.] مکث؛ با صدایی که آرام آرام بلندتر می­شود:[ گوشی ات چینی ه، این کفشی که پات ه چینی ه، کاپشنی که تن ات ه چینیه، این عینکی که چشم ات ه، چینی ه...

]رحم می­کند و به "خودت..." نمی­رسد. با عصبانیتی که انگار تا حالا فروخورده بود و حالا فقط آشکار شده، رو می­کند به صاحبِ بحثِ اصلی، حاجی:[

. حاجی گفتم که لامصب جنسا رو نیاورده، یه کامیون جنس ه، چک ام دست اش ه، حالا نمی­شه شما...

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 27 اسفند1386 و ساعت 0:6 |

تقریباً می توانی مطمئن باشی که هر بار سراغ اخبار روزنامه­ها و خبرگزاری­ها می­روی دست خالی بر نمی­گردی:

 

"اكثر قريب به اتفاق مطبوعات كشور در سالي كه گذشت با پايبندي بر رسالت‌هاي قانوني و مطبوعاتي خود و تلاش‌هاي در خور تقدير سال موفقي را پشت سر گذاشتند. حمايت‌هاي يكپارچه مطبوعات در بحث حقوق هسته‌اي صلح‌آميز كشور، دعوت و تشويق مردم براي شركت در انتخابات كم نظير مجلس هشتم، وفاداري به قانون اساسي و شعار محوري سال 86 يعني اتحاد اسلامي و انسجام ملي از نقاط برجسته فعاليت‌هاي مطبوعات كشورمان در اين سال بوده است."

 

دیگر هنری نیست در این سرایی که اخبار روزانه اش سرشار از طنز است، طنز پردازی. کافی است نقل قول کنی، بدون شرح. حتا از این هم گذشته، که بگویی کار از خشم و تناقض و فریاد گذشته، و تنها راه بیان، طنز است.  طنازی کردن هم دیگر توهین به شعور مخاطب است. در فراسوهای مرزهای حماقت و وقاحت، تنها باید سکوت کرد.

 

پ.ن.

هنوز نمی داند پای­بندی "به" چیزی است  نه "بر" چیزی، و آن پای­داری است که "بر" چیزی است یا "در" چیزی؛ و ادعای صلاحیت برای نظارت می­کند.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 22:33 |

1.       بله، کاملا ممکن است که انتخابات بعدی برویم به ده نمکی رای بدهیم که الله کرم رای نیاورد. اما جهان­های ممکن بدتری هم وجود دارد اگر امروز همین اقلیت بی یال و دم و اشکم را حفظ نکنیم. همان طور که جهان­های ممکن بدتری وجود داشت، وقتی سرخورده از آرمان­های کمال خواهانه، دنیا را تمام شده دانستیم و خلایق هر چه لایق گفتیم، اما فردای اش مجبور شدیم تا جزئی ترین تبعات و آثار همین دنیای تمام شده و لیاقت خلایق اش را زندگی کنیم: روز بعد از انتخاب رئیس جمهور فعلی فکر می­کردم همه چیز تمام شد، اما همین رئیس جمهور به من آموخت از هر بدی بدتری وجود دارد، به همین خاطر بین ده نمکی و الله کرم، یا کس دیگری و مصباح، هم انتخاب خواهم کرد.

با این پیش فرض می­توانند مهندسی ام کنند تا با آفریدن هر بدتری، بدِ مطلوب شان را نجات دهند (کاری که امسال در تطهیر شورای نگهبان کردند)؟ قبول، اما من هم چاره­ی دیگری ندارم. تو با هوش­تری، تو مهندسی اش کن. زور و توان نداری یا هوش و حوصله، به من حق بده که مسئله ام را با همین قیدهای فعلی بهینه کنم.

 

2.       من مشکل زیادی با این ایده­ی تخصص گرایی در رأی دادن و اعتماد به ائتلاف ندارم(*)، فقط ترجیح می­دهم این تعدادی که آخر اضافه شدند تا سی تا پر شود، را قدری تعدیل کنم. (چرا مثلا میرمحمد صادقی و خادم جای­گزین، مثلا، رحیمی و مینایی نشوند؟)

 

 

3.       حدس ام از میزان شرکت در انتخابات و ترکیب و تقسیم کرسی­ها، چیزی شبیه انتخابات پیشین شورای شهر تهران است.

 

4.       بگذار قدری زیاده روی کنم: حضور و ادامه دادن با وجود همه­ی این مشکلات (از مشکلات پیش از ثبت نام، تا رد صلاحیت­های غیر قانونی بعد از موعد، و نابرابری و مشکلات رسانه­ای و تبلیغاتی و جز آن)، و صبر و حزم، و دور اندیشی در نگاه به انتخابات ریاست جمهوری بعدی، و در نظر گرفتن شرایط بین المللی و جز آن، را نشان تجربه و بلوغ سیاسی ای بیش­تر از دوم خرداد می­دانم. گر چه وضع عینی به مراتب بدتر است و شاید در حضیض، اما به نظرم از نظر ذهنی رشد و فایده ای همراه داشته. هگل فقید اگر زنده بود شاید می­گفت روح/ذهن جمعی مان از شور و هیجان کودکی و نوجوانی گذشته، و بالغ­تر و رشیدتر شده. حتا شاید از منظر وبری، سیاست ورزی مان هم عقلانی­تر (و البته ابزاری­تر) شده باشد.

 

 

 

(*) می­شود حزب را بنگاه ای سیاسی بدانی که برای کسب قدرت -به جای ثروت- رقابت و مبارزه می­کند، و به طور تخصصی به تو مشاوره و پیش­نهاد کاندیدا می­دهد: او رای تو را -به جای پول- می­گیرد و به جای سود پول یا خدمات اقتصادی، در یک بازار رقابتی عرضه و تقاضای کالای سیاسی، به توی مشتری، خدمات سیاسی می­دهد. مشاوره اش کار نکرد یا بعد از عمل به مشاوره اش از سوددهی سیاسی عاجز بود، سرمایه ات را بیرون می­کشی و دفعه­ی دیگر سراغ بنگاه های دیگر می­روی.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 3:45 |

گوبلز عزیزِ علیک ما علیک، نمی­دانم اکنون کجایی و در چه احوال ای، اما این قدر می­دانم که اگر این روزها بودی و می­دیدی چه طور اخلافِ بی استعدادت، پیشه­ی پر ارج و قدرِ تزویر و تبلیغ را لوث و بی­مایه کرده اند، شرمسارانه  و به رغبت، همان حال و مکان پیشین را باز می­جستی، حتا اگر کتم عدم بود، و بالاخره،"بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"

*

پرچم زده سر در دانشگاه، با خط معوج و صد رنگ اش نوشته:

"شور و شوق انتخابات همه جا را فرا گرفته و همه احساس می­کنند در این امر مهم سهیم اند."

برادرم، خواهرم، استعدادی، زحمت ای، رندی ای، پیچش ای، فریفتن ای! نمی­خواهی نان فرزندت حلال باشد مگر؟!

 

 ***

پی نوشت بی ربط:

کاش جناب ضرغامی، که این همه زحمت می­کشد و از بودجه­ی متورم سیما و صدا، خرج برنامه­های گوناگون می­کند، یک دوره­ی آموزشی تبلیغات-چی-گری هم برای روابط عمومی­ها می­گذاشت، تا یاد بگیرند اضافه کردن چاشنی ذوق و ملاحت و زیرکی، هیچ نافی سبقت گرفتن در رقابت مدح و مداهنه نیست (حتا شاید به استباق در خیرات کمک ای هم بکند)؛

تا بل که بیاموزند سخنان قائد عظیم الشأن، گرچه از مقام رفیع ولایت و زعامت است و از چشمه سار لایزال عصمت و حکمت، اما به هر حال ایشان هم مجبورند مقتضیات قالب سخن­رانی و شعور محدود و انسانی مخاطبین شان را رعایت کنند، و لذا نمی­شود طابق النعل بالنعل قسمت قسمتِ فرمایشات معظم له را بُلد کرد و بیلبُرد کرد.

(کاش یکی زحمت ای می­کشید و مجموعه ای گرد می­آورد از این شاه­کارهای تبلیغاتی این عزیزان در انتخاب و نمایش گفته­های ایشان، در پوسترها و پرچم­ها و تابلوهای سطح شهر و ادارات و جز آن، از "زیباسازی باید جزو معیارهای اصلی باشد" و "علم گرایی باید عرف ذهنی جامعه باشد" تا "همان طور که امام فرمود آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند" (مقام معظم رهبری) و ...)

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 21 اسفند1386 و ساعت 23:53 |

 

این طور خبرها تعجب آور نخواهد بود، اگر بدانید که همه چیز همه جا یک سان نیست:

رييس ستاد انتخابات استان تهران گفت: تغييرات انجام شده در نوع تبليغات در انتخابات اين دوره جديد است و شايد براي مردم تعجب‌آور باشد اما ما هم موظف به رعايت مصوبه مجلس هستيم.

براتلو در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) با بيان اين مطلب اظهار داشت: استفاده از شعارهايي كه مربوط به خود احزاب و گروه‌هاي سياسي است و به نوعي تبليغ خودشان است در پوسترها و بنرها ممنوع است. شعارها بايد در جهت حضور حداكثري مردم باشد. مثلا يك جناح و گروه از فرمايشات مقام معظم رهبري براي حضور حداكثري مردم در انتخابات استفاده كرده است، اين موضوع اشكالي ندارد. تاكيد هم تلاش براي حضور حداكثري مردم بوده است و عنوان شده بنرهايي را در اين رابطه نصب كنند.

 

***

آقای کروبی، که کم­تر از قبل نگران هستند، هم به نیوزویکی­ها گفته اند:

‌گاهي اوقات از رويكردي متعصبانه رنج برده‌ايم، اما آن­ها آنقدر كه برخي فكر مي‌كنند، متعصب نيستند و با گفت‌وگو مي‌توان بسياري از مشكلا‌ت را حل كرد.

هر چند نگفته­اند آن­ها چه قدر متعصب هستند یا آن قدر که چه کسانی فکر می­کنند متعصب هستند؟

جمله­ی حکیمانه­ی دیگری را هم افزوده اند، که شاید به مردم در رفع آن تعجب اول کمک کند، و توجیه ای برای تفاوت­ نوع تبلیغات در جوامع متفاوت به دست دهد:

‌دموكراسي به معناي چيزهاي متفاوت در جوامع متفاوت است. ما همان موقعيتي را كه آلماني‌ها دارند، نداريم...

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 19 اسفند1386 و ساعت 15:44 |

حالا که یک بحران دیگر را هم از سر گذراندی و هنوز زنده ماندی، بگذار این خواب چند روز پیش را هم که برای این کاغذِ توی جیب ام گفتم، برای تو هم بگویم.

 

بخشی از جریان بی ربط و سیال خواب بود. رنگی­تر از قبل و بعدش:

وارد حسینیه ای می­شدم که در نگاه اول تنها محراب و دیوار ضریح مانندِ طلا رنگِ بالای محراب از باقی قسمت­های تاریک حسینیه پیدا بود. همین طور که سر می­چرخاندم به تماشای قسمت طلایی و نورانی محل، داشتم غرق می­شدم در جذبه­ی خردستیز و رازآمیز ضریح مطلا، و هم زمان در دل ام به بت پرستی بد و بیراه می­گفتم (شاید نشانه ای، نوشته ای، چیزی هم آن جا بود که این حس توامان جذب و ستیز را بیش­تر می­کرد)، و مقاومت عقلانی می­کردم تا رازآمیزی بدوی و نابخردانه اش کار دستِ عقاید سنجیده­ی بخش خودآگاه و بخرد وجودم ندهد.

در این احوال بودم که سر چرخاندم به سمت گنبد و دیدم، با کاشی­کاری نمی­دانم یا مثلن روی پنجره ای چیزی، قاعده­ی طلایی اخلاق را نوشته اند در حالی که به جای قائل اش نام دو نفر را نوشته اند: علی و "ایمانوئل" (دقیقن همین طوری) کانت؛ بعد از نام هر دو هم «ع» گذاشته بودند.

 

پ.ن.

1. حالا تعبیر این خواب عجب ای صبح خیزان چون کنید؟

2. حالا آدم با گارد تحلیلی بره سراغ روان کاو/شناس/پزشک یه چیزی، ولی آدم تو خواب خودش هم با تحلیل به ناخودآگاه اش اجازه ی بروز می­ده؟

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت 18:25 |

باید ملت خوش­بختی باشی که در یک سال هم No Country… داشته باشی هم Ratatouille؛

به جای سنتوری.

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت 1:0 |

 از نثر و نوشتارم همان طور بیزارم که از حال و هوای بودن ام.

و در هر دو، هر چه بیزارتر، مشتاق­تر، چشم انتظار گشایش ام.

تحول ای که، می­دانی، با مشق و تمرین نمی­آید: ممارست و تکرار تنها نطفه و جوانه­ی دگرگونی را می­برَد و می­پرورَد.

و حاملیِ جوانه­ی آغاز و دگر-شدن ای را، که در نورِ حضورش بتوان شائقِ تکرار بود، تنها باید چشمِ امید داشت.

و البته که بخت و اقبال در خدمت ذهن­های آماده است: ذهن­های آماده و دست­های پینه بسته از کار؛ در زمینی آماده و نگرانِ میزبانیِ دم به دمِ باران و آسمان.

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 16 اسفند1386 و ساعت 2:7 |

 پسرک ایستاده­ مصرتر و پی­گیرتر است از هم­کار ناکام نِشسته ­اش.

سماجت اش بر تردید اخلاقی بودن گداپروری غلبه می­کند.

به عادت مالوف (و دیگر مهجور) روزنامه ­برداری شاید، فال اولِ در دست ­اش را کنار می­زنم تا دومی یا چندمی را بر دارم که، _چه فرقی می­کند_ دست ام بر می­گردد به برداشتن همان اولی.

فال من نبوده گویا. می­خوانم اش.



[اگر هنوز میهمان بلاگِر بودم، به جای این طوری لینک دادن در این بلاگفای بی همه چیز، تصویر فال را این جا می گذاشتم!]

 

دیگر فال­ها هم طبقاتی می آیند و در خدمت مطامع و منافع اغنیا و حاکمان! :

 

گویی روایت جناب حافظ و مفسر محترم است از «مرغ سعادت» یک­دست شدن حاکمیت، و پیش­گویی شان از دریافت «خبر خوش حال کننده» و «امید و شادی» انتخابات در راه برای "صالحان" با صلاحیت.

_هر چند این آخری دیگر اظهر من الشمس است و نیاز به لسان الغیبی حضرت شمس الدین ندارد.

 توصیه های تجاری شان هم گویا به بازار جدید مسکن راجع است؛ که باز مربوط به ملّاکان و رانت داران است و حقیر را شامل نمی­شود.

«مسافرت» را هم گویا، پس از آگاهی از اعطای سهمیه ی نوروزی و برای جا نماندن از خیل خلایق آلاینده توصیه کرده اند که باز به صاحب صوری فال دخلی نمی یابد.


 

شاید اگر چیزی مربوط شود همان توصیه ی آخر باشد، اگر متوسلانه در دامن هرمنوتیک بیاویزی و رندانه «مسافرت» اش را چیزی شبیه هجرت و مهاجرت بخوانی.


 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 6 اسفند1386 و ساعت 5:36 |

بحث­های از هر دری سخنیِ پیرایش­گاهی که می­رسد به رئیس جمهور و انرژی هسته ­ای و،

با همان دهانِ پوست چروکیده­ ی تنها دو دندانِ باقی­مانده­ اش پیدا، می­گوید:

 

آدم اول می­شینه سر سفره، قشنگ می­خوره، بعد که تموم شد می­گه الحمد لله.

نه این که ...

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 6 اسفند1386 و ساعت 0:31 |

وقتی امیدت را از نفی نومیدی بگیری و بر لج ­بازی با آن بنا نهی؛

هر ناکامی تنها امیدوارترَت می ­کند.


+ نوشته شده توسط sdrsd در شنبه 4 اسفند1386 و ساعت 23:52 |

میدانکِ دمِ دانشکده را که می­خواست دور بزند تا ماشین­ش را پارک کند هم، راه­نما می­زد. می­خندیدیم.

مشق اول را که می­داد، دستی می­کشید به ریش سفید بلندش، و با صدای محکمِ نافذ و تو پُر و سیاه­ش، به جای همه­ی توضیحاتِ به زعم ما مهم­تر محتوایی، از رعایت فاصله بعد از کاما و نقطه می­گفت؛ و کمک­کاران­ش را وامی­داشت به زمانِ تحویل و جای صحیح منگنه، بیش از درستی جواب­ها بها دهند. می­خندیدیم.

 

 

هر بار موقع خواندن نوشته­ای، شلختگی فاصله­ها و کاماها و نقطه­ها حال­م را بد می­کند و از ادامه­ی خواندن­ ناتوان­م، یادم می­افتد که اگر او هم آن­روز چون­آن نمی­کرد شاید من هم ام­روز چون­این می­کردم. و دیگر نمی­خندم.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 2:28 |

 قیاس می­کند برای توجیهِ اعتیادِ نوشتن که:

 

«چه باک اگر کلمه،

جای درد را نگرفت؛

مگر

پيش­تر

 اشك جاي تو را گرفت؟»

 

 

و فراموش مي­كند كه: "اوّل من قاس ابليس".

 

ــ هر چند: از اين كه اين نيز خود قياس ا­ي است كه بگذري؛

هنوز، شايد ابليس هم از غم فراق به وادي قياس افتاده بوده.

 

 

پ.ن.

"خبرت هست كه بي روي تو آرام ا­م نيست؟

طاقت بارِ فَراق اين همه ايام­ ام نيست؟"

 

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 1 اسفند1386 و ساعت 14:0 |

آدم واقعاً خوش­حال می شه وقتی می­بینه جِفری سَکز در ابتدای سخنرانی­ش در لکچرهای 2007 ریثِ بی­بی­سی، وقتی می­خواد بگه مشکل ما امروز مشکلی "در برابر" دیگران نیست بل­که مشکلی است که باید همه "با هم" حل کنیم، هر سه تا مثالی که برای "در برابرِ" می­زنه، یه ربطی به­ش (یا دین­ش، یا تصویرش، یا کشورش) داره:

 

The way of solving problems requires one fundamental change, a big one, and that is learning that the challenges of our generation are not us versus them, they are not us versus Islam, us versus the terrorists, us versus Iran, they are us, all of us together on this planet against a set of shared and increasingly urgent problems

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در سه شنبه 30 بهمن1386 و ساعت 8:34 |

 

«چراغ­ی که سبز نمی­شه رو باید ازش گذشت!»

 

برچسب: ضرب المثل، فرهنگ عامه، قانون، حق، سیاست، آنارشیسم، نافرمانی (نا؟)مدنی، و غیره

+ نوشته شده توسط sdrsd در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 0:36 |

اكابر يك مفهوم است. مركّب از مفاهيمي خُردتر: رها كردن تمام سوابق و از نو آغاز كردن؛ بر پندار پيري و ديري غلبه كردن، وقتي مي­انگاري از تو گذشته است، و صبورانه و متواضع با نوآموزاني كه گمان مي­كني از آن­ها گذشته­اي و بالاتري، بودن و آموختن را شروع كردن.

درك اين كه هر كه باشي، و در هر چه كه تك باشي، هميشه جايي هست كه بايد در آن، برابرِ آموزندگان ابتدايي زانو بزني و از نو آغاز كني؛ اين كه هر جور كه باشد، و هر چه قدر كه دير باشد، هميشه مي­تواني بر يأس و رخوت، و تشأن و تكبرت، غلبه كني و از ابتدا شروع كني: چه پيرزني باشي كه با تمامِ بارِ تجربه و بصيرت پيرانه­ات، با كودكان الفبا مي­آموزي؛ چه آن شرق­پژوه­ي باشي كه كرسي استادي­ت را رها مي­كني تا بيايي كنار ساده­ترين طلبه­ها فقه بياموزي؛ چه آن غرب­پژوه­ي باشي كه درجه­ي اجتهادت را رها مي­كني و مي­روي تا از ابتدا با دانشجويان كارشناسي، فلسفه­ي غرب بخواني؛ چه پس از گذرِ سال­هاي جواني و دانش­جويي، به هر دليل، دو باره رشته­اي را آغاز كني و با دانش­جويان نسل جديد هم­شاگردي شوي؛ چه حرفه­اي، فن­ي، پيشه­اي، هنري را از ابتدا بياغازي؛ …

 

 

آن گفته­ي منسوب به عيساي ناصري (3:John 3) براي من بازگوييِ اكابري دارد: به ملكوت اخلاق وارد نمي­شود مگر آن كه (دستِ كم) دو باره در آغازيدن و آموختن زاده شود؛

__در مسيري جز آن كه زهدانِ طبیعت و اجتماع، جسمِ جبري­ش را در آغاز زاييده و پرورده­ است.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در یکشنبه 28 بهمن1386 و ساعت 12:46 |

 با تأخیر:

دو شبی که محمد هاشمی را آورده بودند در «محرمانه» ،

می­گفت: امروز به برکت انقلاب اسلامی و خون شهدا و رهبری امام، ایران اسلامی تنها نقطه­ای است روی این کره­ی خاکی که می­شود در آن کشور زندگی سالم داشت... و لاغیر... زندگی در مکتب اهل بیت، آموزش، تحقیق، کار، توسعه، عبادت، رفتار، هر کار... برای هر کسی در هر نقطه­ی دنیا که بخواهد سالم زندگی کند، در مکتب اهل بیت... برای یک مسلمان موحدِ پی­روی اهل بیت... البته آن­ها که می­خواهند سالم زندگی کنند.

در خاطره گویی از اوایل انقلاب از تذکر آقای خمینی در باره­ی موسیقی­ها و صحنه­ها، می­گفت امام در باره­ی برنامه­ای که در آن دختران نوجوان ترکمن صحرا با روسری­های رنگارنگ و چهره­های _به هر حال_ بشّاش می­خواندند و خب، چهره­های نسبتا زیبایی هم داشتند، با یک مقداری حرکات، تذکر دادند که پخش این برنامه مناسبِ شخصیت شما نیست. نگفتند حرام است، گفتند مناسب شخصیت شما نیست، یعنی شخصیت نظام.

در جواب این که اگر امروز هم رئیس سازمان صدا و سیما بودید جلوی پخش کدام برنامه را می­گرفتید، می­گفت بسیاری از برنامه­ها... تو همه­ی برنامه­ها عشق و عاشقی و خواستگاری است، زد و خورد و خشونت و دعوا است، ما اصلاً این گونه مسائل را در جامعه­ی اسلامی نداریم... مثلاً بعضی از طنزها... این­ها طنز نیست، لودگی است.

از خاطرات دانشجویی­ش در آمریکا که می­گفت و از بَر کی وارد شدنِ دانشجوها هنگام ورود، جاهای نامناسب برای ورود را این طور معرفی می­کرد: "ممکن بود بر یک بچه مارکسیست وارد شوند، یا یک بچه­ی علاف و عیاش، یا بچه کمونیست، یا بچه ملّی". از کنفدراسیونی­ها این طور حرف می زد: "ملّی و چپ، معدودی مسلمان".

از این دست باز هم داشت، اگر خواستید ببینید: بخش دوم مصاحبه با محمد هاشمی.

 

اگر انتخاب فرد و گزینش قسمت­ها و کنار هم گذاشتن­شان برای این بوده که آقای ضرغامی نشان دهد سیما چه بوده تا این شده، انتخاب هوش­مندانه­ای بود.

 

***

پ.ن.

1. مجری­های سیما روز­به­روز مهوع­تر می­شوند.

2. گفت­و­گو با هادی غفاری، در «محرمانه»

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در پنجشنبه 25 بهمن1386 و ساعت 16:31 |

وجه شبهِ ویندوز ویستا و ترافیک تهران این است که هر دو

_جدای از آن که از آخرین مظاهر تمدن اند و تولیدات سرمایه­داری_

آزمون صبر و مدارا اند و، تمرین شکیبایی.

 

+ نوشته شده توسط sdrsd در چهارشنبه 24 بهمن1386 و ساعت 13:15 |